#part34 | «من دیگه نمیتونم وانمود کنم»
مهمونی کمکم داشت خلوتتر میشد
من کنار سنا و مهرسا نشسته بودم و حامیم چند متر اونطرفتر با بچهها حرف میزد
سنا آروم زد به بازوم
سنا: نیکا؟
نیکا: جان؟
سنا: یه چیزی بپرسم؟
نیکا: بپرس
سنا: تو واقعاً حامیمو دوست داری؟
نیکا: 😐
مهرسا: جواب بده دیگه
نیکا: نمیدونمم
سنا: نیکاااااا
نیکا: خب واقعاً نمیدونم
مهرسا: پس چرا وقتی باهات حرف میزنه اینجوری میشی؟
نیکا: چهجوری؟
سنا: لپات قرمز میشه
نیکا: اصلنم! نمیشه!
مهرسا: میشه😂
نیکا: نعععع
سنا: باشه بابا 😂
---
اون طرف حامیم کنار شروین وایساده بود
شروین: داداش
حامیم: جان؟
شروین: یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
حامیم: بگو
شروین: تو عاشقشی
حامیم چیزی نگفت
شروین: دیدی؟ حتی جواب نداری
حامیم:هعی
شروین:نشد دیگه
حامیم: شروین...
شروین: خب راست میگم
حامیم چند لحظه به من نگاه کرد
حامیم: شاید
شروین: شاید؟!
حامیم: آره
شروین: داداش تو برای همهچی جواب داری این یکی رو نداری؟
حامیم: چون این خیلی فرق داره
شروین: چقدر فرق داره؟
حامیم: بسه شروین
---
نزدیک ساعت دوازده بود که حامیم اومد سمتم
حامیم: نیکا؟
نیکا: هوم؟
حامیم: میای یه دقیقه بیرون؟
نیکا: چرا؟
حامیم: یه چیزی میخوام بهت بگم
سنا یه نگاه شیطنتآمیز بهم انداخت
سنا: برووو
نیکا: تو چرا اینجوری نگاه میکنی؟ 😂
سنا: هیچییی
با حامیم رفتیم بیرون
هوای شب خنک بود
چند لحظه هیچکدوم حرف نزدیم
نیکا: خب؟
حامیم: نمیدونم از کجا شروع کنم راستش
نیکا: از اول
حامیم خندید
حامیم: از وقتی باهات آشنا شدم فکر نمیکردم انقدر برام مهم بشی
نیکا: (دوباره قلبم به تپش افتاد...)
حامیم: اولش فقط فکر میکردم چون آدم جالبی هستی دوست دارم درموردت بدونم
نیکا:اوو ممنون 😂
حامیم: بعد دیدم حتی وقتی نیستی هم دنبالت میگردم
نیکا: حامیم...
حامیم: وقتی ناراحتی منم ناراحت میشم
نیکا: ...
حامیم: وقتی میخندی، ناخودآگاه منم میخندم
یه قدم نزدیکتر شد
حامیم: و امشب...
مکث کرد
حامیم: وقتی دیدم ناراحتی فهمیدم دیگه نمیتونم به این فکر کنم که فقط دوستیم
قلبم تند میزد
نیکا: پس چیه؟
حامیم: بنظر خودت فقط دوستیم؟
نیکا: خودت گفتی فرق داره
حامیم: آره
نگاهم کرد
حامیم: خیلی فرق داره
چند ثانیه سکوت شد
بعد لبخند کوچیکی زد
حامیم: ولی نمیخوام به کاری مجبورت کنم
منم لبخند زدم
نیکا: :)
بعد دستشو آروم جلو آورد
حامیم: پس هرطوری تو بخوای ادامه میدیم
دستشو گرفتم
نیکا: اوهوم
حامیم لبخند زد
•|Don't copy |•
به قلم:نیکآ🤍
پآرت سی و چهارم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
بچه هااا میدونم کمه ولی پارت بعد یه اتفاقی میوفته که نمیشد هردوشون رو باهم داد😂
قول میدم تا شب اونو هم بدم
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part34 | «من دیگه نمیتونم وانمود کنم» مهمونی کمکم داشت خلوتتر میشد من کنار سنا و مهرسا نشسته
عالیه دختر تروخدا همو گردن بگیرین دیگه باباا😂❤️
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
چه اتفاقی قراره بیوفتههه تروخدااا پارت بعدیی🥺🥺 ~•~ تا شب میفمیدد🤭 #ناشناس
اقا من شب نیستم تروخدا بده یه پارت😂
#part35| «خب پس دیگه بگو»
چند روز از اون شب گذشته بود
رابطهی من و حامیم عجیبترین حالت ممکن رو داشت
نه رسماً با هم بودیم...
