𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
خوب، که چه؟ چه فرقی میکند؟ هر چه میخواهد بشود. مرگ، بله، مرگ! آنها هیچ یک از حال من خبر ندارند و
"مقاومت ممکن نیست. اما ای کاش میفهمیدم اینها برای چیست؟ اما نمیشود فهمید. اگر میشد گفت که من در زندگی به راهی نابایست رفتهام مشکل قابل توضیح بود." اما چون زندگی خود را باز میپیمود که سراسر به قاعده و با درستی و شایستگی و احترام گذشته بود، می گفت: "ولی چطور میتوان چنین چیزی پنداشت؟ چنین چیزی را نمیشود پذیرفت!" و پوزخندی بر لبانش ظاهر میشد، لبخندی تمیخر آمیز، گفتی کسی ممکن بود لبخندش را ببیند و فریب آن را بخورد.
"نه، هیچ جور نمیشود توضیح داد: این عذاب و مرگ برای چه؟"
_مرگ ایوان ایلیچ|لئو تولستوی
𝑫𝒆𝒍𝒗𝒂
با من از خطر حرف نزن؛ من وقتی شش سالم بود بابام سیم برق داد دست سیمو لخت کنم
[برادر سیم داده با دندون لخت کنم]