📖 قرار نبود عاشقت بشم
پارت سوم | قرار بود فقط یه پروژه باشه!
آوا گوشیاش را روی تخت انداخت و با حرص به سقف خیره شد.
ـ خدایا، یعنی من توی این دنیا چه گناهی کردم که باید با این بشر همگروهی بشم؟!
گوشی دوباره لرزید.
آوا با بدبینی آن را برداشت و به صفحه نگاه کرد.
آرش:
«راستی، فردا بعد از کلاس وقت داری دربارهی پروژه حرف بزنیم؟»
آوا سریع تایپ کرد:
«نه.»
چند ثانیه بعد، پیام دیگری از طرف آرش آمد.
آرش:
«چه سریع! حتی نپرسیدی کِی و کجا! 😂»
آوا:
«چون جوابم در هر صورت نه بود.»
آرش:
«باشه، پس خودم تنهایی پروژه رو انجام میدم. فقط امیدوارم استاد از اینکه همگروهیمون هیچ کمکی نکرده ناراحت نشه.»
آوا با دیدن پیام، صاف نشست.
ـ این دیگه چه آدمیه؟!
با عصبانیت نوشت:
«کی گفته من کمک نمیکنم؟!»
آرش:
«خودت گفتی فردا وقت نداری! منم نمیخوام مزاحم برنامههای فشردهی خانم رکورددار بشم. بالاخره باید زمانی برای دویدن به کلاس داشته باشی! 😂»
آوا بالش کوچکش را برداشت و به طرف دیوار پرت کرد.
ـ من یه روز اینو میکشم!
بعد دوباره گوشی را برداشت.
«فردا بعد از کلاس، کتابخونه. ساعت دو. فقط دربارهی پروژه حرف میزنیم!»
پاسخ آرش تقریباً بلافاصله رسید.
«چشم، رئیس! 🫡»
آوا گوشی را خاموش کرد و زیر لب گفت:
ـ بالاخره یه روز آروم توی زندگی من پیدا میشه؟
---
روز بعد، دانشگاه ـ ساعت دو بعدازظهر
آوا دقیقاً ساعت دو وارد کتابخانه شد.
برای اولین بار در تاریخ زندگیاش، نه دیر کرده بود و نه مجبور شده بود برای رسیدن به مقصد بدود.
با رضایت به ساعتش نگاه کرد.
ـ ببین! منم میتونم آدم منظمی باشم!
ـ این جمله رو ضبط کن. شاید دیگه هیچوقت فرصت شنیدنش پیش نیاد!
آوا با شنیدن صدای آشنا، چشمهایش را بست.
آرش پشت یکی از میزها نشسته بود و با لبخند به او نگاه میکرد.
آوا به سمتش رفت و صندلی روبهرویش را بیرون کشید.
ـ تو واقعاً نمیتونی حتی پنج دقیقه ساکت باشی؟
آرش خودکارش را روی میز گذاشت.
ـ میتونم.
آوا با تعجب نگاهش کرد.
ـ جدی؟
ـ آره. ولی حیفه استعدادهای ارزشمندم رو هدر بدم!
آوا دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
ـ خدایا، خودت صبر بده!
آرش خندید و یک دفتر به سمتش هل داد.
ـ خب، خانم همگروهی! بریم سراغ کار؟
آوا دفتر را باز کرد.
ـ بالاخره یه حرف حساب زدی!
ـ اینم ضبط کن. شاید دیگه هیچوقت فرصت شنیدنش پیش نیاد!
آوا خودکارش را به طرف او گرفت.
ـ آرش!
ـ بله؟
ـ شروع نکنیها!
آرش دستهایش را بالا برد و با خنده گفت:
ـ باشه، باشه! دیگه چیزی نمیگم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
آوا مشغول نوشتن شد و آرش هم مطالبی را که از قبل آماده کرده بود، روی میز گذاشت.
برخلاف تصور آوا، آرش ایدههای خوبی برای پروژه داشت. حتی چند منبع معتبر پیدا کرده بود و نکات مهمشان را جداگانه نوشته بود.
آوا با تعجب به برگهها نگاه کرد.
ـ اینا رو خودت آماده کردی؟
آرش سرش را بالا آورد.
ـ نه، از دیوار اتاقم عکس گرفتم، بعد خودشون روی کاغذ ظاهر شدن!
آوا نگاهش کرد.
ـ واقعاً نمیفهمم چرا هر چیزی رو باید با شوخی جواب بدی!
آرش برای لحظهای لبخندش را جمع کرد.
ـ چون اگه شوخی نکنم، تو از همون اول فکر میکنی آدم غیرقابلتحملیام.
