در نهایت همه چیز را دست او میسپارم!
میشناسمش
چنان جهان را میگرداند
که من و آرزو هایم کنار هم راه برویم : ) .
اولین بار که دیدمت از نگاهت نور چکه میکرد و ماه در قهوه چشمانت شناور بود و من یقین یافتم که تو گونه انسانیِ ماه هستی .
قهوه و نسکافه را هم دوست می دارم ولی
چای اگر روزی نباشد من تشنج می کنم . . .
چای مینوشیدم به یکباره دلتنگش شدم ،
و اشک در چشمانم حلقه زد . .
همه با تعجب به من نگاه میکردند .
لبخند زدم و گفتم : چقدر داغ بود : )