علی (ع) بزنه کمرت🕶🧃😂
آقاے ِ اَباعَبدِاللَّـہ✨
╭┈──────
@Deltangi_128
باح باح ، عالی 🎀✨️
.
خب مث اینکه خوشتون اومده هاااا.. 🦦
پسسس بریم یه پارت دیگه ام براتون بزارم.. 🤓
#ناشناس
#رمان_خانومماه.✨
#پارت_2🎀
_اما اگه بری ، نمیزارن بری توی اتاق پشتی! مادر که خوب شد میریم. بیا بشین اینجا مثل من دعا کن! مادر میگه این جور وقتا باید فقط دعا کنی!
_ من نمیخوام دعا کنم ، من مادرم رو میخوام.
خسته شده بود. چهار ساعت بود که در این اتاق زندانی بودیم. هر بار که از در اتاق بیرون میرفتیم ، یکی از زن ها سرمان داد میزد : « دختر ، بدو برو توی اتاق ، اینجا چه میکنی؟ » و به زور ما رو بیرون میکردند.
بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم و گفتم : « خواهر ، گریه نکن ، نکاه کن تو گریه میکنی ، خواهر کوچولومون هم گریه میکنه! به جاش باید دعا کنیم و با خدا حرف بزنیم! »
این حرف را که زدم ، صدای جیغ مادرم تمام خانه را برداشت. فکر میکردم مادرم مرده است. از جایم پریدم و گفتم : « یا شاهچراغ! » در اتاق را باز کردم و همین طور که حاجیه بغلم بود ، توی حیاط پریدم. صدای گریهی یک نوزاد به گوشم رسید. دویدم در اتاق پشتی. نرگس هم هراسان دنبالم می دوید. یکباره سیده خانم آمد در اتاق ایستاد و دستش را مانع من و نرگس کرد. با گریه پرسیدم : « مادرم چیشده؟ توروخدا ، مادرم زنده است یا نه؟ »
لبخندی زد و گفت : « چرا گریه میکنی دختر گلم؟ مادرت زنده است ، حالش هم خوبه ، یه داداش تپل مپل هم براتون آورده! »
با تعجب پرسیدم : « داداش؟ بچه به دنیا اومد؟ »
_ بله ، بدویید برید از آقاتون مشتلق بگیرید!
_ میخوام داداشم رو ببینم! ترو خدا بزارین بیام تو!
دستی روی سرم کشید و گفت : « نمیشه دختر کوچولو! تو یه دختر شیش هف ساله هستی ، هنوز برات زوده بیای پیش زائو! داداشت هم وقتی لباسش رو پوشید و شیرش رو خورد ، میاد پیش شما .»
ادامه دارد.. 🖇
کپی؟ راضی نیستم❌
آقاے ِ اَباعَبدِاللَّـہ✨
╭┈──────
@Deltangi_128
آقاے ِ اَباعَبدِاللَّـہ✨
چیزی نمونده،...🦦🌱 آقاے ِ اَباعَبدِاللَّـہ✨ ╭┈────── @Deltangi_128
فقطططط ¹⁰ روز دیگه تا حرکت.. ✨
داشتم میرفتم خونه ک توی پلاستیک رو نگاه کردم ،
به غیر از چفیه و هنذفری یه چیز دیگه هم بود!..💌
حدس بزنین چیه😎✨️
https://abzarek.ir/service-p/msg/4789159
ببینیم حال دلمون خوب شه.. 🌱🥲
آقاے ِ اَباعَبدِاللَّـہ✨
╭┈──────
@Deltangi_128
#رمان_خانومماه.✨
#پارت_3🎀
بعد حاجیه رو از بغل من گرفت و بوسید و گفت : « فقط این کوچولو فعلا میتونه بیاد پیش داداش! »
خیلی خوشحال بودم. همیشه آرزو میکردم برادر داشته باشم.مادرم همیشه میگفت : « برادر تکیهگاه خواهر است ، دختری که برادر ندارد بی تکیهگاه است! »
هیچوقت نمیگفت : « خدایا یک پسر به من بده! »
همیشه میگفت : « هدایا یک برادر به دختر های من بده! »
آرزو کرده بودم اگر صاحب یک برادر شوم ،دیگر همهی حرف های خدا را گوش کنم ، نمازم را سر وقت بخوانم ، به پدر و مادرم احترام بگذارم ، حسابی مواظب برادرم باشم ، برای تربیت کردنش به مادرم کمک کنم و همهی کارها را خودم یادش بدهم.
همهی زن های محل خوشحال بودند. حیاط ما پر از زن شده بود. همه آمده بودند از پدرم چشم روشنی بگیرند. بالاخره بعد از سه دختر ، یک پسر به دنیا آمده بود و این خبر جالبی برای همهی کوشکی ها شده بود.
پدرم داخل حیاط شد و زن ها دور و برش ریختند برای مشتلق. من و نرگس هم دویدیم پیشش. پدرم ما را بغل کرد و گفت : « نعمت خدا هر چی باشه خوبه ، دختر و پسر نداره! »
دو سه ساعتی گذشت و زن ها کم کم داشتند به خانه هاشان میرفتند.
پدرم پیش مادرم رفت و ما را با خودش برد. قنداق بچه را بغل پدرم دادند و پدرم در گوشش اذان گفت و بعد ما را نشاند و قنداق را روی پای ما گذاشت. ململ سفید را از روی صورتش کنار. زدم و از دیدن زیبایی معصومانهاش متحیر شدم.
_ وای ، چه پسر قشنگی! مادر دستت درد نکنه!
مادرم همینطور که در رختخواب دراز کشیده و بی حال بود ، لبخندی زد و گفت : « داداشت رو دوست داری یا نه؟ »
_ خیلی دوسش دارم ، مثل فرشته هاست!
ادامه دارد.. 🖇
کپی؟ راضی نیستم❌
آقاے ِ اَباعَبدِاللَّـہ✨
╭┈──────
@Deltangi_128
آها راستی یادم رف پوستر این کتاب رو براتون بزارم😌🦦
این کتاب ، یه کتاب مذهبیه.. ✨
خودمم هنوز نخوندمش و همینطور که براتون پارت میزارم منم با شما دارم میخونم.. 🍒🌱
همینطور هم که دارین رو جلدش میبینین آقای شهیدمون توصیه کردن این کتاب رو بخونیم🥲🖤
آقاے ِ اَباعَبدِاللَّـہ✨
╭┈──────
@Deltangi_128