eitaa logo
عمل به قول / محافظ
13 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𓆩 🛡️ 𝐏𝐫𝐨𝐦𝐢𝐬𝐞 & 𝐏𝐫𝐨𝐭𝐞𝐜𝐭 ♡ 𝐓𝐫𝐮𝐬𝐭 & 𝐋𝐨𝐲𝐚𝐥𝐭𝐲. 🤍 🐈‍⬛ 𝐌𝐚𝐢𝐧 𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥: @DerpZone ♡ 𝐌𝐲 𝐈𝐃: @Helma1392e 🎧 𝐒𝐞𝐜𝐨𝐧𝐝 𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥: @Haamim_Salehi
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها امشب نمیتونم اون یکی ویدیو رو بذارم فردا میذارم ببخشید واقعا😭
رمان هم روزی پنج پارت میذارم درکل بیست پارت هست🫴🏻
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت ششم | تو چرا نگرانمی؟! روز بعد ـ دانشگاه آوا با عجله وارد کلاس شد و خودش را روی صندلی کنار آرش انداخت. آرش نگاهی به او انداخت. ـ به‌به! خانم رکورددار، امروز چرا دیر کردی؟ آوا نفس‌نفس‌زنان گفت: ـ اتوبوس دیر اومد! ـ آره، حتماً راننده هم از دستت فرار می‌کرده! ـ آرش، هنوز صبحه‌ها! بذار حداقل یه قهوه بخورم، بعد شروع کن! آرش خندید و بطری آبش را به سمت او گرفت. ـ بگیر، رنگت پریده. آوا با تعجب به بطری نگاه کرد. ـ خودت نمی‌خوای؟ ـ من خوردم. بگیر دیگه! آوا آب را گرفت و آرام گفت: ـ مرسی. آرش لبخندی زد، اما چیزی نگفت. چند دقیقه بعد، استاد وارد کلاس شد و اعلام کرد که ارائه‌ی پروژه‌ها زودتر از موعد برگزار می‌شود. آوا با شنیدن این خبر، آهسته زیر لب گفت: ـ عالی شد! دقیقاً همون چیزی که لازم داشتم! آرش دفترش را باز کرد. ـ نگران نباش، با هم جمعش می‌کنیم. آوا به او نگاه کرد. ـ تو همیشه این‌قدر مطمئنی؟ آرش شانه بالا انداخت. ـ نه. ولی وقتی تو این‌قدر استرس داری، یکی باید مطمئن باشه! آوا لبخند زد. برای اولین بار، جواب بامزه‌ای نداشت. --- ظهر ـ محوطه‌ی دانشگاه آوا و آرش از کلاس بیرون آمدند که ناگهان گوشی آرش زنگ خورد. اسم ترانه روی صفحه افتاده بود. آرش تماس را جواب داد. ـ الو، سلام! چند لحظه گوش داد و بعد گفت: ـ چی؟! الان؟ باشه، خودمو می‌رسونم. تماس که تمام شد، آوا پرسید: ـ اتفاقی افتاده؟ ـ ترانه توی دانشگاه به مشکل خورده. باید برم ببینم چی شده. آوا سرش را تکان داد. ـ باشه، برو. آرش چند قدم برداشت، اما ناگهان برگشت. ـ راستی، حالت خوبه؟ امروز خیلی خسته به نظر میای. آوا لبخند کوچکی زد. ـ آره بابا! برو به دوست قدیمیت برس! آرش چند لحظه به او نگاه کرد. ـ باشه، بعداً می‌بینمت. وقتی آرش دور شد، آوا آهی کشید. ـ دوست قدیمیته، خب که چی؟ چرا من باید اهمیت بدم؟! اما درست وقتی می‌خواست به سمت خروجی برود، گوشی‌اش لرزید. آرش: «راستی، فردا ساعت دو کتابخونه یادت نره! نمی‌خوام بهونه بیاری که یادت رفته 😂» آوا خندید و جواب داد: «برو بابا! انگار خودت خیلی آدم منظمی هستی!» گوشی را توی کیفش گذاشت و به راه افتاد. هنوز نمی‌دانست اتفاقی که قرار بود فردا بیفتد، همه‌چیز را کمی پیچیده‌تر می‌کند... پایان پارت ششم 💌📖 قرار نبود عاشقت بشم
