چای مینوشیدم به یکباره دلتنگش شدم ،
و اشک در چشمانم حلقه زد . .
همه با تعجب به من نگاه میکردند .
لبخند زدم و گفتم : چقدر داغ بود : )
همیشه چایِ کمرنگ مینوشید،
اگر چای پُر رنگ میشد،
از طرفِ دیگرِ لیوان
نمیتوانست مرا ببیند.☕🤎`
- جمال ثریا
بعضی ها عجیب خوبند . .
من باور دارم که گاهی خدا ؛
با بندگانش
ما را در آغوش میگیرد : )