نه دیگه میشد گفت فقط دوستیم😂
هر روز حرف میزدیم هر روز همدیگه رو میدیدیم و هر بار که از هم خداحافظی میکردیم یکیمون یه بهونه پیدا میکرد که دوباره حرف رو ادامه بده
اون شب توی کافه نشسته بودیم
حامیم: تو چرا اینقدر ساکتی کوچولو؟
نیکا: دارم ابمیوه میخورم خب
حامیم: عه پس من چی؟
نیکا: من قرار نیست همیشه حرف بزنم
حامیم: هعیی باشه
چند ثانیه سکوت کرد
بعد گوشیش رو گذاشت روی میز
حامیم: نیکا
نیکا: هوم؟
حامیم: یه چیزی میخوام بگم
نیکا: باز شروع شد
حامیم: این یکی جدیه
نیکا: بگو
حامیم چند لحظه نگام کرد
حامیم: من دیگه نمیخوام این وسط بمونیم
نیکا: یعنی چی؟
حامیم: یعنی نمیخوام هر دفعه یکی بپرسه باهمین؟ و ما ندونیم چی بگیم
نیکا: خب...
حامیم: من میخوام بدونم تو چی میخوای
یه لحظه قلبم ریخت
نیکا: من؟
حامیم: آره تو
نیکا: چیبگم الان
حامیم: هرچی فقط یه چیزی بگو
نیکا: خب سخته!
حامیم: میدونم
یه لبخند زد
حامیم: پس من میگم
نیکا: چی؟
حامیم: من تو رو میخوام
ساکت شدم
حامیم: نه برای یه مدت کوتاه
نیکا: ...
حامیم: نه فقط وقتی حالمون خوبه
حامیم: میخوام وقتی ناراحتی هم کنارت باشم
حامیم: وقتی خوشحالی هم
حامیم: وقتی لج میکنی هم
نیکا:...
حامیم: حتی وقتی سر یه عکس گرفتن با یه دختر دیگه باهام قهر میکنی
نیکا: حامیممم 😂
حامیم: خب واقعیت بود
خندیدم
بعد آروم گفتم:
نیکا: منم تو رو میخوام
حامیم چند ثانیه فقط نگام کرد
حامیم: جدی؟
نیکا: آره
حامیم: پس...
دستمو گرفت
حامیم: حاضری بقیه عمرتو کنار من بگذرونی؟
لبخند زدم
نیکا: آره ، آره میخوام
حامیم: و واقعاا؟
نیکا: آره دیگه 😂
حامیم خندید
حامیم: بالاخرههه
نیکا: چرا اینقدر خوشحالی؟
حامیم: چون مدتها بود میخواستم اینو ازت بپرسم
نیکا: خب چرا زودتر نپرسیدی؟
حامیم: میترسیدم بگی نه
نیکا: من؟!
حامیم: آره، تو
نیکا: من که اینهمه تابلو بودم 😂
حامیم: برای من نه
نیکا: چرا؟
حامیم: چون وقتی آدم واقعاً یکی رو میخواد از جوابش میترسه
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم
حامیم: پس از امشب
نیکا: هوم؟
حامیم: دیگه رسماً مال همیم؟
نیکا:مال هم؟ 😂
حامیم: خب یه چیزی باید میگفتم دیگه
نیکا: خیلی بد گفتی
حامیم: باشه پس...
یه لبخند زد
حامیم: از امروز دیگهه باهمیم
نیکا: این بهتره
حامیم: خانوم من
نیکا: وای خفه شو 😂😭
حامیم: چرا؟ خوشت نمیاد؟
نیکا: خیلی
حامیم: پس توهم بگوو
نیکا: نه دیگه پررو نشو
حامیم: باشه😂
ولی لبخندش تا آخر اون شب از صورتش نرفت
و من هم...
•|don't copy |•
به قلم :نیکا🤍