༶•┈୨♡୧┈•༶
“𝔇𝔢𝔰𝔱𝔯𝔲𝔠𝔱𝔦𝔬𝔫 𝔦𝔰 𝔫𝔬𝔱 𝔞𝔫 𝔢𝔫𝔡
𝔦𝔱 𝔦𝔰 𝔱𝔥𝔢 𝔮𝔲𝔦𝔢𝔱 𝔪𝔬𝔪𝔢𝔫𝔱
𝔟𝔢𝔣𝔬𝔯𝔢 𝔠𝔯𝔢𝔞𝔱𝔦𝔬𝔫 𝔩𝔢𝔞𝔯𝔫𝔰
𝔥𝔬𝔴 𝔱𝔬 𝔟𝔯𝔢𝔞𝔱𝔥𝔢 𝔞𝔤𝔞𝔦𝔫.”
༶•┈୨♡୧┈•༶
Base: Mori and Dazai
Time: 14:13h
༶•┈୨♡୧┈•༶
#digital_art | #bsd | #oc | #Arahito | #Kamiaki
༶•┈୨♡୧┈•༶
༶•┈୨♡୧┈•༶
“𝔇𝔢𝔰𝔱𝔯𝔲𝔠𝔱𝔦𝔬𝔫 𝔦𝔰 𝔫𝔬𝔱 𝔞𝔫 𝔢𝔫𝔡
𝔦𝔱 𝔦𝔰 𝔱𝔥𝔢 𝔮𝔲𝔦𝔢𝔱 𝔪𝔬𝔪𝔢𝔫𝔱
𝔟𝔢𝔣𝔬𝔯𝔢 𝔠𝔯𝔢𝔞𝔱𝔦𝔬𝔫 𝔩𝔢𝔞𝔯𝔫𝔰
𝔥𝔬𝔴 𝔱𝔬 𝔟𝔯𝔢𝔞𝔱𝔥𝔢 𝔞𝔤𝔞𝔦𝔫.”
༶•┈୨♡୧┈•༶
Base: Mori and Dazai
Time: 14:13h
༶•┈୨♡୧┈•༶
#digital_art | #bsd | #oc | #Arahito | #Kamiaki
༶•┈୨♡୧┈•༶
در بیوگرافی نوریکو در مورد آراگامی یه اشارهی کوچیک کردم.
خب همه طبق یک افسانه ای فکر میکنن آراگامی شاهزاده ای بوده که قدرت نابودی رو داشته و دربند کشیده شده و به عنوان خدای تاریکی و نابودی میشناسنش.
اما نه
آراهیتو و کامیاکی دو تا برادر بودن حدود ۱۵۰۰ سال پیش.درست در زمانی که امپراتوری ژاپن خیلی وقت نبود که شکل گرفته بود.
آراهیتو و کامیاکی برادر های دوقلو بودن و کامیاکی زال هم هست همونطور که احتمالا فهمیدید.
وقتی بچه بودن هردوشون یه مریضی میگیرن و تو این مریضی دی ان ای اون ها جهش پیدا میکنه و اولین موهبت دار ها به وجود میان. درسته همین دو برادر.
همونطور که گفتم اسم یکیشون آراهیتو بوده یکیشون هم کامیاکی و در اصل وقتی این دو اسم رو بذاری کنار هم کلمه ی آراکامی ایجاد میشه که تو تلفظ ژاپنی در اصل همون آراگامی خونده میشه.و این اشتباهیه که تو خوندن متون باستانی قدیمی پیش اومده که اسم ها از بین رفته نوشته های یه بخشی شون و اسم این دو برادر کنار هم بوده و به خاطر همین اشتباه خوانشی فکر می کنن آراگامی یک نفره.
جدای این تو همون دوران قدیم آراهیتو و کامیاکی تصمیم میگیرن قدرت هاشون رو ترکیب کنن تا با تعادل وضع دنیا رو بهتر کنن. چون موهبت هاشون کاملا متضاد هم بودن،کامیاکی خلقت و نور و آراهیتو نابودی و تاریکی و خلأ
درست مثل موهبت نوریکو که دو بخش شیرو و کورو و فرم نهایی تعادل رو داره. موهبت نوریکو شباهت بسیاری به اونها داره چون اون دو برادر اولین موهبت دار ها بودن و نوریکو اولین کسیه که موهبت مصنوعی موفق داره.
از ترکیب موهبت این دو برادر تعادل نهایی و تکینگی محض( Absolute Singularity) ایجاد شده که به عنوان «کتاب» میشناسیمش.
کتاب یه کتاب خاص با صفحات سفیده که هرچی توش نوشته بشه رو به واقعیت تبدیل میکنه طبق خود بانگو و تقریبا همه هم دنبالشن از جمله فیودور،انگلیس و انجمن.