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت هفتم | این کیه که بهت پیام می‌ده؟! روز بعد ـ کتابخانه‌ی دانشگاه آوا زودتر از ساعت دو به کتابخانه رسید. هنوز آرش نیامده بود که گوشی‌اش زنگ خورد. پیام از طرف پسری به اسم سامان بود؛ یکی از هم‌کلاسی‌هایش. سامان: «سلام آوا، جزوه‌ی جلسه‌ی قبل رو داری؟ می‌شه برام بفرستی؟» آوا جواب داد: «آره، الان می‌فرستم.» درست همان لحظه، آرش از راه رسید و روبه‌رویش نشست. ـ سلام به خانم خوش‌قول! آوا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت: ـ سلام. جزوه‌مو می‌فرستم، بعد شروع می‌کنیم. آرش نگاهی به گوشی او انداخت. ـ کیه؟ آوا سرش را بلند کرد. ـ چی؟ ـ این آقایی که انقدر باهاش پیام می‌دی! آوا ابروهایش را بالا برد. ـ سامان، هم‌کلاسیمونه. جزوه می‌خواد. مشکلیه؟ آرش سریع سرش را تکان داد. ـ نه بابا! به من چه! ـ پس چرا می‌پرسی؟ ـ کنجکاوی علمی! آوا خندید. ـ آره، حتماً! چند دقیقه بعد، مشغول کار روی پروژه شدند، اما آرش برخلاف همیشه کمتر شوخی می‌کرد. آوا بالاخره خودکارش را زمین گذاشت. ـ چته امروز؟! ـ هیچی. ـ آرش! ـ گفتم هیچی دیگه! آوا با تردید نگاهش کرد. ـ نکنه ناراحتی؟ آرش سرش را بالا آورد و لبخند مصنوعی‌ای زد. ـ من؟! از چی باید ناراحت باشم؟ آوا شانه بالا انداخت و دوباره مشغول نوشتن شد. اما آرش هنوز به یک سؤال فکر می‌کرد. چرا وقتی اسم سامان روی گوشی آوا افتاده بود، حس عجیبی پیدا کرده بود؟ --- عصر ـ بیرون دانشگاه وقتی کارشان تمام شد، با هم از ساختمان بیرون آمدند. آرش ناگهان پرسید: ـ راستی، تو و سامان خیلی با هم صمیمی‌این؟ آوا ایستاد و با ناباوری نگاهش کرد. ـ باز شروع کردی؟! 😂 ـ چی رو؟ دارم سؤال می‌پرسم! آوا خندید. ـ نه، صمیمی نیستیم. فقط هم‌کلاسیم. آرش سعی کرد بی‌تفاوت به نظر برسد. ـ خب، به من چه! آوا چند قدم جلوتر رفت و برگشت. ـ آرش؟ ـ جانم؟ ـ تو چرا انقدر برات مهمه؟ آرش برای لحظه‌ای ساکت ماند. بعد لبخند همیشگی‌اش را زد. ـ چون اگه حواست پرت بشه، پروژه‌مون خراب می‌شه! آوا خندید. ـ آره، حتماً! فقط پروژه! 😂 و جلوتر رفت. آرش پشت سرش راه افتاد، اما این بار خودش هم می‌دانست که جواب واقعی‌اش با پروژه هیچ ربطی نداشت. پایان پارت هفتم 💌📖 قرار نبود عاشقت بشم
