سعی کردم لرزش صدامو کنترل کنم و اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم...
"فیلم جنایی میدیدم، صداش بلند بود."
بعد یکم حرف زدن یه نگاه مشکوک انداخت و رفت.
میدونستم این آخر ماجرا نیست. باید زودتر از اون خونه لعنتی فرار میکردم. وسایلمو جمع کردم و درِک رو با همون وضع تنها گذاشتم. بعد از یکم رانندگی از شانس بدم توی بوران شدید گیر کردم .
برای همین خودم رو به نزدیک ترین مسافرخونه رسوندم.
ظاهرا همه چیز عالی بود، بوی گرما و شیرینی فضا رو پر کرده بود.. اما همه اینا واقعی بود!؟ پس با خیال راحت وارد اون مسافرخونه شدم...
اما نمیدونستم که زنده موندن توی این مسافرخونه غیرممکنه! یعنی چه اتفاقی برام میوفتاد؟ زنده میوندم؟❗️
اما همه اینها رو خیلیی دیر متوجه شدم، زمانی که برای زندگیم توی تک تک اتاق های مسافرخونه پنهان میشدم.