گناهی نداشت جز آنکه خواستنش ، شبیه نوشیدنِ آتش بود .
نزدیکش که میشدی ، زمان از کار میافتاد ؛ انگار دنیا نفس را حبس میکرد تا تماشایش کند . صدای قلبش ، ضرباهنگ سقوط بود ، آرام اما بیرحم .
دست کشیدن از او ، حکم بریدنِ نبض خودش را داشت .
و من ، هر شب کنار خیالِ تبدارش ، میمردم و صبح ، با همان گناهِ شیرین زنده میشدم .
او یک اتفاق بود مثل رعدی که نمیبارد ، اما آسمان را از یاد نمیبری . تمام نشانهها به سویش اشاره داشت و من ، ماهها در یک صحنهٔ جرم ایستادهام ، بیآن که چیزی بگویم ، بیآن که بخواهم تبرئه شوم .
چون اگر این عشق ، جنایت است ؛ من همان لحظهای مجرم شدم که به لبخندش فکر کردم .