وهم؛
همچو گوهر گر دلم از سنگ گردد دور نیست دور از مژگان ابر نوبهار افتادهام - صائب تبریزی؛
دیگر قلبی نیست که سنگ شود، صائب جان.
اگر مارگارت دوسال پیش عضو اون انجمن میشد، از خوشحالی دیوونه میشد و همه دوستش داشتن. ولی مارگارتِ الان نشسته با دهن باز داره نگاهشون میکنه. انگار اونا به زبونی حرف میزنن که مال یه دنیای دیگهاست و مارگارت حالا نهتنها از خونه دوره، بلکه فراموشی هم گرفته. حالا اون آواها و حرفها، بهش حس دژاوو میدن... و مارگارت متحیره. مارگارت میخواد به افسانهی خودش برگرده...
"
And when I felt like I was an old cardigan under someone’s bed You put me on and said I was your favorite"