گناهی نداشت جز آنکه خواستنش ، شبیه نوشیدنِ آتش بود .
نزدیکش که میشدی ، زمان از کار میافتاد ؛ انگار دنیا نفس را حبس میکرد تا تماشایش کند . صدای قلبش ، ضرباهنگ سقوط بود ، آرام اما بیرحم .
دست کشیدن از او ، حکم بریدنِ نبض خودش را داشت .
و من ، هر شب کنار خیالِ تبدارش ، میمردم و صبح ، با همان گناهِ شیرین زنده میشدم .
او یک اتفاق بود مثل رعدی که نمیبارد ، اما آسمان را از یاد نمیبری . تمام نشانهها به سویش اشاره داشت و من ، ماهها در یک صحنهٔ جرم ایستادهام ، بیآن که چیزی بگویم ، بیآن که بخواهم تبرئه شوم .
چون اگر این عشق ، جنایت است ؛ من همان لحظهای مجرم شدم که به لبخندش فکر کردم .
هدایت شده از آبی؛
از کسانی که ازمن متنفرند
سپاسگزارم
آنها مراقویتر میکنند
از کسانی که مرا دوست دارند
ممنونم
آنها قلب مرا بزرگ میکنند
از کسانی که مرا ترک میکنند
متشکرم
آنان به من میآموزند ک هیچ چیز تا ابد ماندنی نیس