eitaa logo
عمل به قول / محافظ
13 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𓆩 🛡️ 𝐏𝐫𝐨𝐦𝐢𝐬𝐞 & 𝐏𝐫𝐨𝐭𝐞𝐜𝐭 ♡ 𝐓𝐫𝐮𝐬𝐭 & 𝐋𝐨𝐲𝐚𝐥𝐭𝐲. 🤍 🐈‍⬛ 𝐌𝐚𝐢𝐧 𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥: @DerpZone ♡ 𝐌𝐲 𝐈𝐃: @Helma1392e 🎧 𝐒𝐞𝐜𝐨𝐧𝐝 𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥: @Haamim_Salehi
مشاهده در ایتا
دانلود
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت پنجم | یه حس عجیب که اسمش رو نمی‌دونستم! روز بعد ـ دانشگاه، ساعت دو بعدازظهر آوا با قدم‌های نسبتاً تند وارد کتابخانه شد. برخلاف روزهای اول، این بار نه از دیدن آرش تعجب کرد و نه از شنیدن صدای مسخره‌بازی‌هایش جا خورد. البته تا وقتی که صدای خودش را شنید! ـ به‌به! بالاخره تشریف آوردین، خانم مرادی! آوا به سمت میز چرخید. آرش روی صندلی نشسته بود و با لبخند به او نگاه می‌کرد. ـ من که هنوز دیر نکردم! آرش به ساعتش اشاره کرد. ـ دقیقاً دو دقیقه مونده به ساعت دو اومدی. داشتم فکر می‌کردم نکنه اتفاقی افتاده و رکورددارمون تصمیم گرفته رکورد خوش‌قولی رو هم بشکنه! آوا کیفش را روی میز گذاشت. ـ می‌دونی چیه؟ من واقعاً نمی‌فهمم چطور هنوز کسی تو رو از این دانشگاه اخراج نکرده! ـ چون دانشگاه بدون من جذابیتش رو از دست می‌ده. ـ آره، مخصوصاً بخش اعصاب‌خردکنی‌ش رو! آرش خندید و دفتر پروژه را به سمتش هل داد. ـ خب، بریم سراغ کار. امروز باید موضوع نهایی رو مشخص کنیم. آوا نشست و دفتر را باز کرد. ـ بالاخره یه حرف حساب! ـ دومین تعریف امروزت از من بود. دارم به خودم امیدوار می‌شم! ـ آرش، شروع نکن! ـ چشم، رئیس! آوا لبخند کوچکی زد و مشغول خواندن مطالب شد. چند دقیقه بعد، بالاخره موضوع پروژه‌شان را انتخاب کردند. کارها هم تقریباً مشخص شده بود و فقط لازم بود طرح اولیه را کامل کنند. آوا که از نتیجه راضی بود، خودکارش را کنار گذاشت. ـ خب، فکر کنم امروز کارمون خوب پیش رفت. آرش با تعجب نگاهش کرد. ـ وایسا ببینم! تو الان از همکاری با من راضی هستی؟! ـ نه، از پروژه راضی‌ام. فرق داره! ـ آره، آره. هر جور راحتی، خانم مرادی! آوا خندید و سرش را پایین انداخت. اما درست در همان لحظه، صدای دختری از پشت سرشان بلند شد. ـ آرش؟! آوا بدون اینکه بخواهد، سرش را بلند کرد. ترانه بود. همان لبخند همیشگی را داشت و این بار یک پوشه هم دستش بود. ـ سلام! مزاحمتون که نیستم؟ آرش لبخند زد. ـ سلام. نه، چه مزاحمتی؟ ترانه پوشه را روی میز گذاشت. ـ یادته درباره‌ی اون کارگاه دانشگاه باهات حرف زده بودم؟ ثبت‌نامش شروع شده. گفتم بیام بهت بگم، چون دفعه‌ی قبل خیلی مشتاق بودی. آرش پوشه را باز کرد. ـ آره، یادمه! اتفاقاً خوب شد اومدی. آوا دوباره به دفترش نگاه کرد. نمی‌دانست چرا، اما دیدن اینکه آرش و ترانه این‌قدر راحت با هم حرف می‌زدند، کمی کلافه‌اش می‌کرد. ترانه نگاهی به آوا انداخت. ـ تو هم می‌خوای ثبت‌نام کنی؟ کارگاهش درباره‌ی مهارت‌های ارتباطی و کار گروهیه. فکر کنم برای دانشجوها خیلی مفید باشه. آوا لبخند مؤدبانه‌ای زد. ـ ممنون، ولی فعلاً برنامه‌م شلوغه. ـ باشه، هر وقت خواستی بهم بگو. بعد رو به آرش کرد. ـ راستی، اگه خواستی ثبت‌نام کنی، بهم خبر بده. شاید با هم بریم. آرش سرش را تکان داد. ـ حتماً، بررسیش می‌کنم. ترانه بعد از چند دقیقه خداحافظی کرد و رفت. آوا هم سریع وسایلش را جمع کرد. آرش با تعجب پرسید: ـ کجا داری می‌ری؟ هنوز زوده! ـ کارمون تموم شده دیگه. ـ آره، ولی معمولاً این‌قدر سریع فرار نمی‌کنی! آوا زیپ کیفش را بست. ـ شاید چون امروز حوصله ندارم. آرش این بار شوخی نکرد. ـ اتفاقی افتاده؟ آوا برای لحظه‌ای مکث کرد. دلش می‌خواست بگوید که نمی‌داند چرا از دیدن ترانه کنار او احساس عجیبی پیدا کرده، اما حتی فکر کردن به این جمله هم برایش مسخره بود. ـ نه. فقط یه کم خسته‌ام. آرش به صورتش نگاه کرد و بعد سرش را تکان داد. ـ باشه. پس امروز زودتر برو استراحت کن. آوا انتظار هر جوابی را داشت، جز این! نه اصرار کرد بماند، نه مثل همیشه شروع به شوخی کرد. فقط خیلی ساده اجازه داد برود. و عجیب این بود که همین رفتار ساده، بیشتر از تمام شوخی‌هایش ذهن آوا را درگیر کرد. --- یک ساعت بعد ـ خانه‌ی آوا آوا روی تختش نشسته بود و گوشی‌اش را در دست داشت. چند دقیقه‌ای بود که صفحه‌ی چت آرش را باز کرده بود، اما حتی یک پیام هم نفرستاده بود. با خودش گفت: ـ خب که چی؟! چرا باید بهش پیام بدم؟! گوشی را کنار گذاشت. چند ثانیه بعد دوباره برداشتش. ـ اصلاً شاید بخوام درباره‌ی پروژه یه چیزی بپرسم! صفحه‌ی چت را باز کرد و نوشت: «راستی، اون کارگاهه رو ثبت‌نام می‌کنی؟» به پیام خیره شد. ـ وااای! من چرا باید درباره‌ی کارگاهش سؤال کنم؟! پیام را پاک کرد. گوشی را روی تخت انداخت و با حرص بالش را بغل کرد. ـ آوا مرادی، تو رو خدا یه کم عاقل باش! همان لحظه گوشی لرزید. آرش پیام داده بود. آرش: «خانم رئیس، یه سؤال مهم!» آوا سریع گوشی را برداشت. آوا: «چی؟» آرش: «به نظرت برای ارائه‌ی پروژه، من کت‌وشلوار بپوشم یا با لباس فضانوردی بیام؟ 😂» آوا بی‌اختیار خندید. آوا: «با لباس فضانوردی بیا. حداقل یه فایده‌ای داری و می‌تونیم بگیم پروژه‌مون درباره‌ی فضاست!»