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت هشتم | چرا قلبم این‌جوری می‌زنه؟! روز بعد ـ دانشگاه آوا وارد کلاس شد و کنار آرش نشست. ـ سلام! آرش بدون اینکه سرش را از گوشی بلند کند، جواب داد: ـ سلام. آوا چند لحظه به او نگاه کرد. ـ چی شده؟ چرا این‌قدر توی گوشی‌ای؟ ـ هیچی، دارم پیام می‌دم. ـ به کی؟ آرش سرش را بلند کرد و با شیطنت گفت: ـ به سامان! می‌خوام ببینم جزوه‌شو گرفته یا نه! آوا با یک خودکار به بازویش زد. ـ خیلی بی‌مزه‌ای! آرش خندید. ـ ولی خندیدی! آوا خواست جواب بدهد که استاد وارد کلاس شد. بعد از چند دقیقه، استاد اعلام کرد که برای تمرین ارائه‌ی پروژه، هر گروه باید بخشی از کارش را همان روز در کلاس توضیح بدهد. آوا زیر لب گفت: ـ وای نه! من اصلاً آماده نیستم! آرش آرام به او گفت: ـ نترس، با هم انجامش می‌دیم. وقتی نوبت آن‌ها رسید، آوا جلوی کلاس ایستاد. ابتدا کمی استرس داشت، اما با شروع توضیحاتش، آرام‌تر شد. آرش هم بخش خودش را به‌خوبی ارائه داد و حتی با یک شوخی کوتاه باعث خنده‌ی بچه‌ها شد. بعد از پایان ارائه، استاد با رضایت گفت: ـ خوب بود. فقط باید روی نتیجه‌گیری بیشتر کار کنید. وقتی سر جایشان برگشتند، آوا لبخند زد. ـ فکر کنم بد نبود! آرش دستش را به نشانه‌ی پیروزی بالا برد. ـ معلومه! با حضور من مگه می‌شه بد باشه؟ آوا چشم‌هایش را چرخاند. ـ دوباره شروع کرد! --- زنگ تفریح آوا کنار پنجره ایستاده بود که سامان به سمتش آمد. ـ آوا، ارائه‌تون خوب بود. تبریک می‌گم! ـ ممنون، ارائه‌ی شما هم خوب بود. سامان لبخند زد. ـ راستی، اگه وقت داشتی، می‌خواستم درباره‌ی یه موضوع درسی ازت کمک بگیرم. ـ آره، حتماً. سامان رفت و آوا برگشت تا به کلاس برگردد. اما آرش را دید که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. ـ چی شده؟ چرا اون‌جوری نگام می‌کنی؟ آرش شانه بالا انداخت. ـ هیچی. ظاهراً امروز کلی طرفدار پیدا کردی! آوا خندید. ـ حسودی می‌کنی؟! آرش برای یک لحظه جا خورد. ـ من؟! به سامان؟! خواب دیدی! آوا با خنده از کنارش رد شد. ـ باشه آقای کمدین، هرچی تو بگی! آرش همان‌جا ماند. برای اولین بار، شوخی آوا بیشتر از چیزی که انتظار داشت، ذهنش را مشغول کرده بود. نکنه واقعاً حسودی می‌کرد؟! پایان پارت هشتم 💌📖 قرار نبود عاشقت بشم
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت نهم | یه دعوت غیرمنتظره! 💌 روز پنجشنبه ـ دانشگاه آوا مشغول جمع کردن وسایلش بود که آرش کنارش ایستاد. ـ خانم مرادی، برای آخر هفته برنامه داری؟ آوا با شک به او نگاه کرد. ـ چرا می‌پرسی؟ باز چه نقشه‌ای کشیدی؟ آرش دستش را روی قلبش گذاشت. ـ یعنی من دیگه نمی‌تونم یه سؤال ساده بپرسم؟! ـ نه! ـ چه زندگی سختی دارم من! آوا خندید. ـ حالا بگو چی می‌خوای؟ آرش کمی مکث کرد. ـ راستش، می‌خواستم دعوتت کنم بریم کافه. هم درباره‌ی پروژه حرف بزنیم، هم یه کم از فضای دانشگاه دور بشیم. آوا انتظار شنیدن چنین پیشنهادی را نداشت. ـ کافه؟! ما دوتایی؟! آرش لبخند زد. ـ نه، با گوسفندهای همسایه! معلومه که دوتایی! آوا خندید، اما بعد کمی جدی شد. ـ بذار فکر کنم، بعد بهت می‌گم. آرش سرش را تکان داد. ـ باشه. فقط لطفاً تا سال آینده فکر کردنت تموم بشه! آوا کیفش را برداشت و از کلاس بیرون رفت. اما تمام مسیر تا خانه، یک سؤال توی ذهنش می‌چرخید: چرا از دعوت شدن به کافه با آرش، این‌قدر خوشحال شده بود؟ --- شب ـ خانه‌ی آوا آوا بالاخره گوشی‌اش را برداشت و پیام داد: «باشه، میام. فقط برای پروژه‌هاست‌ها!» آرش جواب داد: «چشم! منم فقط برای پروژه دعوتت کردم، خانم دانشمند! 😂» آوا لبخند زد. «فردا ساعت پنج؟» «قبوله. پس فردا می‌بینمت!» آوا گوشی را کنار گذاشت و به سقف خیره شد. ـ فقط یه کافه رفتنه... چرا انقدر ذوق دارم؟! و خودش هم نمی‌دانست چرا، اما برای اولین بار دلش می‌خواست زودتر فردا برسد. پایان پارت نهم 💌📖 قرار نبود عاشقت بشم
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت دهم | این قرار، فقط یه قرار معمولی بود... نه؟! ☕💗 روز جمعه ـ ساعت پنج عصر آوا جلوی آینه ایستاد و برای چندمین بار موهایش را مرتب کرد. ـ وای آوا! داری میری کافه، نه مراسم اسکار! بالاخره کیفش را برداشت و از خانه بیرون رفت. وقتی به کافه رسید، آرش از قبل آنجا بود. با دیدن آوا دست تکان داد. ـ سلام، خانم رکورددار! باورم نمی‌شه این بار من زودتر رسیدم! آوا روی صندلی نشست. ـ خب، یه بار هم شانس آوردی! آرش خندید. آن‌ها سفارش دادند و مشغول صحبت شدند. اول درباره‌ی پروژه حرف زدند، اما خیلی زود بحثشان به موضوعات دیگری کشیده شد. آوا با تعجب پرسید: ـ راستی، تو همیشه این‌قدر شوخی می‌کنی؟ حتی وقتی ناراحتی؟ آرش برای لحظه‌ای ساکت شد. ـ تقریباً. دوست ندارم بقیه بفهمن چی توی ذهنمه. آوا آرام گفت: ـ ولی لازم نیست همیشه وانمود کنی حالت خوبه. آرش به او نگاه کرد. این بار خبری از شوخی و جواب‌های حاضر و آماده نبود. ـ تو همیشه این‌قدر خوب آدم‌ها رو می‌فهمی؟ آوا شانه بالا انداخت. ـ نه. فقط گاهی! آرش لبخند زد. ـ پس امیدوارم گاهی منم جزو همون آدم‌ها باشم. آوا برای لحظه‌ای نگاهش کرد و بعد سریع چشم‌هایش را به فنجانش دوخت. قلبش کمی تندتر می‌زد. --- یک ساعت بعد وقتی از کافه بیرون آمدند، هوا خنک شده بود. آرش پرسید: ـ بهت خوش گذشت؟ آوا لبخند زد. ـ آره. بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم. آرش با شیطنت گفت: ـ یعنی اعتراف می‌کنی بودن با من اون‌قدرها هم عذاب‌آور نیست؟ ـ زیادی خوشحال نشو! هر دو خندیدند. کمی بعد، جلوی مسیر برگشتشان ایستادند. آرش گفت: ـ خب، پس دوشنبه می‌بینمت، هم‌گروهی عزیز! آوا سرش را تکان داد و راه افتاد. اما چند قدم که دور شد، برگشت و گفت: ـ آرش؟ ـ جانم؟ آوا لبخند کوچکی زد. ـ ممنون بابت امروز. آرش هم لبخند زد. ـ منم ممنونم که اومدی. آوا به راهش ادامه داد. آن شب، وقتی به تختش رسید، پیام آرش روی گوشی‌اش ظاهر شد: «راستی، امروز خیلی خوش گذشت. باید یه بار دیگه تکرارش کنیم!» آوا به صفحه خیره شد و لبخند زد. بعد آرام زیر لب گفت: ـ وای آوا... نکنه داری عاشق می‌شی؟! پایان پارت دهم 💌📖 قرار نبود عاشقت بشم
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت یازدهم | چرا بهش فکر می‌کنم؟! دوشنبه ـ دانشگاه آوا وارد کلاس شد و کنار آرش نشست. ـ سلام! آرش لبخند زد. ـ سلام به کسی که جمعه با من اومد کافه و هنوز زنده‌ست! آوا خندید. ـ باورم نمی‌شه هنوز درباره‌ش حرف می‌زنی! ـ خب، اتفاق مهمی بود. بالاخره تونستم دو ساعت بدون اینکه تهدیدم کنی، کنارت بشینم! آوا خواست جواب بده که ترانه وارد کلاس شد. مستقیم به سمت آرش رفت. ـ سلام! درباره‌ی کارگاه فکر کردی؟ ـ آره، احتمالاً ثبت‌نام می‌کنم. ترانه لبخند زد. ـ عالیه! پس می‌تونیم با هم بریم. آوا بی‌اختیار نگاهش را از آن‌ها گرفت و مشغول مرتب کردن وسایلش شد. آرش متوجه شد. ـ آوا، جزوه‌ت رو آوردی؟ ـ آره. ـ پس چرا داری دفتر مشقت رو وارونه می‌ذاری؟ 😂 آوا به دفترش نگاه کرد و سریع آن را برگرداند. ـ خفه شو آرش! آرش خندید، اما وقتی آوا دوباره سرش را پایین انداخت، لبخندش محو شد. برای اولین بار، آرش احساس کرد شاید چیزی هست که آوا نمی‌خواهد به او بگوید. پایان پارت یازدهم 💌
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت دوازدهم | یه پیام اشتباهی! عصر ـ خانه‌ی آوا آوا مشغول انجام تکالیفش بود که پیامی از آرش دریافت کرد. آرش: «یه چیزی می‌خواستم بهت بگم.» آوا صاف نشست. آوا: «چی شده؟» چند دقیقه گذشت، اما جوابی نیامد. آوا دوباره پیام داد: «آرش؟» بالاخره گوشی لرزید. آرش: «ببخشید، پیام اشتباهی بود! 😂» آوا با حرص بالش را بغل کرد. ـ این بشر یه روز منو سکته می‌ده! گوشی دوباره لرزید. آرش: «ولی حالا که بیداری، یه سؤال دارم.» آوا: «بپرس، فقط این بار اشتباهی نباشه!» آرش: «اگه یه نفر از یکی خوشش بیاد، ولی ندونه اونم همین حس رو داره یا نه، باید چی‌کار کنه؟» آوا چند ثانیه به صفحه خیره ماند. قلبش تندتر زد. آوا: «از خودش بپرسه دیگه!» آرش: «به همین راحتی؟!» آوا: «آره. مگه چیه؟» آرش جواب داد: «هیچی. شب بخیر، خانم مشاور! 😂» آوا گوشی را کنار گذاشت. اما تا مدت‌ها خوابش نبرد. چون یک سؤال مدام در ذهنش تکرار می‌شد: نکنه آرش از یکی خوشش اومده؟! و عجیب‌تر اینکه چرا فکر کردن به این موضوع، اصلاً خوشحالش نمی‌کرد؟ پایان پارت دوازدهم 💌