آوا مکث کرد.
انتظار چنین جوابی را نداشت.
آرش دوباره به برگههایش نگاه کرد و ادامه داد:
ـ تازه، اینطوری حداقل حوصلهت سر نمیره.
آوا آرام گفت:
ـ خب... شاید.
آرش سرش را بالا آورد.
ـ ببخشید؟ چی گفتی؟ صدات نمیاد!
آوا فوراً به حالت عادی برگشت.
ـ گفتم بهتره بهجای حرف زدن، کار کنیم!
آرش خندید.
ـ چشم، رئیس!
---
حدود یک ساعت بعد، بخش زیادی از برنامهی پروژه را آماده کرده بودند.
آوا خودکارش را کنار گذاشت و به پشتی صندلی تکیه داد.
ـ خب، فکر کنم برای امروز کافیه.
آرش به ساعتش نگاه کرد.
ـ باورم نمیشه! یک ساعت با من بودی و هنوز از پنجره بیرون نپریدی!
آوا دفترش را بست.
ـ هنوز روز تموم نشده!
آرش خندید و وسایلش را جمع کرد.
وقتی از کتابخانه بیرون آمدند، باران شدیدی میبارید.
آوا جلوی در ایستاد و با ناباوری به آسمان نگاه کرد.
ـ نه بابا! این دیگه از کجا اومد؟!
آرش کنارش ایستاد.
ـ فکر کنم از ابرها.
آوا برگشت و نگاه تندی به او انداخت.
ـ خیلی ممنون از توضیحات علمیات!
بعد داخل کیفش را گشت.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
اما خبری از چتر نبود.
با ناامیدی گفت:
ـ عالی شد! چترم رو خونه جا گذاشتم.
آرش چتر مشکی کوچکی را از کیفش بیرون آورد و باز کرد.
ـ بیا، تا ایستگاه با هم میریم.
آوا فوراً گفت:
ـ نه، لازم نیست. خودم میرم.
آرش نگاهی به باران انداخت و بعد به او.
ـ باشه. فقط اگه فردا با سرماخوردگی اومدی دانشگاه، لطفاً نگو تقصیر منه!
آوا چند لحظه به باران خیره ماند.
بعد با اکراه زیر چتر رفت.
ـ فقط تا ایستگاه اتوبوس!
آرش لبخند زد.
ـ چشم، خانم قوانین!
آنها کنار هم راه افتادند.
چند قدمی در سکوت گذشت تا اینکه آرش پرسید:
ـ راستی، چرا اینقدر از من بدت میاد؟
آوا با تعجب نگاهش کرد.
ـ من ازت بدم نمیاد!
آرش ابروهایش را بالا برد.
ـ جدی؟ پس اون همه تهدید و نفرین برای چی بود؟
آوا خندید.
ـ چون اعصابخردکنی!
ـ خب، این با دوستداشتنی بودن منافاتی نداره!
آوا سرش را به نشانهی تأسف تکان داد.
ـ واقعاً اعتمادبهنفست یه چیز عجیبیه!
آرش خندید.
وقتی به ایستگاه رسیدند، اتوبوس آوا از دور پیدا شد.
آوا زیر چتر بیرون آمد و گفت:
ـ خب، ممنون بابت چتر.
آرش شانه بالا انداخت.
ـ خواهش میکنم. وظیفهی هر شهروند مسئولیتپذیریه که از همگروهی تنبلش محافظت کنه!
آوا با اعتراض گفت:
ـ من تنبل نیستم!
ـ باشه، باشه! رکورددار عزیز!
آوا سوار اتوبوس شد، اما درست قبل از بسته شدن در، برگشت.
ـ آرش!
آرش سرش را بالا آورد.
ـ جانم؟
آوا برای لحظهای مکث کرد.
ـ پروژهمون... خوب پیش رفت. یعنی... بد نبود.
آرش لبخند زد.
ـ این تعریف بود یا گزارش وضعیت پروژه؟
آوا چشمهایش را چرخاند.
ـ خداحافظ!
در اتوبوس بسته شد و آوا به سمت صندلی خالی رفت.
چند دقیقه بعد، گوشیاش لرزید.
آرش:
«رسیدی به مقصد، خانم رکورددار؟»
آوا ناخودآگاه لبخند زد و جواب داد:
«هنوز نه. چرا؟»
آرش:
«هیچی. فقط میخواستم مطمئن بشم وسط راه تصمیم نگرفتی با اتوبوس مسابقه بدی! 😂»
آوا خندید و گوشی را کنار گذاشت.
