eitaa logo
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
125 دنبال‌کننده
173 عکس
35 ویدیو
0 فایل
چنان آغوش وا کن بر منِ تنها که انگاری ، نداری بعد از آن آغوش دیگر در جهان کاری. . میشنومت؟ https://daigo.ir/secret/7638414127 https://abzarek.ir/service-p/msg/2465366
مشاهده در ایتا
دانلود
_نیوت، تو به هر هیولایی که می‌رسی محبت می‌کنی!
I can’t do well when I think you’re gonna leave me
But I know I try
Are you gonna leave me now?
Can’t you be believin’ now?
:)
_ pt.1
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_ pt.1
"چای قبل از خدافظی" صدای در ورودی کافه به صدا در آمد و پیشخدمت کافه با لبخند خوش آمد گفت. _ سلام جناب خیلی خوش اومدین. با لبخند مرموزی گفت: همون میز همیشگی؟ همیشگی. "همیشه" کلمه وحشتناکیه. هر بار که این کلمه رو می‌شنوم به خودم می‌لرزم. همیشگی هایی که همیشگی نیستن. به هر حال جواب خنده‌اش رو با لبخند مصنوعی میدم و من رو به سمت میز سبز رنگی هدایت می‌کنه که یک گلدون مینیاتوری، پر از گل های لیلیوم صورتی روی میز قرار گرفته. میز درست کنار پنجره رو به خیابون نارنج قرار گرفته. خیابان نارنج! صدای پر از ذوقش توی سرم می‌پیچه: خیابون نارنج همیشه کاری می‌کنه که همه وجودم لبخند بزنه. قول بده هر وقت دلت برام تنگ شد بیای اینجا. نگاه کن! دقیقا کنار همون بید مجنون بامزه پیر. . همیشه برای همه چیز همونطور که خودش دوست داشت اسم انتخاب می‌کرد. همیشه. ‌. پیشخدمت سمت میز میاد که با دست اشاره می‌کنم: منتظرم! و دوباره همون لبخند رو تحویلم داد و برگشت سرکارش. کافه طلوع. درست یک هفته بعد از اینکه باهم خیابون نارنج بودیم، کافه طلوع درست سر خیابون نارنج شروع به کار کرد. کافه قدیمی سبز کوچولو. درست مثل برگ های درخت نارنج. همیشه شاکی بود که که اگر کافه برای اون بود، حتما اسمش رو می‌ذاشت شکوفه نارنج. همونقدر ظریف و دوست داشتنی. درست مثل خودش. همیشه بهش می‌گفتم: خدا رو چه دیدی؟ شاید یه روزی دقیقا رو به روی همون بید مجنون بامزه پیر، یه کافه سبز سبز نقلی زدیم و اسمش رو گذاشتی "شکوفه نارنج" . همونجا بود که اون برق همیشگی توی چشماش درخشید و درست مثل دختر بچه های سه ساله شروع کرد با ذوق برنامه‌هاش رو برای کافه تعریف کرد. از اون روز هر دوشنبه می‌رفتیم کافه طلوع _کافه شکوفه نارنج ما_ و دو تا چای هل دار سفارش می‌دادیم و برای کافه خیال پردازی می‌کردیم و لیست آرزوهای محالمونو می‌نوشتیم. اون با ذوق می گفت و من محو تماشای چشمهاش می‌شدم و تازه می‌فهمیدم که آقای علوی چی میگفت. "دختر تو با این چشمهات من رو بیچاره می‌کنی" پیشخدمت کافه باز سمت میز اومد و با همون لبخند معصوم گفت: دو تا چای هل دار؟ ناخودآگاه لبخند زدم. با سر تایید کردم. _ بله حتما. رفت اما مردد بود. انگار می‌خواست چیزی بگه که نمی‌تونست. بلاخره رفت و از سالن خارج شد. گوشیم رو نگاه میکنم. نه. هیچ پیامی نداده. بهش پیام میدم: من و چاییای هل دار منتظرتیم شکوفه بهارنارنج. پیام قبلیش رو می‌بینم. یه چیزی رو فراموش کردم. آره. باز پیام میدم: چای قبل از خدافظی. غم تلخی وجودم رو میگیره. چای قبل از خدافظی. هیچ وقت منظورش از چای قبل از خدافظی رو متوجه نشدم. به بیرون پنجره خیره شدم. بید مجنون بامزه پیر به سختی در دیدرسم بود؛ اما می‌تونستم وزش باد به شاخه هاش و پرنده کوچولویی رو که دور درخت می‌چرخید رو ببینم. پیشخدمت با حالت دودلی و لبخند استرسی به سمت میز اومد. مثل همیشه لبخندی زد و چای ها رو گذاشت روی میز. _ اینم دوتا چای هل دار برای شما. _ لطف کردین. متوجه شدم چیزی می‌خواست بگه که نمی‌تونست. این حالت خیلی برام آشناست. پیش دستی کردم و گفتم: چیزی می‌خواستین بگید آقا؟ لبخندش پاک شد و به من من افتاد: ام. . نه. . در واقع آره. . ام _ چیزی شده؟ _نه نه. چیزی نشده، فقط من یه سوال داشتم که امیدوارم به پای بی ادبی من نذارید. _ قطعا که اینطور نیست. استرسش کم شد و دوباره همون لبخند مظلوم برگشت. _ می‌تونم بشینم؟ _ حتما. با خودش کلنجار می‌رفت. انگار حرفش و سبک سنگین می‌کرد: راستش این ششمین سالی هست که شما یک بهمن میایید اینجا، دو تا چای هل دار سفارش می‌دید و بعد از یک ساعت می‌رید. حقیقت تلخ رو محکم کوبید توی صورتم. شش سال شد؟
_ pt.2
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
_ pt.2
لبخند هول هولکی تحویلش دادم گفتم: درسته. من با یه نفر قرار دارم اینجا. قرار چای قبل از خدافظی. از نظر توم اسمش یه جوری نیست؟ اخماش توهم رفت و نگاهش مردد شد. _ قرار چای قبل از خدافظی؟ پس چرا شش سال شما تنها می‌شنید اینجا و همراهتون نمیاد؟ _ شش سال پیش دقیقا ۱ بهمن مثل هر دوشنبه ای که ما می‌اومدیم کافه‌شما، به من گفتن که فرشته من دیگه هیچ وقت نمی‌تونه بیاد و بشینه اینجا. دیگه اینجا نیست. اما من حرفشونو باور نکردم. مگه میشه اون رفته باشه؟ اون بزرگترین آرزوش پرواز کردن بود، نمی‌تونه بدون اینکه به آرزوش برسه بره. اونا تن سردش رو توی یه کیسه سیاه نشون من دادن. باورم نمی‌شد. فرشته من پرواز کرده بود. اما اون تن سردی که سرد و سرد تر می‌شد، فرشته من نبود. فرشته من هنوزم داره پرواز می‌کنه. بی اختیار اشک از گوشه چشمم جاری می‌شد. دست پیشخدمت و گرفتم و از پنجره بهش بید مجنون بامزه پیر و نسون دادم: اون درخت رو می‌بینی؟ اون پرنده کوچولو رو می‌بینی که همینطور اطراف درخت پرواز می‌کنه؟ اون فرشته منه. دیدی به آرزوش رسید؟ اختیاری به اشک هام نداشتم. همینطور جاری می‌شدن. لبخندی زدم و گفتم: حق داری. اونام به من میگن دیوونه شدم. پیشخدمت بهم ریخته بود و نمی‌تونست صحبت کنه. اشک هام رو کنار زدم. ساعت ۶ شده بود و وقت رفتن. اشک هام رو پاک کردم و کیف پولم رو درآوردم که پیشخدمت گفت: متاسفم واقعا. من. . من نمیدونم چی بگم، اما ایندفعه رو چای هل دار و مهمون من باشید. لبخندی تحویلش دادم. لبخند واقعی کتم رو که پوشیدم چشمم به چایی ها افتاد: من می‌تونم این یدونه رو با خودم ببرم؟ لبخند زد. _ حتما. از در بیرون رفتم و مستقیم رفتم سمت بید مجنون بامزه پیر. صندلی سبز زیر درخت خالی بود. نشستم و همزمان با اون پرنده کوچولو کنار صندلی نشست. با لبخند نگاهش کردم و چای هل رو سمتش گذاشتم. حالا دیگه فقط من و تو بودیم و چای هل و بید مجنون بامزه پیر. . "یکم بهمن_کافه طلوع" _سین.کاف
زندگی چیزی نیست که سر طاقچه از یاد برود.