آرش: «عالیه! پس تو هم لباس سرآشپز بپوش که اگه پروژه شکست خورد، حداقل یه چیزی برای خوردن داشته باشیم! 😂» آوا از خنده گوشی را روی صورتش گذاشت. چند لحظه بعد، دوباره پیام داد. آوا: «راستی، امروز یه کم ساکت بودی.» این بار قبل از فرستادن پیام، چند بار آن را خواند. بعد بالاخره دکمه‌ی ارسال را زد. آرش چند ثانیه بعد جواب داد. آرش: «من؟! ساکت؟! احتمالاً از شدت خستگی توهم زدی 😂» آوا لبخند زد. آوا: «نه جدی می‌گم. وقتی ازت پرسیدم اتفاقی افتاده، فکر کردم یه چیزی بگی، ولی فقط گفتی برم استراحت کنم.» چند لحظه گذشت. این بار آرش کمی دیرتر جواب داد. آرش: «خب، وقتی یکی می‌گه خسته‌ست، بهتره بهش فرصت بدی استراحت کنه، نه اینکه بیشتر اذیتش کنی.» آوا به صفحه خیره شد. برای چند ثانیه، هیچ جوابی به ذهنش نرسید. بالاخره نوشت: آوا: «از کی تا حالا این‌قدر منطقی شدی؟!» آرش: «از وقتی فهمیدم اگه بیشتر اذیتت کنم، ممکنه هم‌گروهی‌م رو از دست بدم. پروژه‌م برام مهمه دیگه! 😎» آوا لبخندش را جمع کرد. ـ احمق! اما این بار، برخلاف همیشه، از ته دل عصبانی نبود. گوشی را کنار گذاشت و به سقف خیره شد. چرا حرف ساده‌ی آرش این‌قدر خوشحالش کرده بود؟ چرا وقتی با او شوخی می‌کرد، ناخودآگاه لبخند می‌زد؟ و مهم‌تر از همه... چرا وقتی آرش کنار ترانه بود، دلش می‌خواست هرچه زودتر از آنجا برود؟ آوا بالش را روی صورتش گذاشت. ـ نه! محاله! چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت: ـ من که از آرش خوشم نمیاد... اما این بار، حتی خودش هم نتوانست جمله‌اش را باور کند. --- همان شب ـ خانه‌ی آرش آرش روی مبل نشسته بود و فرم ثبت‌نام کارگاه را روی گوشی‌اش بررسی می‌کرد. ترانه چند ساعت قبل دوباره پیام داده بود و درباره‌ی زمان ثبت‌نام پرسیده بود. آرش هنوز تصمیم نگرفته بود که شرکت کند یا نه. گوشی‌اش را کنار گذاشت و به دفتر پروژه نگاه کرد. روی یکی از صفحه‌ها، آوا با خودکارش یک جمله نوشته بود: «لطفاً موقع ارائه شوخی‌های بی‌مزه ممنوع!» آرش خندید. ـ این دختر واقعاً یه مورد خاصه! بعد گوشی‌اش را برداشت و به چت آوا نگاه کرد. آخرین پیامش هنوز روی صفحه بود. برای لحظه‌ای انگشتش روی صفحه ماند. می‌خواست چیزی بنویسد، اما خودش هم نمی‌دانست چه چیزی. در نهایت گوشی را کنار گذاشت و زیر لب گفت: ـ فعلاً باید پروژه رو تموم کنیم. اما لبخند کوچکی که روی لبش مانده بود، چیز دیگری می‌گفت. پایان پارت پنجم 💌📖
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسم ویدیو: چالش تغییر ببخشید بابت کیفیت برای اینکه ارسال بشه باید کیفیت رو کم میکردم🫠
بچه ها امشب نمیتونم اون یکی ویدیو رو بذارم فردا میذارم ببخشید واقعا😭
رمان هم روزی پنج پارت میذارم درکل بیست پارت هست🫴🏻
