𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part39| «اینجوری قرار میذاریم؟» 😂 حامیم: خب زنگ زدم بیان دنبالمون نیکا: خوبه خوبه حامیم: بیا ب
وایییی🙈😍
فقط دیگه رفیقاشون بفهمن دیگههه😂🤦🏻♀
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part39| «اینجوری قرار میذاریم؟» 😂 حامیم: خب زنگ زدم بیان دنبالمون نیکا: خوبه خوبه حامیم: بیا ب
وایی ذوق
ایتسستساساککپدبازع😭✨🎀
#part40 | «این دختر کیه؟» 👀
فردای اون شب همهچی عادی به نظر میرسید
تا اینکه صبح گوشی من از بس نوتیفیکیشن خورد نزدیک بود منفجر بشه😂
نیکا: وای دیگه چیه؟!
گوشی رو برداشتم
یه عالمه پیام از سنا و مهرسا داشتم
سنا: «نیکاااااا 😭»
مهرسا: «بیداری؟!»
سنا: «فقط اینستاتو باز نکن اول به من زنگ بزن 😂»
نیکا: 😐
زنگ زدم
سنا: الوووو؟
نیکا: چی شده؟!
سنا: هیچی نشده...
نیکا: سنااا!
سنا: خب یه عکس پخش شده
قلبم یهدفعه ریخت
نیکا: چه عکسی؟
سنا: از دیشب
نیکا: چی؟!
سنا: تو و حامیم
چند ثانیه ساکت موندم
نیکا: چییی؟!
سنا: البته خیلی واضح نیست
نیکا: یعنی چی واضح نیست؟
سنا: یه عکس از دور گرفتنتون صورتت هم کامل معلوم نیست
نیکا: وای خدا...
مهرسا از اون طرف گفت:
مهرسا: تازه شایعه هم راه افتاده
نیکا: چه شایعهای؟ 😭
مهرسا: اینکه یه دختری همراه حامیم بوده
نیکا: فقط همین؟
سنا: فعلاً آره
نیکا: خب پس چیزی نیست
سنا: نیکا...
نیکا: چی؟
سنا: عکس دومی هم هست
نیکا: 😐
سنا: توی ماشین
نیکا: چی؟!
سنا: نه صورتت معلوم نیست ولی دسته گل توی بغلت مشخصه گویا پشت چراغ قرمز بودید
من چند لحظه فقط به سقف نگاه کردم
نیکا: تموم شد...
سنا: نه بابا هنوز چیزی نیست
نیکا: نمیخوام کسی به دردسر بیوفته🥲
مهرسا: نیوفته بابا
نیکا: خب...
همون موقع یه پیام از حامیم اومد همینطوری که بچه ها پشت خط بودن جواب دادم
حامیم: «بیداری؟»
جواب دادم
نیکا: «آره»
تماس رو قطع کردم ...
حامیم: «عکسها رو دیدی؟»
نیکا: «آره 😭»
چند ثانیه بعد:
حامیم: «نگرانش نباشیاا»
نیکا: «چطوری نگران نباشم؟»
حامیم: «چون چیزی نمیشه اصن همه بهمن»
نیکا: «نهه»
حامیم: «نگران نباش بچم»
نیکا: «🤍🫂✨»
---
همون شب توی گروه بچهها:
حامیم:
شروین: «داداش معروف تر شدی 😂»
مهراد: «یه نفر نوشته نامزدشه 😂»
سعید: «یکی نوشته دوستدخترشه»
خانی: «یکی هم نوشته خواهرشه»
علی: «😂😂»
هستی: «فعلا هیچکس نمیدونه کیه»
حامیم: «بسه دیگه اهه»
گوشی رو خاموش کردم و روی تخت پرت کردم
---
نیکا:
من اون شب قبل خواب دوباره عکس رو دیدم
یه عکس تار...
یه شایعه کوچیک...
یه عالمه آدم کنجکاو
هنوز هیچکس نمیدونست اون دختر کنار حامیم منم!
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت چهلم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
بچه هاا یه چند تا نکته بگم راجب رمان :
✨اول اینکه توی رمان خانی عضو بند حامیمه و اعضای بند با واقعیت فرق دارن.
✨دوم اینکه رمان کاملا تخیلیه و فکر نکنید چون اسم خودم نیکاست و اسم شخصیت رمان هم نیکاست دارم درمورد اح**ساساتم مینویسم
این رمان کاملااا تخیلیه و من ایدلم رو مثل داداش بزرگترم میبینم و نیکای داستان ربطی به این چیزا نداره
❌بازم میگم رمان کاملا تخلیه❌