بعد از چند ثانیه، متوجه لبخند روی صورتش شد.
لبخندش آرامآرام محو شد.
ـ وایسا ببینم...
به صفحهی خاموش گوشی نگاه کرد.
ـ من چرا دارم به شوخیهای این پسر میخندم؟!
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و زیر لب گفت:
ـ نه آوا، حواست رو جمع کن. این فقط همگروهیه. یه همگروهیِ بهشدت اعصابخردکن!
اما چیزی که آوا هنوز نمیدانست، این بود که گاهی آدمها درست از همان لحظهای وارد زندگیات میشوند که اصلاً قصد نداری جایی برایشان باز کنی.
و شاید خطرناکترین بخش ماجرا همین بود که...
آرش، برخلاف تمام تصورات آوا، آنقدرها هم که فکر میکرد غیرقابلتحمل نبود.
پایان پارت سوم 💌
📖 قرار نبود عاشقت بشم
پارت چهارم | تو چرا اینقدر عوض شدی؟!
صبح روز بعد، آوا با صدای زنگ گوشیاش چشمهایش را باز کرد.
چند ثانیه به سقف خیره ماند و بعد آرام دستش را به سمت گوشی برد.
ساعت هفت و نیم بود.
لبخندی روی لبش نشست.
ـ وااای! امروز زود بیدار شدم!
با خوشحالی از تخت بیرون آمد، لباسهایش را پوشید و حتی فرصت کرد صبحانه بخورد.
مادرش که از آشپزخانه بیرون آمده بود، با تعجب نگاهش کرد.
ـ آوا؟! تو امروز حالت خوبه؟
آوا با دهان پر گفت:
ـ مامان، یعنی من هر وقت زود بیدار میشم باید مریض باشم؟!
مادرش خندید.
ـ نه عزیزم، فقط عادت ندارم تو رو قبل از ساعت هشت صبح بیدار ببینم!
آوا لقمهاش را خورد و کیفش را برداشت.
ـ خیلی ممنون از حمایت روحی و روانیتون! من رفتم!
---
دانشگاه ـ ساعت هشت و نیم صبح
آوا با قدمهای آرام وارد ساختمان شد.
نه میدوید، نه نفسنفس میزد و نه نگران دیر رسیدن بود.
با خودش گفت:
ـ امروز دیگه هیچکس نمیتونه بهم بگه رکورددار دوی صد متر!
ـ مطمئنی؟!
آوا از جا پرید.
آرش درست پشت سرش ایستاده بود.
آوا دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ وای! تو چرا یهو ظاهر میشی؟!
آرش با خونسردی گفت:
ـ ببخشید، دفعهی بعد قبل از ورودم موسیقی متن پخش میکنم که آماده باشی!
آوا نفس عمیقی کشید.
ـ میشه فقط یه روز منو اذیت نکنی؟
آرش کمی فکر کرد.
ـ بذار ببینم... نه!
ـ آرش!
ـ آوا!
چند نفر از کنارشان رد شدند و به خندههای آنها نگاه کردند.
آوا سرش را تکان داد و به سمت کلاس راه افتاد.
آرش هم دنبالش رفت.
---
چند دقیقه بعد، استاد وارد کلاس شد و پس از سلام، برگههایی را روی میز گذاشت.
ـ بچهها، قبل از شروع درس یه خبر دارم. برای پروژههاتون سه هفته فرصت دارین. هفتهی آینده هم باید موضوع نهایی و طرح اولیه رو تحویل بدین.
آوا سریع دفترش را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.
آرش از کنارش آهسته گفت:
ـ رئیس، لطفاً یادداشت کن که هفتهی آینده باید طرح اولیه رو تحویل بدیم. نمیخوام وسط راه یادت بره!
آوا بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
ـ نگران نباش. برخلاف بعضیا، من حافظه دارم!
آرش لبخند زد.
ـ چه خوب! پس یادت میمونه که امروز بعد از کلاس باید برای پروژه برنامهریزی کنیم.
آوا سرش را بالا آورد.
ـ امروز؟! مگه دیروز یک ساعت کار نکردیم؟
ـ چرا، ولی استاد گفت طرح اولیه رو هفتهی آینده میخواد. بهتره از الان شروع کنیم.
آوا خواست مخالفت کند، اما وقتی به برگههای مرتب پروژه روی میز آرش نگاه کرد، منصرف شد.
ـ باشه. بعد از کلاس، نیم ساعت.
آرش دستش را به نشانهی توافق بالا برد.
ـ قبول!
آوا با تردید نگاهش کرد.
