eitaa logo
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲🕯
45 دنبال‌کننده
10 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲 | سرنوشت به قـلـم؛ 𝗡𝗶𝗸𝗮 | نیکا🥀 عاشقانه | درام | رازآلود دو غریبه، یک دیدار اتفاقی... "بعضی آدم‌ها اتفاقی وارد زندگی‌مان می‌شوند؛ اما ماندنشان، کارِ سرنوشت است..." Kod:𝟬𝟯𝟴📝 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝑫𝒆𝒔𝒕𝒊𝒏𝒚 | 05/6/24🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
هرروز لفت داریم!💔
| چرا این‌قدر عصبانی شد؟💔 از زبون نیکا: همین که از اتاق اومدیم بیرون دوباره صدای موزیک خورد تو گوشم ولی دیگه اصلاً حوصله‌شو نداشتم مچ دستم هنوز یه کم درد می‌کرد و هنوز توی لحظه توی ذهنم اِکو میشد سنا: نیکا؟ نیکا: هوم؟ سنا: خوبی؟ نیکا: آره مهرسا: نیکا داری گریه می‌کنی؟ دستم رو بردم سمت صورتم و خیسی زیر انگشت هام حس کردم نیکا: نه سنا: چرا میگی نه؟ اشکت داره میاد نیکا: نمی‌دونم حامیم که جلوتر راه می‌رفت برگشت حامیم: نیکا؟ نیکا: ... حامیم سریع اومد سمتم و خم شد حامیم: چی شده؟ نیکا: هیچی حامیم: گریه می‌کنی؟ نیکا: دست خودم نیست حامیم: بیا اینجا یه کم نزدیک‌تر شد حامیم: آروم باش نیکا: من خیلی ترسیدم حامیم: می‌دونم نیکا: هرچی می‌گفتم ولم کن نمی‌کرد حامیم یه نفس عمیق کشید حامیم: اسمش چی بود؟ نیکا: نمی‌دونم حامیم: صب کن همینجا حامیم داشت میرفت که دستشو گرفتم نیکا: حامیم بیخیال حامیم: نه می‌خوام برم صب کن سنا: حامیم ولش کن نیکا الان حالش خوب نیست حامیم: می‌دونم مهرسا: اون دیگه رفت حامیم: مطمئنین؟ سنا: آره حامیم یه لحظه چشم‌هاشو بست و نفسش رو آروم بیرون داد حامیم: باشه باشه بعد برگشت سمت من حامیم: فقط یه چیزی نیکا: چی؟ حامیم: اگه یه بار دیگه همچین اتفاقی افتاد حتی اگه من اونجا نبودم از یکی کمک بخواه واینسا و تحمل نکن باشه؟ نیکا: باشه حامیم: قول؟ نیکا: قول. حامیم: خوبه اشکام هنوز می‌اومد حامیم: بیا بشین نیکا: نمی‌خوام همه نگام کنن حامیم: کسی بهت نگاه نمی‌کنه همون موقع یکی از مهمونا حامیم رو شناخت مهمان: وای حامیم؟ حامیم سریع برگشت مهمان: میشه یه عکس... حامیم:حرفشو قطع کردم _ ببخشید، الان نه مهمان: فقط یه عکس... حامیم: گفتم الان نه(عصبانی) رفت. سنا یه نگاه به من کرد سنا: فکر کنم امشب حامیم خیلی عصبانیه مهرسا: آره حامیم برگشت سمت من حامیم: می‌خوای بریم؟ نیکا: آره حامیم: پس بریم --- توی ماشین من و سنا و مهرسا عقب نشسته بودیم و حامیم جلو بود چند دقیقه هیچ‌کس حرف نزد مهرسا آروم دستم رو گرفت مهرسا: نیکا؟ نیکا: جان؟ مهرسا: واقعاً خوبی؟ نیکا: آره فقط خسته‌ام سنا: اگه خواستی امشب پیش من بمون نیکا: نه میرم خونه مهرسا: مطمئنی؟ نیکا: آره از آینه نگاه حامیم رو روی خودم دیدم حامیم: هنوز درد داره؟ نیکا: نه بهتره حامیم: مطمئنی؟ نیکا: اوهوم حامیم: خوبه --- اول سنا رو رسوندیم سنا: نیکا فردا زنگ بزن نیکا: باشه سنا: شب بخیر نیکا: شب بخیر بعد مهرسا پیاده شد مهرسا قبل از بستن در یه نگاه به حامیم انداخت مهرسا: شبتون بخیر حامیم: شب بخیر نیکا:شب بخیر مهرسا رفت حالا فقط من و حامیم توی ماشین بودیم نیکا: حامیم؟ حامیم: جان؟ نیکا: ببخشید امشب دردسر درست شد برات حامیم سریع گفت: حامیم: نه اینو دیگه نگو نیکا: ولی... نزاشت حرفم تموم شه حامیم: نیکا اون کاری که اون آدم کرد تقصیر تو نبود نیکا:... حامیم: پس دیگه نگو ببخشید نیکا: باشه چند ثانیه بعد حامیم آروم‌تر گفت: حامیم: وقتی دیدم دستتو گرفته واقعاً نفهمیدم چی شد نیکا: چرا؟ حامیم: نمی‌دونم نیکا: عصبانی شدی؟ حامیم: خیلی نیکا: چرا؟ ... حامیم: چون نمی‌تونستم ببینم یکی داره اذیتت می‌کنه نیکا چیزی نگفت حامیم: شاید عجیب باشه ولی... نیکا: چی؟ حامیم: از اینکه ترسیده بودی بیشتر از خود اتفاق ناراحت شدم نیکا: ... حامیم: نمی‌خوام دوباره ببینم اشکت درمیاد یه لبخند خیلی کوچیک زدم نیکا: مرسی ازت واقعا ممنونم حامیم: خواهش میکنم ،پس قرار شد امشب دیگه گریه نکنی نیکا: سعی می‌کنم حامیم: آفرین چند دقیقه بعد جلوی خونه رسیدیم پیاده شدم حامیم هم پیاده شد و کنار ماشین وایساد در رو بستم و برگشتم سمتش نیکا: شب بخیر حامیم: شب بخیر دست تکون دادم رفتم توی آسانسور گوشیم ویبره رفت حامیم پیام داده بود: «رسیدی بالا بهم خبر بده.» لبخند زدم نیکا: «چشم 😂» گوشی رو گذاشتم توی جیبم هنوز خودمم نمی‌فهمیدم چرا حرف‌ها و رفتارهای حامیم این‌قدر منو تحت تاثیر قرار میده شایدم... •|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍
| فردای اون شب ☀️ شایدم فقط فکر و خیالمه:) صبح که بیدار شدم اولین چیزی که دیدم پیام حامیم بود حامیم: بیداری؟ ساعت ۸:۱۲ بود نیکا: الان بیدار شدم 😂 چند دقیقه بعد جواب داد حامیم: دستت چطوره؟ نیکا: خوبه حامیم: مطمئنی؟ نیکا: آره بابا چیزیش نیست حامیم: اگه درد داشت بهم بگو نیکا: چشم 😂 حامیم: مسخره نکن نیکا: 😂 حامیم: امروز برنامه داری؟ نیکا: نه حامیم: پس ظهر بیا استودیو نیکا: استودیو؟! حامیم: آره نیکا: برای چی؟ حامیم: می‌خوام بچه‌ها رو بهت معرفی کنم نیکا: کدوم بچه‌ها؟ حامیم: مجید، مهراد، سعید و خانی و اعضای بند دیگه خلاصه نیکا: اووووه حامیم: چرا اووووه؟ نیکا: هیچی حس می‌کنم قراره مسخره‌م کنن 😂 حامیم: 😂😂 نیکا: پس نمیام حامیم: دیر گفتی، من روی اومدنت حساب کردم نیکا: 😐 حامیم: ساعت سه اونجا باش نیکا: باشه بابا --- ظهر با سنا و مهرسا رفتیم سمت لوکیشنی که حامیم فرستاده بود مهرسا از همون اول داشت هیجان‌زده حرف می‌زد مهرسا: یعنی واقعاً می‌ریم استودیوی حامیم؟ نیکا: آره مهرسا: یعنی خودش اونجاست؟ نیکا: آره مهرسا: یعنی ممکنه از نزدیک ببینمش؟ 