از اونجایی که اراهیتو قوی تر بوده تحمل تعادل رو بیشتر داشت و یه جورایی موهبت و وجودیت کامیاکی رو به درون خودش کشید(در اصل موهبت اراهیتو اینکارو کرد) و کلا کامیاکی باهاش یکی شد به عبارتی و در عمق وجودش هست. درست مثل شیرو که تو عمق موهبت نوریکو هست. در اصل به همین خاطر گفتم کامیاکی مرده چون بدنش میمیره ولی موهبتش و نور درونش هنوز درون اراهیتو هست.
یعنی آراگامی که فکر می کردن نابودیه نابودی محض نیست. نابودی به منظور خلق دوباره است.
༶•┈୨♡୧┈•༶
Sylvia Plath for Tania✨
༶•┈୨♡୧┈•༶
Base:Reze(Chainsaw man)
Time: 6:24 h
#digital_art | #bsd
༶•┈୨♡୧┈•༶
هدایت شده از Haru
بله، همان پسرک سرکش دیروزیی روبه رویش خود نمایی میکرد و کمی شرمندگی در نگاهش موج میزد
نگاهش به ظرف غذای دست نخورده افتاد و با شیطنت پرسید
منتظر من بودی؟
مارگارت جا خورد و با لحنی بریده گفت
ن..نه معلومه که نه.. من.. من فقط اینجا جای همیشگیمه
خنده شیطنت آمیزی زد و گفت
پس چرا غذاتون رو نخوردید
دوباره این لحن دوگانه در حرف هایش پیدا شد
مارگارت کمی مکث کرد و گفت
آقای کی نیازی نیست سعی کنید رسمی حرف بزنید راحت باشید فکر نمیکنم من از شما بزرگتر باشم
کی کمی دست پاچه شد و لبخندی زد و گفت
البته.. حتما میتونم مارگارت صدات کنم؟ یا ...مارگو؟
مارگارت کمی جا خورد و از این همه بی پردگی به خنده آمد و ادامه داد
البته هر جور راحتید ولی خودم ترجیح میدم اسمم مخفف نشه
کی کمی خودش را جمع و جور کرد و سری به معنای تایید تکان داد
گویا امروز مرد جوان هدیه ای با خود به همراه داشت کتابی درون آن دست های بزرگ و کشیده جا خوش کرده بود که بویی از کهنگی میداد
نگاه مارگارت روی کتاب چرخید و با تعجب به آن نگاه کرد
اه، این کتاب ؟ این میتونه هدیه یا یه سورپرایز از طرف من به تو باشه
هدیه؟ برای چی؟
لبخندی گرم زد و ادامه داد
میتونی این رو یه هدیه صرفا برای کسی بدونی که تحسینش میکنم و این نشون دهنده تشکر من برای هم صحبت شدنش با کنه
اما.. این یکم معذب کنندس آقای کی
ازون معذب کننده تر لحن صحبت شماست میتونید راحت باشید و من رو کی صدا کنید
اه.. عذر میخوام آق.. کی اما من نمیتونم هدیه ات رو قبول کنم متاسفم..
حتی اگه بدونی راجب چیه ؟
هنگامی که دست هایش را از روی کتاب برداشت اسم کتاب نمایان شد
چشمان مارگارت گرد شد و برقی زد
دفتر خاطرات ان.وی . سی
این ... این
لبخندی از سر رضایت زد
درسته میدونم هیچ جا پیدا نمیشه ولی خب بنا بر دلایلی میتونی تو کتابخونه ما پیداش کنی
اما... اما چطوری؟
دفتر خاطرات ویلسون چیزی بود که مارگارت سال ها در پی اش بود و تا به امروز نتوانسته بود پیدایش کند
کتاب ویلسون چس کتابی بود از زبان همسر ویلسون زنی که غیر قابل درک بود مجنونی بی قید و شرط احمقی که در عین حماقت باهوش می گماشت زنی که در سایه یک شیطان میخوابید و پیر میشد
همان طور که گفتم غیر قابل درک برایش بهترین واژه بود
کی لبخندی زد و گفت
کتابی که تو داری خاطرات زن ویلسون هستش درسته؟
کتابی که توش شیطان و فرشته معلومه
اما.. اگه زاویه دیدت رو تغییر بدی چطور اگر یک فرشته از دید یک شیطان توصیف شده باشه چی؟ اون موقع چطور قضاوت میکنی
چشمان سیاهش را تنگ کرد و لبخندی زد و کتاب را به سویش دراز کرد
ترسیده بود تا کنون هیچ وقت به این اندازه نترسیده بود
چیزی درون دلش بهم میپیچید گویی درون اقیانوسی پرت شده بود و چیزی از صداها نمیشنید
باور هایش متزلزل شده بود و دست هایش میلرزید همه چیز برایش عجیب به نظر میرسید
با تردید کتاب را گرفت و لبخندی کم جون زد و دوباره باهم گفت و گو را شروع کردند و غرق در صحبت شدند
اما هنوز درون مغز دختر آن حرفا مرور میشد و تاب میخورد
#چپتر_چهارم