بچه ها ما نسبت به تعداد پارت ها الان میتونم بگم اوایل رمانیم
شاید خیلی به دلتون نشینه اما یه اتفاقاتی قراره بیوفته که فکرشو نمیکنید🤭😂
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
#part41 | «نکنه به خاطر من...» از وقتی اون عکسها پخش شده بود یه حس بد ولکنم نبود هر بار گوشیمو
واهاییییی😍😍😍
چقدر دوست دارممم😂😍
هدایت شده از آلا/ فن حامیمم😎
𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 🥀
#Part :۱۰
باران:رسیدم بیمارستان داشتم رد میشدم که پدرام از کنارم رد شد سریع رفتم دنبال کمند گشتم با بلاخره پیداش کردم نشستم پیشش:کمند خوبی؟پدرام اینجا چیکار میکرد؟
کمند با صدایی گرفته بهم گفت: هیچی اومد چنتا چرت پرت گفت منم زدم تو صورتش
نگاهم کردم گفت: حامی تو چه حاله؟ بغضم ترکید:دکتر گفت خون زیادی ازش رفته رفته تو کما😭
پدرام دوباره اومد اَه عجب گیریه ولی نیومد سمتم.همون لحظه ساغر اومد و رفت سمت پدرام،با یه لحن لوس بهش گفت:پدرام عشقم اینجا چیکار میکنی؟ پدرام بهش گفت: اومدم پرپر شدن یکی رو ببینم ساغر برگشت و با من دید، ترسید بهش گفتم:ساغر؟واقعا؟ مگه تو دوستم نبودی؟ ساغر با لکنت لب زدو گفت:کمند اونجور که فکر میکنی نیست. داد زدم:پس چجوریههه؟نامرد تو دوست من بودییی ساغر میخواست حرف بزنه که جلوشو گرفتم:ببین دیگه نمیخوام ببینمت همین الان از جلوی چشمام گمشو ساغر گفت: و..ولی
داد زدم:گم.شوووو