"
And when I felt like I was an old cardigan under someone’s bed You put me on and said I was your favorite"
فکر میکنی آدمهای جدید=داستانهای جدید ولی لزوما اینطور نیست. چندان طول نمیکشه تا متوجه بشی عناصر اصلی داستان اون آدم هم مثل قبلیهاست. جوریکه با خودت فکر میکنی یهجور آهنربا داری ولی یکهو همهچیز با عقل جور درمیاد و وقتی داری تکههای پازل رو کنار هم میچینی، حالا که تصویر کلی رو واضحتر میبینی، متحیر میشی. از خودت میپرسی این تمام مدت جلوی چشمم بود و من نمیدیدمش؟ شاید چون نمیخواستم داستانی تکراری رو شروع کنم، نشونههارو نادیده میگرفتم؟ یا یکهو تمام آدمهای جهان دچار این ویژگی شدن و فقط مسئله زمانه تا من متوجهش بشم؟ آیا هیچوقت میتونم واقعا از دستش خلاص بشم؟
-وهم
۲۹فروردین۱۴۰۵