دانته که متوجه ی مکث ژانت و نفس های کمی سریعترش شده بود،نیشخندی زد و با لحن همیشگیاش پرسید:
-چیشده؟کم آوردی؟خب سرزنشت نمیکنم.پا به پا اومدن آدمی مثل من میتونه سخت باشه.مخصوصا برای یک شیطان.
و در آخر یک چشمک همراه حرفش کرد.
ژانت نفسی عمیق کشید و خودش را جمع و جور کرد.اخمی کرد و در پاسخ به او گفت:
-باز هم همدیگه رو میبینیم.son of Sparda
و همانطور که از پنجره وارد شده بود از همانجا هم با سرعت خارج شد.حتی به دانته فرصت واکنش نشون دادن هم نداد.وقتی دانته متوجه ی ناپدید شدن او شد سریع به سمت پنجره دوید،به پایین نگاه کرد و دنبال ردی از او گشت.از روی کلافگی آهی کشید و تفنگ هایش را روی زمین انداخت.
-son of Sparda? حتما من رو با یه نفر دیگه اشتباه گرفته بوده.
گردنبندش را در دستش گرفت و نگاهی به آن انداخت.
-What's the deal with everyone wanting this,all of a sudden.
#Story_parts | #Chapter_three