𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
دارم رفته رفته تبدیل به آدمی میشوم که به فکرکردن فکر میکند. حالا فکرکردن برای من عادت شده، هدف
آقای ناظم، بعضی چیزها را نمیشود گفت. بعضی چیز ها را احساس میکنید. رگ و پی شما را میتراشد، دل شما را آب میکند، اما وقتی میخواهید بیان کنید میبینید که بی رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را میفشارد، در آن نیست.
_چشمهایش|بزرگ علوی
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_ pt.1
"چای قبل از خدافظی"
صدای در ورودی کافه به صدا در آمد و پیشخدمت کافه با لبخند خوش آمد گفت.
_ سلام جناب خیلی خوش اومدین.
با لبخند مرموزی گفت: همون میز همیشگی؟
همیشگی. "همیشه" کلمه وحشتناکیه. هر بار که این کلمه رو میشنوم به خودم میلرزم. همیشگی هایی که همیشگی نیستن.
به هر حال جواب خندهاش رو با لبخند مصنوعی میدم و من رو به سمت میز سبز رنگی هدایت میکنه که یک گلدون مینیاتوری، پر از گل های لیلیوم صورتی روی میز قرار گرفته. میز درست کنار پنجره رو به خیابون نارنج قرار گرفته.
خیابان نارنج! صدای پر از ذوقش توی سرم میپیچه: خیابون نارنج همیشه کاری میکنه که همه وجودم لبخند بزنه. قول بده هر وقت دلت برام تنگ شد بیای اینجا. نگاه کن! دقیقا کنار همون بید مجنون بامزه پیر. .
همیشه برای همه چیز همونطور که خودش دوست داشت اسم انتخاب میکرد.
همیشه. .
پیشخدمت سمت میز میاد که با دست اشاره میکنم: منتظرم! و دوباره همون لبخند رو تحویلم داد و برگشت سرکارش.
کافه طلوع. درست یک هفته بعد از اینکه باهم خیابون نارنج بودیم، کافه طلوع درست سر خیابون نارنج شروع به کار کرد. کافه قدیمی سبز کوچولو. درست مثل برگ های درخت نارنج.
همیشه شاکی بود که که اگر کافه برای اون بود، حتما اسمش رو میذاشت شکوفه نارنج. همونقدر ظریف و دوست داشتنی. درست مثل خودش. همیشه بهش میگفتم: خدا رو چه دیدی؟ شاید یه روزی دقیقا رو به روی همون بید مجنون بامزه پیر، یه کافه سبز سبز نقلی زدیم و اسمش رو گذاشتی "شکوفه نارنج" .
همونجا بود که اون برق همیشگی توی چشماش درخشید و درست مثل دختر بچه های سه ساله شروع کرد با ذوق برنامههاش رو برای کافه تعریف کرد.
از اون روز هر دوشنبه میرفتیم کافه طلوع _کافه شکوفه نارنج ما_ و دو تا چای هل دار سفارش میدادیم و برای کافه خیال پردازی میکردیم و لیست آرزوهای محالمونو مینوشتیم. اون با ذوق می گفت و من محو تماشای چشمهاش میشدم و تازه میفهمیدم که آقای علوی چی میگفت.
"دختر تو با این چشمهات من رو بیچاره میکنی"
پیشخدمت کافه باز سمت میز اومد و با همون لبخند معصوم گفت: دو تا چای هل دار؟
ناخودآگاه لبخند زدم. با سر تایید کردم.
_ بله حتما.
رفت اما مردد بود. انگار میخواست چیزی بگه که نمیتونست. بلاخره رفت و از سالن خارج شد.
گوشیم رو نگاه میکنم. نه. هیچ پیامی نداده. بهش پیام میدم: من و چاییای هل دار منتظرتیم شکوفه بهارنارنج.
پیام قبلیش رو میبینم. یه چیزی رو فراموش کردم. آره. باز پیام میدم: چای قبل از خدافظی.
غم تلخی وجودم رو میگیره. چای قبل از خدافظی. هیچ وقت منظورش از چای قبل از خدافظی رو متوجه نشدم.
به بیرون پنجره خیره شدم. بید مجنون بامزه پیر به سختی در دیدرسم بود؛ اما میتونستم وزش باد به شاخه هاش و پرنده کوچولویی رو که دور درخت میچرخید رو ببینم.
پیشخدمت با حالت دودلی و لبخند استرسی به سمت میز اومد. مثل همیشه لبخندی زد و چای ها رو گذاشت روی میز.
_ اینم دوتا چای هل دار برای شما.
_ لطف کردین.
متوجه شدم چیزی میخواست بگه که نمیتونست. این حالت خیلی برام آشناست. پیش دستی کردم و گفتم: چیزی میخواستین بگید آقا؟
لبخندش پاک شد و به من من افتاد: ام. . نه. . در واقع آره. . ام
_ چیزی شده؟
_نه نه. چیزی نشده، فقط من یه سوال داشتم که امیدوارم به پای بی ادبی من نذارید.
_ قطعا که اینطور نیست.
استرسش کم شد و دوباره همون لبخند مظلوم برگشت.
_ میتونم بشینم؟
_ حتما.
با خودش کلنجار میرفت. انگار حرفش و سبک سنگین میکرد: راستش این ششمین سالی هست که شما یک بهمن میایید اینجا، دو تا چای هل دار سفارش میدید و بعد از یک ساعت میرید.
حقیقت تلخ رو محکم کوبید توی صورتم. شش سال شد؟