ـ چرا اینقدر راحت قبول کردی؟
ـ چون اگه بیشتر از نیم ساعت بخوام، احتمالاً با همون کتابهایی که دیروز ریختن روی سرم ازم پذیرایی میکنی!
آوا خندهاش گرفت.
ـ حداقل یه بار حرف حساب زدی!
---
بعد از کلاس
آوا و آرش در محوطهی دانشگاه روی یک نیمکت نشستند و دفتر پروژه را باز کردند.
آرش چند ایده را توضیح داد و آوا هم نکات مهم را یادداشت کرد.
برخلاف انتظارش، کار کردن با آرش چندان هم سخت نبود. او با وجود شوخیهای همیشگیاش، وقتی پای کار جدی به میان میآمد، مسئولیتپذیر بود.
آوا مشغول نوشتن بود که صدای دختری را شنید.
ـ آرش؟!
دختری با مانتوی کرمرنگ و کیف کوچکی روی شانهاش به سمت آنها آمد.
آرش سرش را بالا آورد.
ـ سلام، ترانه!
ترانه لبخندی زد و نگاهی به آوا انداخت.
ـ سلام. مزاحم که نیستم؟
آوا خودکارش را روی دفتر گذاشت.
ـ نه، من فقط داریم روی پروژه کار میکنیم!
ترانه روی نیمکت روبهرو نشست.
ـ آها! پس تو همون همگروهی جدید آرشی؟
آوا با تعجب پرسید:
ـ جدید؟
ترانه خندید.
ـ آره. آرش معمولاً خیلی راحت با همه کنار میاد، ولی فکر نمیکردم اینقدر زود با هم صمیمی بشین!
آوا سریع گفت:
ـ صمیمی؟! نه بابا! ما فقط همگروهی هستیم!
آرش با لبخند به او نگاه کرد.
ـ البته همگروهیای که هر روز تهدیدم میکنه!
آوا دفترش را بست.
ـ آرش، میخوای همین الان پروژه رو تنهایی انجام بدی؟
ترانه خندید.
ـ شما دوتا خیلی بامزهاین!
آوا چیزی نگفت و دوباره مشغول جمع کردن وسایلش شد.
ترانه چند دقیقهای با آرش صحبت کرد و بعد از خداحافظی رفت.
آوا کیفش را روی شانهاش انداخت.
آرش با تعجب پرسید:
ـ کجا؟
ـ خونه.
ـ هنوز نیم ساعت تموم نشده!
آوا به ساعتش نگاه کرد.
ـ برای من تموم شده!
آرش بلند شد و کنارش ایستاد.
ـ اتفاقی افتاده؟
آوا مکث کرد.
ـ نه. چرا باید اتفاقی افتاده باشه؟
ـ نمیدونم. یهدفعه ساکت شدی.
آوا شانه بالا انداخت.
ـ خستهام. همین.
آرش چند لحظه نگاهش کرد، اما چیزی نپرسید.
ـ باشه. پس فردا ادامه میدیم.
آوا با تعجب به او نگاه کرد.
ـ همین؟!
ـ چی همین؟!
ـ هیچی... فکر کردم دوباره یه چیزی میگی!
آرش خندید.
ـ نگران نباش. برای فردا کلی شوخی ذخیره کردم!
آوا سرش را تکان داد و از او فاصله گرفت.
ـ واقعاً که!
---
آن شب ـ اتاق آوا
آوا روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد.
گوشیاش را برداشت و وارد گروه کلاسی شد.
چند پیام جدید آمده بود.
یکی از دوستانش عکسی از محوطهی دانشگاه فرستاده بود.
آوا عکس را باز کرد.
در گوشهی تصویر، آرش و ترانه دیده میشدند که کنار هم ایستاده بودند و میخندیدند.
آوا چند ثانیه به عکس نگاه کرد و بعد صفحه را بست.
ـ خب که چی؟ به من چه اصلاً!
گوشی را روی تخت گذاشت و سعی کرد به چیز دیگری فکر کند.
اما چند لحظه بعد دوباره آن را برداشت.
این بار پیام آرش روی صفحه ظاهر شده بود.
آرش:
«خانم رکورددار، برای فردا ساعت دو کتابخونه اوکیه؟»
آوا به پیام نگاه کرد.
انگشتش را روی صفحه گذاشت و نوشت:
«آره.»
بعد از چند ثانیه، پیام دیگری فرستاد.
«راستی، ترانه دوست قدیمیت بود؟»
به محض فرستادن پیام، چشمهایش گرد شد.
ـ وااای! من چرا اینو پرسیدم؟!
چند ثانیه بعد، آرش جواب داد.
