مرد رو به در خروجی دوید: «من از این خانه میروم.»
قهرمان یونس روی صندلی جابهجا شد: «کجا میروی؟ از خودت فرار میکنی؟ همه جا آسمان همین رنگ است.»
- خانه ادریسیها / غزاله علیزاده
«فقط کافی است به یاد تو بیافتم و انگار که همین دوای درد روح مجروح من است.»
- ماکار دیووشکین
هر چی بیشتر منتظرت میشدم، بیشتر دلم برات تنگ میشد. هرچی بیشتر منتظرت میشدم، تو عمداً دیر میکردی. هرچی بیشتر منتظرت میشدم، بیشتر بهم کممحلی میکردی! برام روشن بود.
- خرده جنایتها - اریک امانوئل
مراقبت یعنی همراهی در رنج و فقدان: «من اینجا هستم، حتّی اگر نتوانم تو را درمان کنم.»
- آرتور کلاینمن
«حالا من ماندهام و این تهماندهی غلیظ و تیرهی روز.»
- همنوایی شبانه ارکستر چوبها / رضا قاسمی
«من از کلماتِ انتزاعی مثل شکوه، افتخار، شهامت و قربانی بیزارم. تنها چیزی که از جنگ فهمیدم، این بود؛ زخم، درد و مرگ.»
- ارنست همینگوی
«سخته منتظر اتفاقی باشی که میدونی شاید هیچوقت اتفاق نیفته، اما سخت تر از اون بیخیال چیزی شدنه، وقتی میدونی که اون تمام چیزیه که میخوای.»
- ۳۶۵ روز بدون تو / آکیرا
من فقط روی کاغذ میدانم چه بگویم. در زندگی واقعی برای پیداکردن جملهی مناسب مشکل دارم.
- در، ماگدا سابو
بهاری که باید مرا بخنداند، هنوز خیلی از من دور است.
- نیما یوشیج، از نامهای (فروردین ۱۳۰۵)
بعد از این
دیگر کدامین مادر
یکی همانند من و تو را
برای یکدیگر به دنیا خواهد آورد؟
- احمد عارف
«تیک و تاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا میدهد. میخواهم آنرا بردارم از پنجره پرت بکنم بیرون، این صدای هولناک که گذشتن زمان را در کلهام با چکش میکوبد.»
- زنده بگور / صادق هدایت