#part40 | «این دختر کیه؟» 👀
فردای اون شب همهچی عادی به نظر میرسید
تا اینکه صبح گوشی من از بس نوتیفیکیشن خورد نزدیک بود منفجر بشه😂
نیکا: وای دیگه چیه؟!
گوشی رو برداشتم
یه عالمه پیام از سنا و مهرسا داشتم
سنا: «نیکاااااا 😭»
مهرسا: «بیداری؟!»
سنا: «فقط اینستاتو باز نکن اول به من زنگ بزن 😂»
نیکا: 😐
زنگ زدم
سنا: الوووو؟
نیکا: چی شده؟!
سنا: هیچی نشده...
نیکا: سنااا!
سنا: خب یه عکس پخش شده
قلبم یهدفعه ریخت
نیکا: چه عکسی؟
سنا: از دیشب
نیکا: چی؟!
سنا: تو و حامیم
چند ثانیه ساکت موندم
نیکا: چییی؟!
سنا: البته خیلی واضح نیست
نیکا: یعنی چی واضح نیست؟
سنا: یه عکس از دور گرفتنتون صورتت هم کامل معلوم نیست
نیکا: وای خدا...
مهرسا از اون طرف گفت:
مهرسا: تازه شایعه هم راه افتاده
نیکا: چه شایعهای؟ 😭
مهرسا: اینکه یه دختری همراه حامیم بوده
نیکا: فقط همین؟
سنا: فعلاً آره
نیکا: خب پس چیزی نیست
سنا: نیکا...
نیکا: چی؟
سنا: عکس دومی هم هست
نیکا: 😐
سنا: توی ماشین
نیکا: چی؟!
سنا: نه صورتت معلوم نیست ولی دسته گل توی بغلت مشخصه گویا پشت چراغ قرمز بودید
من چند لحظه فقط به سقف نگاه کردم
نیکا: تموم شد...
سنا: نه بابا هنوز چیزی نیست
نیکا: نمیخوام کسی به دردسر بیوفته🥲
مهرسا: نیوفته بابا
نیکا: خب...
همون موقع یه پیام از حامیم اومد همینطوری که بچه ها پشت خط بودن جواب دادم
حامیم: «بیداری؟»
جواب دادم
نیکا: «آره»
تماس رو قطع کردم ...
حامیم: «عکسها رو دیدی؟»
نیکا: «آره 😭»
چند ثانیه بعد:
حامیم: «نگرانش نباشیاا»
نیکا: «چطوری نگران نباشم؟»
حامیم: «چون چیزی نمیشه اصن همه بهمن»
نیکا: «نهه»
حامیم: «نگران نباش بچم»
نیکا: «🤍🫂✨»
---
همون شب توی گروه بچهها:
حامیم:
شروین: «داداش معروف تر شدی 😂»
مهراد: «یه نفر نوشته نامزدشه 😂»
سعید: «یکی نوشته دوستدخترشه»
خانی: «یکی هم نوشته خواهرشه»
علی: «😂😂»
هستی: «فعلا هیچکس نمیدونه کیه»
حامیم: «بسه دیگه اهه»
گوشی رو خاموش کردم و روی تخت پرت کردم
---
نیکا:
من اون شب قبل خواب دوباره عکس رو دیدم
یه عکس تار...
یه شایعه کوچیک...
یه عالمه آدم کنجکاو
هنوز هیچکس نمیدونست اون دختر کنار حامیم منم!
•|Don't copy |•
به قلم:نیکا🤍
پآرت چهلم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
بچه هاا یه چند تا نکته بگم راجب رمان :
✨اول اینکه توی رمان خانی عضو بند حامیمه و اعضای بند با واقعیت فرق دارن.
✨دوم اینکه رمان کاملا تخیلیه و فکر نکنید چون اسم خودم نیکاست و اسم شخصیت رمان هم نیکاست دارم درمورد اح**ساساتم مینویسم
این رمان کاملااا تخیلیه و من ایدلم رو مثل داداش بزرگترم میبینم و نیکای داستان ربطی به این چیزا نداره
❌بازم میگم رمان کاملا تخلیه❌
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part40 | «این دختر کیه؟» 👀 فردای اون شب همهچی عادی به نظر میرسید تا اینکه صبح گوشی من از بس نوت
خیلی خوبه فقط بگن به همه دام واکنششون رو میخواد😂😭🎀🥲🎀🫂✨🫂🎀🫂🎀🫂✨🫂🫂🎀
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part40 | «این دختر کیه؟» 👀 فردای اون شب همهچی عادی به نظر میرسید تا اینکه صبح گوشی من از بس نوت
اوو
داره یزید بازی میشع 😂🎀
#part41 | «نکنه به خاطر من...»