آرش:
«آره، از دوستای قدیمیه. چطور؟»
آوا سریع نوشت:
«همینطوری پرسیدم.»
آرش:
«باشه 😂»
آوا گوشی را کنار گذاشت و صورتش را با بالش پوشاند.
ـ من فقط کنجکاو بودم! همین!
اما حتی خودش هم نمیدانست چرا دیدن آن عکس، بیشتر از چیزی که انتظار داشت ذهنش را مشغول کرده بود.
و آرش؟
آرش هنوز نمیدانست یک سؤال سادهی آوا قرار است شروع ماجرایی شود که هیچکدامشان برایش آماده نبودند.
پایان پارت چهارم 💌
💌 قرار نبود عاشقت بشم
پارت پنجم | یه حس عجیب که اسمش رو نمیدونستم!
روز بعد ـ دانشگاه، ساعت دو بعدازظهر
آوا با قدمهای نسبتاً تند وارد کتابخانه شد. برخلاف روزهای اول، این بار نه از دیدن آرش تعجب کرد و نه از شنیدن صدای مسخرهبازیهایش جا خورد.
البته تا وقتی که صدای خودش را شنید!
ـ بهبه! بالاخره تشریف آوردین، خانم مرادی!
آوا به سمت میز چرخید. آرش روی صندلی نشسته بود و با لبخند به او نگاه میکرد.
ـ من که هنوز دیر نکردم!
آرش به ساعتش اشاره کرد.
ـ دقیقاً دو دقیقه مونده به ساعت دو اومدی. داشتم فکر میکردم نکنه اتفاقی افتاده و رکورددارمون تصمیم گرفته رکورد خوشقولی رو هم بشکنه!
آوا کیفش را روی میز گذاشت.
ـ میدونی چیه؟ من واقعاً نمیفهمم چطور هنوز کسی تو رو از این دانشگاه اخراج نکرده!
ـ چون دانشگاه بدون من جذابیتش رو از دست میده.
ـ آره، مخصوصاً بخش اعصابخردکنیش رو!
آرش خندید و دفتر پروژه را به سمتش هل داد.
ـ خب، بریم سراغ کار. امروز باید موضوع نهایی رو مشخص کنیم.
آوا نشست و دفتر را باز کرد.
ـ بالاخره یه حرف حساب!
ـ دومین تعریف امروزت از من بود. دارم به خودم امیدوار میشم!
ـ آرش، شروع نکن!
ـ چشم، رئیس!
آوا لبخند کوچکی زد و مشغول خواندن مطالب شد.
چند دقیقه بعد، بالاخره موضوع پروژهشان را انتخاب کردند. کارها هم تقریباً مشخص شده بود و فقط لازم بود طرح اولیه را کامل کنند.
آوا که از نتیجه راضی بود، خودکارش را کنار گذاشت.
ـ خب، فکر کنم امروز کارمون خوب پیش رفت.
آرش با تعجب نگاهش کرد.
ـ وایسا ببینم! تو الان از همکاری با من راضی هستی؟!
ـ نه، از پروژه راضیام. فرق داره!
ـ آره، آره. هر جور راحتی، خانم مرادی!
آوا خندید و سرش را پایین انداخت.
اما درست در همان لحظه، صدای دختری از پشت سرشان بلند شد.
ـ آرش؟!
آوا بدون اینکه بخواهد، سرش را بلند کرد.
ترانه بود.
همان لبخند همیشگی را داشت و این بار یک پوشه هم دستش بود.
ـ سلام! مزاحمتون که نیستم؟
آرش لبخند زد.
ـ سلام. نه، چه مزاحمتی؟
ترانه پوشه را روی میز گذاشت.
ـ یادته دربارهی اون کارگاه دانشگاه باهات حرف زده بودم؟ ثبتنامش شروع شده. گفتم بیام بهت بگم، چون دفعهی قبل خیلی مشتاق بودی.
آرش پوشه را باز کرد.
ـ آره، یادمه! اتفاقاً خوب شد اومدی.
آوا دوباره به دفترش نگاه کرد.
نمیدانست چرا، اما دیدن اینکه آرش و ترانه اینقدر راحت با هم حرف میزدند، کمی کلافهاش میکرد.
ترانه نگاهی به آوا انداخت.
ـ تو هم میخوای ثبتنام کنی؟ کارگاهش دربارهی مهارتهای ارتباطی و کار گروهیه. فکر کنم برای دانشجوها خیلی مفید باشه.
آوا لبخند مؤدبانهای زد.
ـ ممنون، ولی فعلاً برنامهم شلوغه.