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت ششم | تو چرا نگرانمی؟! روز بعد ـ دانشگاه آوا با عجله وارد کلاس شد و خودش را روی صندلی کنار آرش انداخت. آرش نگاهی به او انداخت. ـ به‌به! خانم رکورددار، امروز چرا دیر کردی؟ آوا نفس‌نفس‌زنان گفت: ـ اتوبوس دیر اومد! ـ آره، حتماً راننده هم از دستت فرار می‌کرده! ـ آرش، هنوز صبحه‌ها! بذار حداقل یه قهوه بخورم، بعد شروع کن! آرش خندید و بطری آبش را به سمت او گرفت. ـ بگیر، رنگت پریده. آوا با تعجب به بطری نگاه کرد. ـ خودت نمی‌خوای؟ ـ من خوردم. بگیر دیگه! آوا آب را گرفت و آرام گفت: ـ مرسی. آرش لبخندی زد، اما چیزی نگفت. چند دقیقه بعد، استاد وارد کلاس شد و اعلام کرد که ارائه‌ی پروژه‌ها زودتر از موعد برگزار می‌شود. آوا با شنیدن این خبر، آهسته زیر لب گفت: ـ عالی شد! دقیقاً همون چیزی که لازم داشتم! آرش دفترش را باز کرد. ـ نگران نباش، با هم جمعش می‌کنیم. آوا به او نگاه کرد. ـ تو همیشه این‌قدر مطمئنی؟ آرش شانه بالا انداخت. ـ نه. ولی وقتی تو این‌قدر استرس داری، یکی باید مطمئن باشه! آوا لبخند زد. برای اولین بار، جواب بامزه‌ای نداشت. --- ظهر ـ محوطه‌ی دانشگاه آوا و آرش از کلاس بیرون آمدند که ناگهان گوشی آرش زنگ خورد. اسم ترانه روی صفحه افتاده بود. آرش تماس را جواب داد. ـ الو، سلام! چند لحظه گوش داد و بعد گفت: ـ چی؟! الان؟ باشه، خودمو می‌رسونم. تماس که تمام شد، آوا پرسید: ـ اتفاقی افتاده؟ ـ ترانه توی دانشگاه به مشکل خورده. باید برم ببینم چی شده. آوا سرش را تکان داد. ـ باشه، برو. آرش چند قدم برداشت، اما ناگهان برگشت. ـ راستی، حالت خوبه؟ امروز خیلی خسته به نظر میای. آوا لبخند کوچکی زد. ـ آره بابا! برو به دوست قدیمیت برس! آرش چند لحظه به او نگاه کرد. ـ باشه، بعداً می‌بینمت. وقتی آرش دور شد، آوا آهی کشید. ـ دوست قدیمیته، خب که چی؟ چرا من باید اهمیت بدم؟! اما درست وقتی می‌خواست به سمت خروجی برود، گوشی‌اش لرزید. آرش: «راستی، فردا ساعت دو کتابخونه یادت نره! نمی‌خوام بهونه بیاری که یادت رفته 😂» آوا خندید و جواب داد: «برو بابا! انگار خودت خیلی آدم منظمی هستی!» گوشی را توی کیفش گذاشت و به راه افتاد. هنوز نمی‌دانست اتفاقی که قرار بود فردا بیفتد، همه‌چیز را کمی پیچیده‌تر می‌کند... پایان پارت ششم 💌📖 قرار نبود عاشقت بشم
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت هفتم | این کیه که بهت پیام می‌ده؟! روز بعد ـ کتابخانه‌ی دانشگاه آوا زودتر از ساعت دو به کتابخانه رسید. هنوز آرش نیامده بود که گوشی‌اش زنگ خورد. پیام از طرف پسری به اسم سامان بود؛ یکی از هم‌کلاسی‌هایش. سامان: «سلام آوا، جزوه‌ی جلسه‌ی قبل رو داری؟ می‌شه برام بفرستی؟» آوا جواب داد: «آره، الان می‌فرستم.» درست همان لحظه، آرش از راه رسید و روبه‌رویش نشست. ـ سلام به خانم خوش‌قول! آوا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت: ـ سلام. جزوه‌مو می‌فرستم، بعد شروع می‌کنیم. آرش نگاهی به گوشی او انداخت. ـ کیه؟ آوا سرش را بلند کرد. ـ چی؟ ـ این آقایی که انقدر باهاش پیام می‌دی! آوا ابروهایش را بالا برد. ـ سامان، هم‌کلاسیمونه. جزوه می‌خواد. مشکلیه؟ آرش سریع سرش را تکان داد. ـ نه بابا! به من چه! ـ پس چرا می‌پرسی؟ ـ کنجکاوی علمی! آوا خندید. ـ آره، حتماً! چند دقیقه بعد، مشغول کار روی پروژه شدند، اما آرش برخلاف همیشه کمتر شوخی می‌کرد. آوا بالاخره خودکارش را زمین گذاشت. ـ چته امروز؟! ـ هیچی. ـ آرش! ـ گفتم هیچی دیگه! آوا با تردید نگاهش کرد. ـ نکنه ناراحتی؟ آرش سرش را بالا آورد و لبخند مصنوعی‌ای زد. ـ من؟! از چی باید ناراحت باشم؟ آوا شانه بالا انداخت و دوباره مشغول نوشتن شد. اما آرش هنوز به یک سؤال فکر می‌کرد. چرا وقتی اسم سامان روی گوشی آوا افتاده بود، حس عجیبی پیدا کرده بود؟ --- عصر ـ بیرون دانشگاه وقتی کارشان تمام شد، با هم از ساختمان بیرون آمدند. آرش ناگهان پرسید: ـ راستی، تو و سامان خیلی با هم صمیمی‌این؟ آوا ایستاد و با ناباوری نگاهش کرد. ـ باز شروع کردی؟! 😂 ـ چی رو؟ دارم سؤال می‌پرسم! آوا خندید. ـ نه، صمیمی نیستیم. فقط هم‌کلاسیم. آرش سعی کرد بی‌تفاوت به نظر برسد. ـ خب، به من چه! آوا چند قدم جلوتر رفت و برگشت. ـ آرش؟ ـ جانم؟ ـ تو چرا انقدر برات مهمه؟ آرش برای لحظه‌ای ساکت ماند. بعد لبخند همیشگی‌اش را زد. ـ چون اگه حواست پرت بشه، پروژه‌مون خراب می‌شه! آوا خندید. ـ آره، حتماً! فقط پروژه! 😂 و جلوتر رفت. آرش پشت سرش راه افتاد، اما این بار خودش هم می‌دانست که جواب واقعی‌اش با پروژه هیچ ربطی نداشت. پایان پارت هفتم 💌📖 قرار نبود عاشقت بشم
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت هشتم | چرا قلبم این‌جوری می‌زنه؟! روز بعد ـ دانشگاه آوا وارد کلاس شد و کنار آرش نشست. ـ سلام! آرش بدون اینکه سرش را از گوشی بلند کند، جواب داد: ـ سلام. آوا چند لحظه به او نگاه کرد. ـ چی شده؟ چرا این‌قدر توی گوشی‌ای؟ ـ هیچی، دارم پیام می‌دم. ـ به کی؟ آرش سرش را بلند کرد و با شیطنت گفت: ـ به سامان! می‌خوام ببینم جزوه‌شو گرفته یا نه! آوا با یک خودکار به بازویش زد. ـ خیلی بی‌مزه‌ای! آرش خندید. ـ ولی خندیدی! آوا خواست جواب بدهد که استاد وارد کلاس شد. بعد از چند دقیقه، استاد اعلام کرد که برای تمرین ارائه‌ی پروژه، هر گروه باید بخشی از کارش را همان روز در کلاس توضیح بدهد. آوا زیر لب گفت: ـ وای نه! من اصلاً آماده نیستم! آرش آرام به او گفت: ـ نترس، با هم انجامش می‌دیم. وقتی نوبت آن‌ها رسید، آوا جلوی کلاس ایستاد. ابتدا کمی استرس داشت، اما با شروع توضیحاتش، آرام‌تر شد. آرش هم بخش خودش را به‌خوبی ارائه داد و حتی با یک شوخی کوتاه باعث خنده‌ی بچه‌ها شد. بعد از پایان ارائه، استاد با رضایت گفت: ـ خوب بود. فقط باید روی نتیجه‌گیری بیشتر کار کنید. وقتی سر جایشان برگشتند، آوا لبخند زد. ـ فکر کنم بد نبود! آرش دستش را به نشانه‌ی پیروزی بالا برد. ـ معلومه! با حضور من مگه می‌شه بد باشه؟ آوا چشم‌هایش را چرخاند. ـ دوباره شروع کرد! --- زنگ تفریح آوا کنار پنجره ایستاده بود که سامان به سمتش آمد. ـ آوا، ارائه‌تون خوب بود. تبریک می‌گم! ـ ممنون، ارائه‌ی شما هم خوب بود. سامان لبخند زد. ـ راستی، اگه وقت داشتی، می‌خواستم درباره‌ی یه موضوع درسی ازت کمک بگیرم. ـ آره، حتماً. سامان رفت و آوا برگشت تا به کلاس برگردد. اما آرش را دید که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. ـ چی شده؟ چرا اون‌جوری نگام می‌کنی؟ آرش شانه بالا انداخت. ـ هیچی. ظاهراً امروز کلی طرفدار پیدا کردی! آوا خندید. ـ حسودی می‌کنی؟! آرش برای یک لحظه جا خورد. ـ من؟! به سامان؟! خواب دیدی! آوا با خنده از کنارش رد شد. ـ باشه آقای کمدین، هرچی تو بگی! آرش همان‌جا ماند. برای اولین بار، شوخی آوا بیشتر از چیزی که انتظار داشت، ذهنش را مشغول کرده بود. نکنه واقعاً حسودی می‌کرد؟! پایان پارت هشتم 💌📖 قرار نبود عاشقت بشم
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت نهم | یه دعوت غیرمنتظره! 💌 روز پنجشنبه ـ دانشگاه آوا مشغول جمع کردن وسایلش بود که آرش کنارش ایستاد. ـ خانم مرادی، برای آخر هفته برنامه داری؟ آوا با شک به او نگاه کرد. ـ چرا می‌پرسی؟ باز چه نقشه‌ای کشیدی؟ آرش دستش را روی قلبش گذاشت. ـ یعنی من دیگه نمی‌تونم یه سؤال ساده بپرسم؟! ـ نه! ـ چه زندگی سختی دارم من! آوا خندید. ـ حالا بگو چی می‌خوای؟ آرش کمی مکث کرد. ـ راستش، می‌خواستم دعوتت کنم بریم کافه. هم درباره‌ی پروژه حرف بزنیم، هم یه کم از فضای دانشگاه دور بشیم. آوا انتظار شنیدن چنین پیشنهادی را نداشت. ـ کافه؟! ما دوتایی؟! آرش لبخند زد. ـ نه، با گوسفندهای همسایه! معلومه که دوتایی! آوا خندید، اما بعد کمی جدی شد. ـ بذار فکر کنم، بعد بهت می‌گم. آرش سرش را تکان داد. ـ باشه. فقط لطفاً تا سال آینده فکر کردنت تموم بشه! آوا کیفش را برداشت و از کلاس بیرون رفت. اما تمام مسیر تا خانه، یک سؤال توی ذهنش می‌چرخید: چرا از دعوت شدن به کافه با آرش، این‌قدر خوشحال شده بود؟ --- شب ـ خانه‌ی آوا آوا بالاخره گوشی‌اش را برداشت و پیام داد: «باشه، میام. فقط برای پروژه‌هاست‌ها!» آرش جواب داد: «چشم! منم فقط برای پروژه دعوتت کردم، خانم دانشمند! 😂» آوا لبخند زد. «فردا ساعت پنج؟» «قبوله. پس فردا می‌بینمت!» آوا گوشی را کنار گذاشت و به سقف خیره شد. ـ فقط یه کافه رفتنه... چرا انقدر ذوق دارم؟! و خودش هم نمی‌دانست چرا، اما برای اولین بار دلش می‌خواست زودتر فردا برسد. پایان پارت نهم 💌📖 قرار نبود عاشقت بشم
