eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
143 دنبال‌کننده
12 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
| «این دختر کیه؟» 👀 فردای اون شب همه‌چی عادی به نظر می‌رسید تا اینکه صبح گوشی من از بس نوتیفیکیشن خورد نزدیک بود منفجر بشه😂 نیکا: وای دیگه چیه؟! گوشی رو برداشتم یه عالمه پیام از سنا و مهرسا داشتم سنا: «نیکاااااا 😭» مهرسا: «بیداری؟!» سنا: «فقط اینستاتو باز نکن اول به من زنگ بزن 😂» نیکا: 😐 زنگ زدم سنا: الوووو؟ نیکا: چی شده؟! سنا: هیچی نشده... نیکا: سنااا! سنا: خب یه عکس پخش شده قلبم یه‌دفعه ریخت نیکا: چه عکسی؟ سنا: از دیشب نیکا: چی؟! سنا: تو و حامیم چند ثانیه ساکت موندم نیکا: چییی؟! سنا: البته خیلی واضح نیست نیکا: یعنی چی واضح نیست؟ سنا: یه عکس از دور گرفتنتون صورتت هم کامل معلوم نیست نیکا: وای خدا... مهرسا از اون طرف گفت: مهرسا: تازه شایعه هم راه افتاده نیکا: چه شایعه‌ای؟ 😭 مهرسا: اینکه یه دختری همراه حامیم بوده نیکا: فقط همین؟ سنا: فعلاً آره نیکا: خب پس چیزی نیست سنا: نیکا... نیکا: چی؟ سنا: عکس دومی هم هست نیکا: 😐 سنا: توی ماشین نیکا: چی؟! سنا: نه صورتت معلوم نیست ولی دسته گل توی بغلت مشخصه گویا پشت چراغ قرمز بودید من چند لحظه فقط به سقف نگاه کردم نیکا: تموم شد... سنا: نه بابا هنوز چیزی نیست نیکا: نمی‌خوام کسی به دردسر بیوفته🥲 مهرسا: نیوفته بابا نیکا: خب... همون موقع یه پیام از حامیم اومد همینطوری که بچه ها پشت خط بودن جواب دادم حامیم: «بیداری؟» جواب دادم نیکا: «آره» تماس رو قطع کردم ... حامیم: «عکس‌ها رو دیدی؟» نیکا: «آره 😭» چند ثانیه بعد: حامیم: «نگرانش نباشیاا» نیکا: «چطوری نگران نباشم؟» حامیم: «چون چیزی نمیشه اصن همه بهمن» نیکا: «نهه» حامیم: «نگران نباش بچم» نیکا: «🤍🫂✨» --- همون شب توی گروه بچه‌ها: حامیم: شروین: «داداش معروف تر شدی 😂» مهراد: «یه نفر نوشته نامزدشه 😂» سعید: «یکی نوشته دوست‌دخترشه» خانی: «یکی هم نوشته خواهرشه» علی: «😂😂» هستی: «فعلا هیچ‌کس نمی‌دونه کیه» حامیم: «بسه دیگه اهه» گوشی رو خاموش کردم و روی تخت پرت کردم --- نیکا: من اون شب قبل خواب دوباره عکس رو دیدم یه عکس تار... یه شایعه کوچیک... یه عالمه آدم کنجکاو هنوز هیچ‌کس نمی‌دونست اون دختر کنار حامیم منم! •|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍
پآرت چهلم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》 تقدیم نگآه قشنگتون شد رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید... با شوق میخونمش؛🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
بچه هاا یه چند تا نکته بگم راجب رمان : ✨اول اینکه توی رمان خانی عضو بند حامیمه و اعضای بند با واقعیت فرق دارن. ✨دوم اینکه رمان کاملا تخیلیه و فکر نکنید چون اسم خودم نیکاست و اسم شخصیت رمان هم نیکاست دارم درمورد اح**ساساتم مینویسم این رمان کاملااا تخیلیه و من ایدلم رو مثل داداش بزرگترم میبینم و نیکای داستان ربطی به این چیزا نداره ❌بازم میگم رمان کاملا تخلیه❌
آمار بشه 142 تا پارت بعدی...
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part40 | «این دختر کیه؟» 👀 فردای اون شب همه‌چی عادی به نظر می‌رسید تا اینکه صبح گوشی من از بس نوت
خیلی خوبه فقط بگن به همه دام واکنششون رو میخواد😂😭🎀🥲🎀🫂✨🫂🎀🫂🎀🫂✨🫂🫂🎀
پارتتت لطفااا