ـ باشه، هر وقت خواستی بهم بگو.
بعد رو به آرش کرد.
ـ راستی، اگه خواستی ثبتنام کنی، بهم خبر بده. شاید با هم بریم.
آرش سرش را تکان داد.
ـ حتماً، بررسیش میکنم.
ترانه بعد از چند دقیقه خداحافظی کرد و رفت.
آوا هم سریع وسایلش را جمع کرد.
آرش با تعجب پرسید:
ـ کجا داری میری؟ هنوز زوده!
ـ کارمون تموم شده دیگه.
ـ آره، ولی معمولاً اینقدر سریع فرار نمیکنی!
آوا زیپ کیفش را بست.
ـ شاید چون امروز حوصله ندارم.
آرش این بار شوخی نکرد.
ـ اتفاقی افتاده؟
آوا برای لحظهای مکث کرد.
دلش میخواست بگوید که نمیداند چرا از دیدن ترانه کنار او احساس عجیبی پیدا کرده، اما حتی فکر کردن به این جمله هم برایش مسخره بود.
ـ نه. فقط یه کم خستهام.
آرش به صورتش نگاه کرد و بعد سرش را تکان داد.
ـ باشه. پس امروز زودتر برو استراحت کن.
آوا انتظار هر جوابی را داشت، جز این!
نه اصرار کرد بماند، نه مثل همیشه شروع به شوخی کرد.
فقط خیلی ساده اجازه داد برود.
و عجیب این بود که همین رفتار ساده، بیشتر از تمام شوخیهایش ذهن آوا را درگیر کرد.
---
یک ساعت بعد ـ خانهی آوا
آوا روی تختش نشسته بود و گوشیاش را در دست داشت.
چند دقیقهای بود که صفحهی چت آرش را باز کرده بود، اما حتی یک پیام هم نفرستاده بود.
با خودش گفت:
ـ خب که چی؟! چرا باید بهش پیام بدم؟!
گوشی را کنار گذاشت.
چند ثانیه بعد دوباره برداشتش.
ـ اصلاً شاید بخوام دربارهی پروژه یه چیزی بپرسم!
صفحهی چت را باز کرد و نوشت:
«راستی، اون کارگاهه رو ثبتنام میکنی؟»
به پیام خیره شد.
ـ وااای! من چرا باید دربارهی کارگاهش سؤال کنم؟!
پیام را پاک کرد.
گوشی را روی تخت انداخت و با حرص بالش را بغل کرد.
ـ آوا مرادی، تو رو خدا یه کم عاقل باش!
همان لحظه گوشی لرزید.
آرش پیام داده بود.
آرش:
«خانم رئیس، یه سؤال مهم!»
آوا سریع گوشی را برداشت.
آوا:
«چی؟»
آرش:
«به نظرت برای ارائهی پروژه، من کتوشلوار بپوشم یا با لباس فضانوردی بیام؟ 😂»
آوا بیاختیار خندید.
آوا:
«با لباس فضانوردی بیا. حداقل یه فایدهای داری و میتونیم بگیم پروژهمون دربارهی فضاست!»
آرش:
«عالیه! پس تو هم لباس سرآشپز بپوش که اگه پروژه شکست خورد، حداقل یه چیزی برای خوردن داشته باشیم! 😂»
آوا از خنده گوشی را روی صورتش گذاشت.
چند لحظه بعد، دوباره پیام داد.
آوا:
«راستی، امروز یه کم ساکت بودی.»
این بار قبل از فرستادن پیام، چند بار آن را خواند.
بعد بالاخره دکمهی ارسال را زد.
آرش چند ثانیه بعد جواب داد.
آرش:
«من؟! ساکت؟! احتمالاً از شدت خستگی توهم زدی 😂»
آوا لبخند زد.
آوا:
«نه جدی میگم. وقتی ازت پرسیدم اتفاقی افتاده، فکر کردم یه چیزی بگی، ولی فقط گفتی برم استراحت کنم.»
چند لحظه گذشت.
این بار آرش کمی دیرتر جواب داد.
آرش:
«خب، وقتی یکی میگه خستهست، بهتره بهش فرصت بدی استراحت کنه، نه اینکه بیشتر اذیتش کنی.»
آوا به صفحه خیره شد.
برای چند ثانیه، هیچ جوابی به ذهنش نرسید.
بالاخره نوشت:
آوا:
«از کی تا حالا اینقدر منطقی شدی؟!»
آرش:
«از وقتی فهمیدم اگه بیشتر اذیتت کنم، ممکنه همگروهیم رو از دست بدم. پروژهم برام مهمه دیگه! 😎»
آوا لبخندش را جمع کرد.