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت دهم | این قرار، فقط یه قرار معمولی بود... نه؟! ☕💗 روز جمعه ـ ساعت پنج عصر آوا جلوی آینه ایستاد و برای چندمین بار موهایش را مرتب کرد. ـ وای آوا! داری میری کافه، نه مراسم اسکار! بالاخره کیفش را برداشت و از خانه بیرون رفت. وقتی به کافه رسید، آرش از قبل آنجا بود. با دیدن آوا دست تکان داد. ـ سلام، خانم رکورددار! باورم نمی‌شه این بار من زودتر رسیدم! آوا روی صندلی نشست. ـ خب، یه بار هم شانس آوردی! آرش خندید. آن‌ها سفارش دادند و مشغول صحبت شدند. اول درباره‌ی پروژه حرف زدند، اما خیلی زود بحثشان به موضوعات دیگری کشیده شد. آوا با تعجب پرسید: ـ راستی، تو همیشه این‌قدر شوخی می‌کنی؟ حتی وقتی ناراحتی؟ آرش برای لحظه‌ای ساکت شد. ـ تقریباً. دوست ندارم بقیه بفهمن چی توی ذهنمه. آوا آرام گفت: ـ ولی لازم نیست همیشه وانمود کنی حالت خوبه. آرش به او نگاه کرد. این بار خبری از شوخی و جواب‌های حاضر و آماده نبود. ـ تو همیشه این‌قدر خوب آدم‌ها رو می‌فهمی؟ آوا شانه بالا انداخت. ـ نه. فقط گاهی! آرش لبخند زد. ـ پس امیدوارم گاهی منم جزو همون آدم‌ها باشم. آوا برای لحظه‌ای نگاهش کرد و بعد سریع چشم‌هایش را به فنجانش دوخت. قلبش کمی تندتر می‌زد. --- یک ساعت بعد وقتی از کافه بیرون آمدند، هوا خنک شده بود. آرش پرسید: ـ بهت خوش گذشت؟ آوا لبخند زد. ـ آره. بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم. آرش با شیطنت گفت: ـ یعنی اعتراف می‌کنی بودن با من اون‌قدرها هم عذاب‌آور نیست؟ ـ زیادی خوشحال نشو! هر دو خندیدند. کمی بعد، جلوی مسیر برگشتشان ایستادند. آرش گفت: ـ خب، پس دوشنبه می‌بینمت، هم‌گروهی عزیز! آوا سرش را تکان داد و راه افتاد. اما چند قدم که دور شد، برگشت و گفت: ـ آرش؟ ـ جانم؟ آوا لبخند کوچکی زد. ـ ممنون بابت امروز. آرش هم لبخند زد. ـ منم ممنونم که اومدی. آوا به راهش ادامه داد. آن شب، وقتی به تختش رسید، پیام آرش روی گوشی‌اش ظاهر شد: «راستی، امروز خیلی خوش گذشت. باید یه بار دیگه تکرارش کنیم!» آوا به صفحه خیره شد و لبخند زد. بعد آرام زیر لب گفت: ـ وای آوا... نکنه داری عاشق می‌شی؟! پایان پارت دهم 💌📖 قرار نبود عاشقت بشم
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت یازدهم | چرا بهش فکر می‌کنم؟! دوشنبه ـ دانشگاه آوا وارد کلاس شد و کنار آرش نشست. ـ سلام! آرش لبخند زد. ـ سلام به کسی که جمعه با من اومد کافه و هنوز زنده‌ست! آوا خندید. ـ باورم نمی‌شه هنوز درباره‌ش حرف می‌زنی! ـ خب، اتفاق مهمی بود. بالاخره تونستم دو ساعت بدون اینکه تهدیدم کنی، کنارت بشینم! آوا خواست جواب بده که ترانه وارد کلاس شد. مستقیم به سمت آرش رفت. ـ سلام! درباره‌ی کارگاه فکر کردی؟ ـ آره، احتمالاً ثبت‌نام می‌کنم. ترانه لبخند زد. ـ عالیه! پس می‌تونیم با هم بریم. آوا بی‌اختیار نگاهش را از آن‌ها گرفت و مشغول مرتب کردن وسایلش شد. آرش متوجه شد. ـ آوا، جزوه‌ت رو آوردی؟ ـ آره. ـ پس چرا داری دفتر مشقت رو وارونه می‌ذاری؟ 😂 آوا به دفترش نگاه کرد و سریع آن را برگرداند. ـ خفه شو آرش! آرش خندید، اما وقتی آوا دوباره سرش را پایین انداخت، لبخندش محو شد. برای اولین بار، آرش احساس کرد شاید چیزی هست که آوا نمی‌خواهد به او بگوید. پایان پارت یازدهم 💌