eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
209 دنبال‌کننده
26 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
نادیا کی بود ~•~ تو رمان دختر عمه ی حامیمه که بعدا درموردش یه چیزایی آشکار میشه...
خیلی خوب بود ممنونم واقعا رمانتون عالیه و دوست دارم لطفا پارت بدین قسمتی از اخرین پارت خیلی حساس شد ~•~ نطر لطفته عزیزدلم چشم آره آره از الان قسمت های حساس زیاد داریم🤭
بچه ها خیلی لفت داریم ... بنظرتون پارت بدم‌ با اوضاع...؟
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
بچه ها خیلی لفت داریم ... بنظرتون پارت بدم‌ با اوضاع...؟
بلععععععع خوشگلم لیاقت چنل فوق العادت رو ندارن😌🛐🎀
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part59 | «سعاد داره میاد؟!» 👀 همه هنوز دور هم نشسته بودیم من کنار حامیم بودم و بچه‌ها هم داشتن در
نادیا رحمانی••🤍•• سن؛26••🤍•• شغل:منشی،.....••🤍•• دختر عمه ی حامیم••🤍•• مربوط به پارت 59
هلیا فیضی••🤍•• سن:26••🤍•• شغل:ارایشگر••🤍•• رفیق نادیا••🤍•• مربوط به پارت 59
پارسا راستی••🤍•• سن:29••🤍•• شغل:مدل••🤍•• رفیق پوریا و نادیا••🤍•• مربوط به پارت 59
پوریا پورجمشید••🤍•• سن:27••🤍•• شغل:بیکار••🤍•• رفیق نادیا و پارسا و هلیا••🤍•• مربوط به پارت 59
اگر نیکارو دوست دارید اجازه میدم این ۴ شخصیت جدید رو نفرین کنید ☺️❤️
| «صبر کن... داداش داری؟!» 😂 نیکا؛ سعاد بهم خبر داد و بالاخره روزی که سعاد قرار بود بیاد رسید همه دور هم جمع شده بودیم؛ سعاد هم تازه رسیده بود و هنوز از ذوق دیدن هم آروم و قرار نداشتیم سعاد: نیکااااااا! نیکا: سعااااد!😭 همدیگه رو محکم بغل کردیم سعاد: باورم نمیشه بالاخره دیدمت! نیکا: منم باورم نمیشه برگشتی! کیوان: خب خب حالا بذارین ما هم یه سلامی بکنیم 😂 سعاد خندید سعاد: سلام بچه‌ها! همه یکی‌یکی سلام کردن حامیم هم لبخند زد حامیم: بالاخره شمارو دیدیم سعاد: شما همون حامیمی دیگه؟ 😂 حامیم: آره سعاد: نیکا خیلی ازت حرف زده سریع برگشتم سمتش نیکا: سعاد! 😐😂 سعاد: خب چی؟ دروغ که نگفتم همه خندیدن حامیم با خنده نگام کرد حامیم: حالا بعداً ازش بازجویی می‌کنم نیکا: عه عه نخیرمم😂 حامیم دستشو آروم گذاشت پشت کمرم و منو کشید کنار خودش مهرسا: خب دیگه این دوتا شروع کردن سنا: ولشون کن😂 --- چند ساعت گذشت همه گرم حرف زدن بودن که یه‌دفعه رو به سعاد کردم نیکا: سعاد؟ سعاد: جان؟ نیکا: یه چیزی می‌خوام بهت بگم سعاد: چی؟ نیکا: بیا با من زندگی کن سعاد: 😐 نیکا: جدی میگم سعاد: یعنی چی؟ نیکا: خونه‌م تنهام ،تو هم تازه اومدی اتاق خالی دارم بیا همین‌جا بمون سعاد: ولی... نیکا: ولی چی؟ سعاد: مگه مامان بابات و داداشت نیستن؟ یه لحظه خندیدم نیکا: مامان و بابام آلمانن دیگه سعاد: آها آره راست میگی یادم نبود نیکا: آره سعاد: داداشت چی راستی؟ نیکا: اونم رفت آلمان دیگع🤦‍♀ کیوان یه‌دفعه برگشت سمت من کیوان: داداش داری؟! من: آره😂 شروین: صبر کن صبر کن! مهراد: ما چرا تا حالا نمی‌دونستیم؟! هستی: منم تازه فهمیدم! 😭 خندیدم نیکا: خب قرار نبود جلسه معرفی خانواده بذاریم که 😂 سعید: چند سالشه؟ نیکا: بیست‌وشش کیوان: بیست‌وشش؟! نیکا: آره شروین: چه کاره‌ست؟ نیکا: شرکت داره با بابام کار می‌کنه مهراد: وااای علی: یعنی تو اینارو نباید به ما میگفتی 😂 نیکا: خب آره دیگه مهم ندونستم😂 حامیم که تا اون لحظه ساکت بود با خنده گفت: حامیم: منم تازه فهمیدم نیکا: تو هم نمی‌دونستی؟ حامیم: نه نیکا: دیدی؟ 😂 سنا سریع گفت: سنا: البته ما از قبل می‌دونستیم مهرسا: آره اره کیوان: پس فقط شما سه نفر می‌دونستین؟! سنا: آره😂 شروین: عجبا --- چند دقیقه بعد؛ سعاد هنوز داشت به حرفم فکر می‌کرد سعاد: یعنی واقعاً می‌تونم بیام پیشت؟ نیکا: معلومه سعاد: خب پس من هستم نیکا: جدی؟! سعاد: آره پریدم بغلش نیکا: وای خداااااا! 😭❤️ سعاد: فقط یه شرط نیکا: چی؟ سعاد: اتاق من مال خودم نیکا: معلومه کیوان: پس از امشب این دوتا هم‌خونه‌ان😂 شروین: خدا به اون خونه رحم کنه نیکا: چرا؟! شروین: چون دو تا دیوونه قراره باهم زندگی کنن همه زدیم زیر خنده حامیم هم خندید و گفت حامیم: من یه سؤال دارم نیکا: چی؟ حامیم: وقتی سعاد اومد پیشت، من هنوز اجازه دارم بیام خونه‌تون یا نه؟ 😂 سعاد: بستگی داره حامیم: به چی؟ سعاد: به اینکه مهمون خوبی باشی😂 روبه من گفت حامیم: تو چی شرطی نداری😂 نیکا: من طرف دوستمم😂 حامیم: خیلی خب فهمیدم با خنده سرشو تکون داد ... •|Don't copy|• به قلم:نیکا🤍