ـ احمق!
اما این بار، برخلاف همیشه، از ته دل عصبانی نبود.
گوشی را کنار گذاشت و به سقف خیره شد.
چرا حرف سادهی آرش اینقدر خوشحالش کرده بود؟
چرا وقتی با او شوخی میکرد، ناخودآگاه لبخند میزد؟
و مهمتر از همه...
چرا وقتی آرش کنار ترانه بود، دلش میخواست هرچه زودتر از آنجا برود؟
آوا بالش را روی صورتش گذاشت.
ـ نه! محاله!
چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت:
ـ من که از آرش خوشم نمیاد...
اما این بار، حتی خودش هم نتوانست جملهاش را باور کند.
---
همان شب ـ خانهی آرش
آرش روی مبل نشسته بود و فرم ثبتنام کارگاه را روی گوشیاش بررسی میکرد.
ترانه چند ساعت قبل دوباره پیام داده بود و دربارهی زمان ثبتنام پرسیده بود.
آرش هنوز تصمیم نگرفته بود که شرکت کند یا نه.
گوشیاش را کنار گذاشت و به دفتر پروژه نگاه کرد.
روی یکی از صفحهها، آوا با خودکارش یک جمله نوشته بود:
«لطفاً موقع ارائه شوخیهای بیمزه ممنوع!»
آرش خندید.
ـ این دختر واقعاً یه مورد خاصه!
بعد گوشیاش را برداشت و به چت آوا نگاه کرد.
آخرین پیامش هنوز روی صفحه بود.
برای لحظهای انگشتش روی صفحه ماند.
میخواست چیزی بنویسد، اما خودش هم نمیدانست چه چیزی.
در نهایت گوشی را کنار گذاشت و زیر لب گفت:
ـ فعلاً باید پروژه رو تموم کنیم.
اما لبخند کوچکی که روی لبش مانده بود، چیز دیگری میگفت.
پایان پارت پنجم 💌📖
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسم ویدیو: چالش تغییر
ببخشید بابت کیفیت برای اینکه ارسال بشه باید کیفیت رو کم میکردم🫠
عمل به قول / محافظ
رمان هم روزی پنج پارت میذارم درکل بیست پارت هست🫴🏻
به نظرم پارت ها خیلی بلنده
کوتاه تر میکنم
💌 قرار نبود عاشقت بشم
پارت ششم | تو چرا نگرانمی؟!
روز بعد ـ دانشگاه
آوا با عجله وارد کلاس شد و خودش را روی صندلی کنار آرش انداخت.
آرش نگاهی به او انداخت.
ـ بهبه! خانم رکورددار، امروز چرا دیر کردی؟
آوا نفسنفسزنان گفت:
ـ اتوبوس دیر اومد!
ـ آره، حتماً راننده هم از دستت فرار میکرده!
ـ آرش، هنوز صبحهها! بذار حداقل یه قهوه بخورم، بعد شروع کن!
آرش خندید و بطری آبش را به سمت او گرفت.
ـ بگیر، رنگت پریده.
آوا با تعجب به بطری نگاه کرد.
ـ خودت نمیخوای؟
ـ من خوردم. بگیر دیگه!
آوا آب را گرفت و آرام گفت:
ـ مرسی.
آرش لبخندی زد، اما چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد، استاد وارد کلاس شد و اعلام کرد که ارائهی پروژهها زودتر از موعد برگزار میشود.
آوا با شنیدن این خبر، آهسته زیر لب گفت:
ـ عالی شد! دقیقاً همون چیزی که لازم داشتم!
آرش دفترش را باز کرد.
ـ نگران نباش، با هم جمعش میکنیم.
آوا به او نگاه کرد.
ـ تو همیشه اینقدر مطمئنی؟
آرش شانه بالا انداخت.
ـ نه. ولی وقتی تو اینقدر استرس داری، یکی باید مطمئن باشه!
آوا لبخند زد.
برای اولین بار، جواب بامزهای نداشت.
---
ظهر ـ محوطهی دانشگاه
آوا و آرش از کلاس بیرون آمدند که ناگهان گوشی آرش زنگ خورد.
اسم ترانه روی صفحه افتاده بود.
آرش تماس را جواب داد.
ـ الو، سلام!
چند لحظه گوش داد و بعد گفت:
ـ چی؟! الان؟ باشه، خودمو میرسونم.
تماس که تمام شد، آوا پرسید:
ـ اتفاقی افتاده؟
ـ ترانه توی دانشگاه به مشکل خورده. باید برم ببینم چی شده.
