𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
بچه ها خیلی لفت داریم ... بنظرتون پارت بدم با اوضاع...؟
بلععععععع
خوشگلم لیاقت چنل فوق العادت رو ندارن😌🛐🎀
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part59 | «سعاد داره میاد؟!» 👀 همه هنوز دور هم نشسته بودیم من کنار حامیم بودم و بچهها هم داشتن در
نادیا رحمانی••🤍••
سن؛26••🤍••
شغل:منشی،.....••🤍••
دختر عمه ی حامیم••🤍••
مربوط به پارت 59
#شخصیت
#part60 | «صبر کن... داداش داری؟!» 😂
نیکا؛
سعاد بهم خبر داد و بالاخره روزی که سعاد قرار بود بیاد رسید
همه دور هم جمع شده بودیم؛
سعاد هم تازه رسیده بود و هنوز از ذوق دیدن هم آروم و قرار نداشتیم
سعاد: نیکااااااا!
نیکا: سعااااد!😭
همدیگه رو محکم بغل کردیم
سعاد: باورم نمیشه بالاخره دیدمت!
نیکا: منم باورم نمیشه برگشتی!
کیوان: خب خب حالا بذارین ما هم یه سلامی بکنیم 😂
سعاد خندید
سعاد: سلام بچهها!
همه یکییکی سلام کردن
حامیم هم لبخند زد
حامیم: بالاخره شمارو دیدیم
سعاد: شما همون حامیمی دیگه؟ 😂
حامیم: آره
سعاد: نیکا خیلی ازت حرف زده
سریع برگشتم سمتش
نیکا: سعاد! 😐😂
سعاد: خب چی؟ دروغ که نگفتم
همه خندیدن
حامیم با خنده نگام کرد
حامیم: حالا بعداً ازش بازجویی میکنم
نیکا: عه عه نخیرمم😂
حامیم دستشو آروم گذاشت پشت کمرم و منو کشید کنار خودش
مهرسا: خب دیگه این دوتا شروع کردن
سنا: ولشون کن😂
---
چند ساعت گذشت
همه گرم حرف زدن بودن که یهدفعه رو به سعاد کردم
نیکا: سعاد؟
سعاد: جان؟
نیکا: یه چیزی میخوام بهت بگم
سعاد: چی؟
نیکا: بیا با من زندگی کن
سعاد: 😐
نیکا: جدی میگم
سعاد: یعنی چی؟
نیکا: خونهم تنهام ،تو هم تازه اومدی اتاق خالی دارم بیا همینجا بمون
سعاد: ولی...
نیکا: ولی چی؟
سعاد: مگه مامان بابات و داداشت نیستن؟
یه لحظه خندیدم
نیکا: مامان و بابام آلمانن دیگه
سعاد: آها آره راست میگی یادم نبود
نیکا: آره
سعاد: داداشت چی راستی؟
نیکا: اونم رفت آلمان دیگع🤦♀
کیوان یهدفعه برگشت سمت من
کیوان: داداش داری؟!
من: آره😂
شروین: صبر کن صبر کن!
مهراد: ما چرا تا حالا نمیدونستیم؟!
هستی: منم تازه فهمیدم! 😭
خندیدم
نیکا: خب قرار نبود جلسه معرفی خانواده بذاریم که 😂
سعید: چند سالشه؟
نیکا: بیستوشش
کیوان: بیستوشش؟!
نیکا: آره
شروین: چه کارهست؟
نیکا: شرکت داره با بابام کار میکنه
مهراد: وااای
علی: یعنی تو اینارو نباید به ما میگفتی 😂
نیکا: خب آره دیگه مهم ندونستم😂
حامیم که تا اون لحظه ساکت بود با خنده گفت:
حامیم: منم تازه فهمیدم
نیکا: تو هم نمیدونستی؟
حامیم: نه
نیکا: دیدی؟ 😂
سنا سریع گفت:
سنا: البته ما از قبل میدونستیم
مهرسا: آره اره
کیوان: پس فقط شما سه نفر میدونستین؟!
سنا: آره😂
شروین: عجبا
---
چند دقیقه بعد؛
سعاد هنوز داشت به حرفم فکر میکرد
سعاد: یعنی واقعاً میتونم بیام پیشت؟
نیکا: معلومه
سعاد: خب پس من هستم
نیکا: جدی؟!
سعاد: آره
پریدم بغلش
نیکا: وای خداااااا! 😭❤️
سعاد: فقط یه شرط
نیکا: چی؟
سعاد: اتاق من مال خودم
نیکا: معلومه
کیوان: پس از امشب این دوتا همخونهان😂
شروین: خدا به اون خونه رحم کنه
نیکا: چرا؟!
شروین: چون دو تا دیوونه قراره باهم زندگی کنن
همه زدیم زیر خنده
حامیم هم خندید و گفت
حامیم: من یه سؤال دارم
نیکا: چی؟
حامیم: وقتی سعاد اومد پیشت، من هنوز اجازه دارم بیام خونهتون یا نه؟ 😂
سعاد: بستگی داره
حامیم: به چی؟
سعاد: به اینکه مهمون خوبی باشی😂
روبه من گفت
حامیم: تو چی شرطی نداری😂
نیکا: من طرف دوستمم😂
حامیم: خیلی خب فهمیدم
با خنده سرشو تکون داد ...
•|Don't copy|•
به قلم:نیکا🤍