𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
عالیییی قلمت حرف نداره اگه میشه عاشق هم بشن و بگن دیگه
ارههه داره یزید بازی در میاره😂😭
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part33 | «ما که چیزی ندیدیم» 🤷♂ باعث شد دوباره قلبم به تپش بیوفه🫠 من آرومتر شده بودم و حامیم ه
مثل همیشه
چیزی ندارم بگم 🥲
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part33 | «ما که چیزی ندیدیم» 🤷♂ باعث شد دوباره قلبم به تپش بیوفه🫠 من آرومتر شده بودم و حامیم ه
خیلی قشنگگگ بودددد خدااا🛐💘😭
#part34 | «من دیگه نمیتونم وانمود کنم»
مهمونی کمکم داشت خلوتتر میشد
من کنار سنا و مهرسا نشسته بودم و حامیم چند متر اونطرفتر با بچهها حرف میزد
سنا آروم زد به بازوم
سنا: نیکا؟
نیکا: جان؟
سنا: یه چیزی بپرسم؟
نیکا: بپرس
سنا: تو واقعاً حامیمو دوست داری؟
نیکا: 😐
مهرسا: جواب بده دیگه
نیکا: نمیدونمم
سنا: نیکاااااا
نیکا: خب واقعاً نمیدونم
مهرسا: پس چرا وقتی باهات حرف میزنه اینجوری میشی؟
نیکا: چهجوری؟
سنا: لپات قرمز میشه
نیکا: اصلنم! نمیشه!
مهرسا: میشه😂
نیکا: نعععع
سنا: باشه بابا 😂
---
اون طرف حامیم کنار شروین وایساده بود
شروین: داداش
حامیم: جان؟
شروین: یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
حامیم: بگو
شروین: تو عاشقشی
حامیم چیزی نگفت
شروین: دیدی؟ حتی جواب نداری
حامیم:هعی
شروین:نشد دیگه
حامیم: شروین...
شروین: خب راست میگم
حامیم چند لحظه به من نگاه کرد
حامیم: شاید
شروین: شاید؟!
حامیم: آره
شروین: داداش تو برای همهچی جواب داری این یکی رو نداری؟
حامیم: چون این خیلی فرق داره
شروین: چقدر فرق داره؟
حامیم: بسه شروین
---
نزدیک ساعت دوازده بود که حامیم اومد سمتم
حامیم: نیکا؟
نیکا: هوم؟
حامیم: میای یه دقیقه بیرون؟
نیکا: چرا؟
حامیم: یه چیزی میخوام بهت بگم
سنا یه نگاه شیطنتآمیز بهم انداخت
سنا: برووو
نیکا: تو چرا اینجوری نگاه میکنی؟ 😂
سنا: هیچییی
با حامیم رفتیم بیرون
هوای شب خنک بود
چند لحظه هیچکدوم حرف نزدیم
نیکا: خب؟
حامیم: نمیدونم از کجا شروع کنم راستش
نیکا: از اول
حامیم خندید
حامیم: از وقتی باهات آشنا شدم فکر نمیکردم انقدر برام مهم بشی
نیکا: (دوباره قلبم به تپش افتاد...)
حامیم: اولش فقط فکر میکردم چون آدم جالبی هستی دوست دارم درموردت بدونم
نیکا:اوو ممنون 😂
حامیم: بعد دیدم حتی وقتی نیستی هم دنبالت میگردم
نیکا: حامیم...
حامیم: وقتی ناراحتی منم ناراحت میشم
نیکا: ...
حامیم: وقتی میخندی، ناخودآگاه منم میخندم
یه قدم نزدیکتر شد
حامیم: و امشب...
مکث کرد
حامیم: وقتی دیدم ناراحتی فهمیدم دیگه نمیتونم به این فکر کنم که فقط دوستیم
قلبم تند میزد
نیکا: پس چیه؟
حامیم: بنظر خودت فقط دوستیم؟
نیکا: خودت گفتی فرق داره
حامیم: آره
نگاهم کرد
حامیم: خیلی فرق داره
چند ثانیه سکوت شد
بعد لبخند کوچیکی زد
حامیم: ولی نمیخوام به کاری مجبورت کنم
منم لبخند زدم
نیکا: :)
بعد دستشو آروم جلو آورد
حامیم: پس هرطوری تو بخوای ادامه میدیم
دستشو گرفتم
نیکا: اوهوم
حامیم لبخند زد
•|Don't copy |•
به قلم:نیکآ🤍
پآرت سی و چهارم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
بچه هااا میدونم کمه ولی پارت بعد یه اتفاقی میوفته که نمیشد هردوشون رو باهم داد😂
قول میدم تا شب اونو هم بدم
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part34 | «من دیگه نمیتونم وانمود کنم» مهمونی کمکم داشت خلوتتر میشد من کنار سنا و مهرسا نشسته
عالیه دختر تروخدا همو گردن بگیرین دیگه باباا😂❤️
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
چه اتفاقی قراره بیوفتههه تروخدااا پارت بعدیی🥺🥺 ~•~ تا شب میفمیدد🤭 #ناشناس
اقا من شب نیستم تروخدا بده یه پارت😂