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت سیزدهم | چیزی که نباید می‌شنیدم! روز بعد ـ دانشگاه آوا برای برداشتن جزوه‌اش به سمت کلاس خالی رفت، اما قبل از ورود، صدای آرش و ترانه را شنید. ترانه گفت: ـ بالاخره می‌خوای بهش بگی؟ آرش آهی کشید. ـ نمی‌دونم. می‌ترسم همه‌چی خراب بشه. آوا همان‌جا ایستاد. ترانه پرسید: ـ ولی اگه هیچ‌وقت نگی چی؟ آرش چند لحظه سکوت کرد. ـ شاید بهتر باشه فعلاً چیزی نگم. آوا دیگر نتوانست ادامه‌ی حرف‌هایشان را بشنود. آرام از آنجا دور شد. تمام مسیر کلاس، ذهنش درگیر بود. آرش از کسی خوشش می‌آمد؟ و اگر این‌طور بود، چرا به او نگفته بود؟ وقتی وارد کلاس شد، آرش با لبخند برایش دست تکان داد. ـ سلام! چرا قیافه‌ت این‌جوریه؟ انگار نمره‌ی ریاضی‌ت رو دیدی! آوا کیفش را روی میز گذاشت. ـ آرش، می‌تونم یه چیزی بپرسم؟ ـ بپرس. آوا مکث کرد. ـ تو از کسی خوشت میاد؟ لبخند آرش آرام‌آرام محو شد. چند ثانیه به او نگاه کرد. بعد پرسید: ـ چرا اینو می‌پرسی؟ آوا نگاهش را دزدید. ـ همین‌طوری. آرش آرام گفت: ـ شاید. آوا احساس کرد چیزی در دلش فرو ریخت. ـ آها... خب، امیدوارم به چیزی که می‌خوای برسی. بلند شد و به سمت صندلی دیگری رفت. آرش ماتش برده بود. او چرا این‌قدر ناگهانی ناراحت شده بود؟ پایان پارت سیزدهم 💌
💌 قرار نبود عاشقت بشم پارت چهاردهم | چرا ازم فاصله می‌گیری؟! دو روز گذشت. آوا دیگر مثل قبل با آرش شوخی نمی‌کرد. پیام‌هایش کوتاه شده بود و بعد از کلاس هم سریع می‌رفت. بالاخره آرش نتوانست تحمل کند. بعد از کلاس، جلوی در دانشگاه صدایش زد: ـ آوا! وایسا! آوا برگشت. ـ چیه؟ آرش روبه‌رویش ایستاد. ـ من چی‌کار کردم؟ ـ هیچی. ـ پس چرا دو روزه مثل غریبه‌ها باهام رفتار می‌کنی؟ آوا نگاهش کرد. ـ شاید بهتره یکم کمتر با هم وقت بگذرونیم. آرش با تعجب پرسید: ـ چرا؟! آوا نمی‌خواست جواب واقعی را بگوید. ـ چون باید روی درس‌هام تمرکز کنم. آرش خندید، اما خنده‌اش مصنوعی بود. ـ آها. پس مشکل درس‌هاست! آوا چیزی نگفت. آرش سرش را تکان داد. ـ باشه. اگه این چیزیه که می‌خوای، اصرار نمی‌کنم. بعد از کنارش گذشت. آوا چند لحظه همان‌جا ماند. دلش می‌خواست صدایش کند و همه‌چیز را توضیح بدهد. اما نتوانست. وقتی به خانه رسید، پیام آرش را دید: «برای پروژه، بخش خودمو تا فردا می‌فرستم. نگران نباش.» نه شوخی‌ای بود، نه لقب «خانم رکورددار». آوا گوشی را روی تخت گذاشت. چشم‌هایش را بست و زیر لب گفت: ـ من خودم خواستم ازم فاصله بگیره... پس چرا الان این‌قدر ناراحتم؟ پایان پارت چهاردهم 💌