دیوانِ لعیا.
امروز باز آمدم بنویسم. و باز شروع کردم به پاک کردن. انگار که انتخاب موضوع برام عین تهدیده. کمی که م
این موقع شب نوشتن چطور هست؟
اینکه در این حالت هستم. اعترافی بیشرمانه داشتم و کمی با خودِ حقیقیم رفیقانه برخورد کردم. رفیقانه، یعنی همانطور که وقتی کسی از بدترین افکار، اعمال و احساساتش صحبت میکرد، خوب گوش میکردم و لبخند میزدم. و او هی بیشتر میگفت و میگفت تا اینکه لبریز شود و آخر سر نفسی راحت میکشید بیاینکه نیاز به نوشیدن یک لیوان آب داشته باشد.
امشب با خودم اینگونه بودم.
دروغهای باورپذیر نگفتم، به راحتی حقیقت را گفتم. از بروز احساسم خجالت نکشیدم، اخم کردم و نشان دادم خوشم نیامده است. تظاهر نکردم که متوجه نبودم، بودم، نخواستم کاری کنم.
بله، کمی با خودم خودمانی شدم، راحتشدم، رفیق شدم.
امشب شب خوبی بود و هست حتی با اینکه همچنان در جایی از این وجودم احساسِ ملتهبی در جریان است.
امشب خسته نیستم اما زود به جایِ خوابم میروم. صدای این کولر لعنتی را دوست دارم. صبح، گربهها با ناخون کشیدن به پنجره بیدارم میکنند. ای کاش برای همیشه اینطور میماندم.
دیوانِ لعیا.
این موقع شب نوشتن چطور هست؟ اینکه در این حالت هستم. اعترافی بیشرمانه داشتم و کمی با خودِ حقیقیم ر
باز چندروزی را با خود گذراندم.
کار درستی نکردم.
با خودم بودن به تازگی سخت شده است. انگار که خودم را نمیشناسم. دلشورههایم را مالِ خودم نمیدانم. دوستانم غریبههایی هستند که بیش از حد به من اهمیت میدهند. لباسها را بر تنِ این آدم، که میگویند من هستم، زیبا نمیبینم. آخ که همهچیز... همهچیز خیلی ناآشنا به نظر میآید. دغدغههایم، علاقههایم، خانوادهم، دوستانم، خانهم، آرزوهایم، ترسهایم و تمام آنچه میتوان تصور کرد... .
اوه، البته هست چیزی که هنوز که هنوزه میتوانم با اطمینان، شوق و لبخند ازش صحبت کنم.
کتابهایی که خواندهم،
داستانهایی که نوشتهم،
فیلمهایی که دیدهم
و نظری که در مورد آنها دارم.
تمامش همین است. تمامِ کسی که میتوانم معرفی کنم همین چهارقلم را شامل میشود که اگر خجالت نکشم و احساس نکنم عقلم کم است، بله، دوست دارم اینگونه معرفی شوم. در لحظهای که به یاد میآورم این گونه بودن را بلدم، دیگه نگرانیهایم، لباسهای کمدم و آدماهای زندگیم برایم سختیای ایجاد نمیکنند. میتوانم بدون اینکه خواب ببینم، زندگی کنم.
حالا دارم به این فکر میکنم اگر روزی بود که فقط آنها بودند و اینها نبودند... چطور میشد؟
میدانی... دلم ارتباطات نو میخواهد. دوستیهای تازه، همصحبتی با کسانی که فرصت زیادی به آنها ندادم. دلم چنین چیزهایی را میخواهد. هرآنچه از قدیم بوده را دیگر نمیپسندم. میخواهم تازه باشد هرچه میبینم. میترسم بیتعهد شوم، ولی اشکالی ندارد. این هم تازه است. میخواهم یک کار نو انجام دهم. مثلا امروز را... خوب صحبت کنم.
دیوانِ لعیا.
توی روز جهانی کتاب خوندن پاشو کتابی که یه هفتهست ادامهش رو نخوندی رو بخون.
ایدهای دارم بچهها.
امروز هر کتابی که خوندین رو بهمون معرفی کنید. لازم نیست حتما تمومش کرده باشید. تا همینجا که پیش رفتید، برامون بنویسید/بگید.
اگه دوست داشتید، میتونید توی پیویم برام بفرستید تا من اینجا بذارمش @SoyLaiya
یا اینکه وارد گروه بشید و اونجا بذارید تا دور هم راجع بهش صحبت کنیم~
محفل نویسندگی💛🎴
‹ https://eitaa.com/joinchat/312476731C83544bfaf4 ›