از وقتی اون عکسها پخش شده بود یه حس بد ولکنم نبود
هر بار گوشیمو باز میکردم یه شایعهی جدید میدیدم
«حامیم وارد رابطه شده؟»
«اون دختر کیه که باهاشه؟»
البته هنوز هیچکس مطمئن نبود
ولی همینم کافی بود که عذاب وجدان ولم نکنه
گوشی رو گذاشتم کنار
نیکا: وای خدا...
سنا: باز داری میخونیشون؟
نیکا: آره
سنا: نیکا ولش کن دیگه
نیکا: نمیتونم
مهرسا: چرا انقدر نگرانی؟
نیکا: چون اگه اینا بزرگتر بشه برای حامیم بد میشه
سنا: چرا باید بد بشه؟
نیکا: چون کارشه معروفه، کلی آدم دنبالشن... اگه یهدفعه همه بفهمن دوستدختر داره هزار تا حرف درمیارن
مهرسا: خب مگه کار بدی کرده؟
نیکا: نه ولی مردم کاری ندارن
سنا: نیکا...
نیکا: ممکنه حتی روی کارش اثر بذاره
سنا چیزی نگفت
من دوباره گوشی رو برداشتم و
یه بار
دوبار
سه بار
و بار ها و بار ها بازم خوندمشون
نیکا: نمیخوام به خاطر من اذیت بشه...
همون لحظه گوشیم زنگ خورد
حامیم بود
جواب دادم
نیکا: الو؟
حامیم: سلام خانوم
نیکا: سلام...
حامیم: چرا صدات اینطوریه؟
نیکا: چهطوری؟
حامیم: انگار گریه کردی
نیکا: نه:)
حامیم: نیکا
نیکا: هوم؟
حامیم: چی شده؟
یه نفس عمیق کشیدم
نیکا: حامیم اگه این شایعهها بزرگ بشه چی؟
حامیم: هیچی
نیکا: ولی ممکنه برای تو بد بشه
حامیم: چرا؟
نیکا: چون همه میریزن سرت همه دربارهت حرف میزنن شاید حتی به کارت آسیب بزنه
حامیم چند ثانیه ساکت موند
حامیم: تو به این فکر میکنی؟
نیکا: آره
حامیم:به جای اینکه ناراحت خودت باشی، داری برای من میترسی؟
نیکا: خب آره...
حامیم: قربونت برم
نیکا: حامیم جدی میگم
حامیم: منم جدی میگم
حامیم: زندگی و کارمو بلدم اگه یه روزی لازم باشه چیزی رو مدیریت کنم، خودم انجامش میدم
نیکا: ولی...
حامیم: ولی نداریم
تو قرار نیست بابت دوست داشتن من خودتو سرزنش کنی
نیکا: ...
حامیم: فهمیدی؟
نیکا: اوهوم
حامیم: خوبه
نیکا: ولی باز نگرانم
حامیم: هعی خدا میدونم
واسه همین امشب میام ببینمت
نیکا: کجا؟
حامیم: یه جای خوب
نیکا: حامیم...
حامیم: جان؟
نیکا: قول بده اتفاقی برات نمیفته
حامیم خندید
حامیم: قول میدم
نیکا: جدی؟
حامیم: جدی
حامیم: حالا تو هم یه قول بده
نیکا: چی؟
حامیم: تا وقتی من کنارتم اینقدر خودتو با فکر و خیال اذیت نکنی
نیکا: سعی میکنم
حامیم: نه، بگو قول
نیکا: قول
حامیم: آفرین
تماس قطع شد...
•|Don't copy•|
به قلم:نیکا🤍
پآرت چهل و یکم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》
تقدیم نگآه قشنگتون شد
رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید...
با شوق میخونمش؛🤍
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️