آوا سرش را تکان داد.
ـ باشه، برو.
آرش چند قدم برداشت، اما ناگهان برگشت.
ـ راستی، حالت خوبه؟ امروز خیلی خسته به نظر میای.
آوا لبخند کوچکی زد.
ـ آره بابا! برو به دوست قدیمیت برس!
آرش چند لحظه به او نگاه کرد.
ـ باشه، بعداً میبینمت.
وقتی آرش دور شد، آوا آهی کشید.
ـ دوست قدیمیته، خب که چی؟ چرا من باید اهمیت بدم؟!
اما درست وقتی میخواست به سمت خروجی برود، گوشیاش لرزید.
آرش:
«راستی، فردا ساعت دو کتابخونه یادت نره! نمیخوام بهونه بیاری که یادت رفته 😂»
آوا خندید و جواب داد:
«برو بابا! انگار خودت خیلی آدم منظمی هستی!»
گوشی را توی کیفش گذاشت و به راه افتاد.
هنوز نمیدانست اتفاقی که قرار بود فردا بیفتد، همهچیز را کمی پیچیدهتر میکند...
پایان پارت ششم 💌📖
قرار نبود عاشقت بشم
💌 قرار نبود عاشقت بشم
پارت هفتم | این کیه که بهت پیام میده؟!
روز بعد ـ کتابخانهی دانشگاه
آوا زودتر از ساعت دو به کتابخانه رسید. هنوز آرش نیامده بود که گوشیاش زنگ خورد.
پیام از طرف پسری به اسم سامان بود؛ یکی از همکلاسیهایش.
سامان: «سلام آوا، جزوهی جلسهی قبل رو داری؟ میشه برام بفرستی؟»
آوا جواب داد:
«آره، الان میفرستم.»
درست همان لحظه، آرش از راه رسید و روبهرویش نشست.
ـ سلام به خانم خوشقول!
آوا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
ـ سلام. جزوهمو میفرستم، بعد شروع میکنیم.
آرش نگاهی به گوشی او انداخت.
ـ کیه؟
آوا سرش را بلند کرد.
ـ چی؟
ـ این آقایی که انقدر باهاش پیام میدی!
آوا ابروهایش را بالا برد.
ـ سامان، همکلاسیمونه. جزوه میخواد. مشکلیه؟
آرش سریع سرش را تکان داد.
ـ نه بابا! به من چه!
ـ پس چرا میپرسی؟
ـ کنجکاوی علمی!
آوا خندید.
ـ آره، حتماً!
چند دقیقه بعد، مشغول کار روی پروژه شدند، اما آرش برخلاف همیشه کمتر شوخی میکرد.
آوا بالاخره خودکارش را زمین گذاشت.
ـ چته امروز؟!
ـ هیچی.
ـ آرش!
ـ گفتم هیچی دیگه!
آوا با تردید نگاهش کرد.
ـ نکنه ناراحتی؟
آرش سرش را بالا آورد و لبخند مصنوعیای زد.
ـ من؟! از چی باید ناراحت باشم؟
آوا شانه بالا انداخت و دوباره مشغول نوشتن شد.
اما آرش هنوز به یک سؤال فکر میکرد.
چرا وقتی اسم سامان روی گوشی آوا افتاده بود، حس عجیبی پیدا کرده بود؟
---
عصر ـ بیرون دانشگاه
وقتی کارشان تمام شد، با هم از ساختمان بیرون آمدند.
آرش ناگهان پرسید:
ـ راستی، تو و سامان خیلی با هم صمیمیاین؟
آوا ایستاد و با ناباوری نگاهش کرد.
ـ باز شروع کردی؟! 😂
ـ چی رو؟ دارم سؤال میپرسم!
آوا خندید.
ـ نه، صمیمی نیستیم. فقط همکلاسیم.
آرش سعی کرد بیتفاوت به نظر برسد.
ـ خب، به من چه!
آوا چند قدم جلوتر رفت و برگشت.
ـ آرش؟
ـ جانم؟
ـ تو چرا انقدر برات مهمه؟
آرش برای لحظهای ساکت ماند.
بعد لبخند همیشگیاش را زد.
ـ چون اگه حواست پرت بشه، پروژهمون خراب میشه!
آوا خندید.
ـ آره، حتماً! فقط پروژه! 😂
و جلوتر رفت.
آرش پشت سرش راه افتاد، اما این بار خودش هم میدانست که جواب واقعیاش با پروژه هیچ ربطی نداشت.
پایان پارت هفتم 💌📖
قرار نبود عاشقت بشم