😭 سنا: تو هر روز داری می‌بینیش مهرسا: ولی این فرق داره! نیکا: 😂 مهرسا: نیکا اگه یه لحظه دیدی من هنگ کردم کمکم کن به خودم بیامم نیکا: وای خدا😂 مهرسا: احتمال اینکه مغزم خاموش شه خیلیه نیکا:باشه باشه😂 --- وقتی وارد استودیو شدیم صدای موزیک از داخل می‌اومد در باز شد حامیم: بالاخره اومدین نیکا: سلام حامیم: سلام سنا: سلام مهرسا: سـ... سلام حامیم: سلام مهرسا خانوم. مهرسا بعد از شنیدن اسمش یه لحظه خشکش زد آروم زدم به بازوش سنا: جمع کن خودتو 😂 مهرسا: هیچی نگو حامیم: بچه‌ها داخلن رفتیم تو مجید: این همون نیکاست ؟ حامیم: آره نیکا: سلام 😂 مجید: سلام بالاخره دیدیمت نیکا: امیدوارم چیز بدی درباره‌م نشنیده باشین مهراد: نه بابا حامیم فقط گفته با یه نفر آشنا شده که اسمش... حامیم: مهراد(چشم غره) مهراد: چیه‌راست گفتم 😂 سعید: سلام نیکا: سلام خانی: سلام نیکا: سلامم مجید: خب حالا که اومدی یه سوال نیکا: ... مجید:چطور انقدر توجه حامیمو جلب خودت کردی؟😂 نیکا: نمیدونم😂 همه زدن زیر خنده حامیم: بیخیالش شین دیگه شماها خیلی اذیت می‌کنین سعید: نه بابا داریم خوش می‌گذرونیم --- بعد از یه مدت بچه‌ها رفتن سر کار خودشون من کنار حامیم نشسته بودم نیکا: اینجا همیشه این‌قدر شلوغه؟ حامیم: معمولا نیکا: پس تو اصلاً وقت استراحت نداری حامیم: یه وقتایی دارم نیکا: کی؟ حامیم: وقتی تو میای نگاهش کردم نیکا: چی؟ حامیم: هیچی نیکا: نه گفتی وقتی من میام حامیم: آره نیکا: یعنی چی؟ حامیم یه لبخند کوچیک زد حامیم: یعنی وقتی با تو حرف می‌زنم ذهنم یه کم از کار و کنسرتا فاصله می‌گیره نیکا: آها...(خجالت) حامیم: خوبه؟ نیکا: آره مهرسا از اون طرف سالن یواشکی نگامون می‌کرد سنا کنارش وایساده بود سنا: دوباره شروع کردی؟ مهرسا: چیو؟ سنا: نگاه کردن مهرسا: نه بابا سنا: مهرسااا مهرسا: خب دارم نگاه می‌کنم مگه چیه؟ سنا: وای خدا .... •|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍
پآرت سیزدهم و چهآردهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》 تقدیم نگآه قشنگتون شد رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید... با شوق میخونمش؛🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️
برای عضو جدیدمون:)
عالیییی بوددد ،پارت میدیی؟✨ ~♡~ مرسی عزیزدلم آمار 35 میدم🤍
آمار 36 میشه پارت بدی عشقم
| یه پیشنهاد کوچیک 🤍 بعد از اینکه یه کم توی استودیو نشستیم بچه‌ها دوباره مشغول کار خودشون شدن منم یه گوشه نشسته بودم و داشتم با سنا حرف می‌زدم که حامیم اومد سمتم حامیم: حوصله‌ت سر رفته؟ نیکا: یه کوچولو 😂 حامیم: خب پاشو نیکا: کجا؟ حامیم: میخوام یه چیزی نشونت بدم نیکا: چی؟ حامیم: اگه بگم که دیگه سورپرایز نیست نیکا: شما چرا انقدر به سورپرایز علاقه داری؟ 😂 حامیم: چون واکنش آدما باحاله و خوشحالم میکنه نیکا: اگه چیزی عجیب باشه برمی‌گردم میرما حامیم: باشه باشه نیکا: 😐 بلند شدم و دنبالش رفتم از کنار بچه‌ها رد شدیم مجید: کجا می‌رین؟ حامیم: می‌ریم بیرون مهراد: اووووه حامیم: مهراد... مهراد:(دستامو بردم بالا) _هیچی نگفتم 😂 سعید: زود برگردین کار داریم حامیم: چشم خانی: مواظب باشین دوباره فرار نکنین 😂 نیکا: باشه بابا 😂 علی: چی شده؟ فرار؟ مهراد: یه داستان طولانیه 😂 هستی: منم می‌خوام بدونم نیکا: نهههه نمی‌خوام تعریف کنم حامیم: بیا بریمم --- از استودیو زدیم بیرون نیکا: خب؟ حامیم: چی خب؟ نیکا: قرار نبود یه چیزی نشونم بدی؟ حامیم: داریم میریم دیگه نیکا: پیاده؟ حامیم: آره نیکا: چرا این‌قدر مرموزششش کردی؟ 😂😭 حامیم: چون همین‌طوری بیشتر حال می‌ده چند دقیقه راه رفتیم آخرش رسیدیم به یه جای نسبتاً خلوت نیکا: اینجا کجاست؟ حامیم: جایی که وقتی سرم شلوغ میشه میام اینجا نیکا: اوو یه جای دنج و آروم بود نه شلوغی داشت نه صدای بلند نیکا: قشنگه حامیم: گفتم شاید خوشت بیاد نیکا: آره خیلی کنار هم نشستیم چند دقیقه فقط حرف زدیم از چیزای معمولی از دوران مدرسه از کار از آهنگ‌هایی که دوست داشتیم از اینکه هر کدوممون از چه چیزایی بدمون میاد هیچ چیز خاصی نبود ولی عجیب بود که زمان خیلی سریع می‌گذشت نیکا: حامیم؟ حامیم: هوم؟ نیکا: یه سوال حامیم: بپرس نیکا: تو همیشه با آدمایی که تازه می‌شناسی این‌قدر راحتی؟ حامیم: نه نیکا: پس چرا با من راحتی؟ حامیم یه کم فکر کرد. حامیم: شاید چون تو از اول باهام مثل یه آدم معمولی رفتار کردی نیکا: دوباره همون حرفو زدی که حامیم: چون واقعاً همینه نیکا: خب من که کار خاصی نکردم حامیم: همون دیگه نیکا: 😂 حامیم: همینش خوبه یه لحظه نگاش کردم بعد سریع نگاهمو برداشتم نیکا: هوا داره سرد میشه حامیم: سردته؟ نیکا: یه کم دیدم سوییشرتش رو درآورد و گرفت سمتم حامیم: اینو بپوش نیکا: نه خودت سردت میشهه حامیم: من خوبم نیکا: مطمئنی؟ حامیم: آره سویشرت رو گرفتم. نیکا: مرسی حامیم: خواهش می‌کنم راستی... نیکا: جان؟ حامیم: فردا وقت داری؟ نیکا: فکر کنم آره حامیم: می‌خوام یه جای دیگه ببرمت نیکا: باز سورپرایز؟ 😂 حامیم: نه نیکا: پس چی؟ حامیم: این یکی رو خودت انتخاب کن نیکا: خب... حامیم: قهوه یا بستنی؟ نیکا: بستنی حامیم: همین‌قدر سریع؟ 😂 نیکا: معلومه حامیم: باشه پس فردا بستنی نیکا: اوکی حامیم لبخند زد حامیم: قرار شد نیکا: قرار شد:) •|Don't copy |• به قلم:نیکا🤍
| بستنی یا دردسر؟ 🍦 فردای اون روز تقریباً از صبح منتظر بودم ببینم حامیم کی پیام میده ولی خب خودم نمی‌خواستم اول پیام بدم گوشی رو برداشتم نیکا: نه من چرا باید پیام بدم؟ 😐 گوشی رو گذاشتم کنار دو دقیقه بعد دوباره برداشتمش نیکا: شاید یه پیام بدم فقط ببینم برنامه هنوز سر جاشه باز گذاشتمش کنار نیکا: نههههه ضایع میشم همون موقع گوشی ویبره رفت حامیم: 《خانوم بیداری؟》 نیکا: «آره 😂» حامیم: «پس آماده باش واسه شب» نیکا: «چرا؟» حامیم: «مگه قرار نبود بستنی بخوریم؟» نیکا: «آهاااا یادم رفته بود 😂» حامیم: «دروغ نگو» نیکا: «باشه منتظر بودم خودت بگی » حامیم: «پس منتظر من بودی؟ » نیکا: «نههههه منظورم این نبود 😂» حامیم: «باشه قبول» نیکا: «خیلی پررو شدی» حامیم: «تازه اولشه» نیکا: «😐» --- عصر سنا و مهرسا هم باهام بودن سنا: پس امشب بازم میری با حامیم؟ نیکا: آره بستنی مهرسا: دوتایی؟ نیکا: آره مهرسا یکم فک کرد مهرسا: خوش بگذره نیکا: مرسی قربونت سنا: نیکا؟ نیکا: جان؟ سنا: تو خودت نمی‌فهمی داری بهش علاقه‌مند میشی؟ نیکا: چی؟ مهرسا هم سریع گوش داد نیکا: نه بابا ما فقط دوستیم سنا: من چیزی نگفتم که تو رابطه‌این نیکا: خب... سنا: گفتم بهش علاقه‌مند شدی نیکا: نمی‌دونم سنا: خب پس برو ببین چی میشه نیکا: باشه 😂 --- شب: اومدم پایین دیدم حامیم کنار ماشینش منتظرم وایساده حامیم: سلام نیکا: سلامم حامیم: دیر نکردی نیکا: تو زود اومدی حامیم: آره نیکا: چرا؟ حامیم: حوصله‌م سر رفته بود نیکا: یعنی منتظر من بودی؟ 😂 حامیم: شاید نیکا: 😂😆 حامیم: بیا بریم در ماشین رو برام باز کرد نشستم که اونم سوار شد و راه افتادیم چند دقیقه بعد رسیدیم به یه بستنی‌فروشی نیکا: وای اینجا رو دوست دارم حامیم: خوشحالم میشنوم رفتیم داخل حامیم: چی می‌خوری؟ نیکا: بستنی شکلاتی حامیم: فقط شکلاتی؟ نیکا: آره حامیم: خیلی سادست😂 نیکا: مگه بستنی هم باید عجیب باشه؟ 😂 حامیم: آره خوب هزار تا ایتمه😂 نیکا: نچ من همون خودت چی؟ حامیم: همونی که تو می‌خوری نیکا: چرا؟ حامیم: چون نمی‌دونم کدومش خوبه نیکا: یعنی هرچی من بخورم تو هم می‌خوری؟ حامیم: فعلاً آره نیکا: 😂 بستنی‌ها رو گرفتیم و نشستیم چند دقیقه بعد یه ذره شکلات کنار لب حامیم مونده بود نیکا: حامیم... حامیم: هوم؟ نیکا: اینجا با دستم به کنار لبم اشاره کردم حامیم: کجا؟ نیکا: اینجا دیگه 😂 حامیم با دستش پاکش کرد حامیم: اینجا بود؟ نیکا: آره حامیم: خوب شد گفتی😂 نیکا: 😂😂 چند ثانیه سکوت شد... بعد هر دومون همزمان خندیدیم حامیم: چرا این‌قدر راحتی با من؟ نیکا: نمی‌دونم حامیم: جواب همیشگی منو دادی 😂 نیکا: خب واقعا نمی‌دونم حامیم: قبوله نیکا: ولی... حامیم: ولی چی؟ نیکا: فکر کنم چون تو هم با من راحتی حامیم یه لبخند زد حامیم: اوم --- ۲ساعت بعد: برگشتیم جلوی ساختمون و جلوی ماشین وایسادیم حامیم: امشب خیلی خوش گذشت نیکا: به لطف شما بودد حامیم: قربونت نیکا: منم خیلی خوش گذشت حامیم: پس باز تکرارش کنیم؟ نیکا: آره حامیم: این بار بازم انتخاب با تو نیکا: باشه حامیم: هرجا خواستی نیکا: جدی؟ حامیم: آره نیکا: پس فکر می‌کنم بهش حامیم: منتظرم رفتم سمت ساختمون چند قدم که دور شدم برگشتم حامیم هنوز کنار ماشین وایساده بود برای هم دست تکون دادیم ،لبخند زدم بعد راه افتادم ولی یه سوال توی ذهنم گیر کرده بود: چرا وقتی ازش خداحافظی می‌کنم دلم می‌خواد دوباره زود ببینمش؟ .... •|Dont copy |• به قلم:نیکا🤍
پآرت پآنزدهم و شآنزدهم رمآن《🕯𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲/سرنوشت 》 تقدیم نگآه قشنگتون شد رد احساستون رو زیر این پارت ها جا بزارید... با شوق میخونمش؛🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uv4skw3&btn=هرچی.دوست.داری.بگو...:)✨️