از زندگی به قدری بیگانه ام که مجبورم اینجور لحظه های بینظیر را دوباره در رویا بچشم.
چون اینجور لحظه ها چیزی است که در زندگی ام خیلی کم پیش آمده..
- شبهای روشن - داستایفسکی
خدای من!
یک دقیقه ی تمام شادکامی!
آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟
- شبهای روشن - داستایفسکی
«میخواستم فریاد بزنم و از او بخواهم که نرود اما چه حقی داشتم که او را از رفتن باز دارم وقتی خوشبختیاش در آغوش کَس دیگری بود.»
- شبهای روشن - داستایفسکی
وای ناستنکا!
تنها ماندن سخت محزون خواهد بود..
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری،
هیچ، هیچ، هیچ،
زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است.
هیچ،
یک هیچِ احمقانه و بی معنی،
همه خواب بوده است..
-- شبهای روشن - داستایفسکی
حرفم را برید که..
+ چطور زندگیتان داستانی ندارد؟ پس چطور زندگی کرده اید؟
- چطور ندارد! بی داستان! همینطور! به قول معروف دیمی! تک و تنها! شما میفهمید "تنها" یعنی چه؟
+ یعنی چه؟ یعنی هیچوقت هیچکس را نمیدیدید؟
- نه، دیدن که چرا! همه را میبینم، ولی با اینهمه تنهاام.
- شبهای روشن - داستایفسکی
فقط کسی را میتوانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد.
- شبهای روشن - داستایفسکی
شب های روشن - فئودور داستایوفسکی.pdf
حجم:
1.8M
- شبهای روشن!🤎☕️
نوشته: فئودور داستایفسکی
تعداد صفحات: ۶۸
دسته بندی: داستان روسی | ادبیات کلاسیک
---------------------------------------
#معرفی_کتاب📚:
- این داستان روایت کوتاهی از بیان احساسات مرد رؤیاپرداز تنهایی است که بهطور اتفاقی با دختری آشنا میشود که او هم از تنهایی خود رنج میکشد. رنجِ تنهایی، عشق راستین، سادگی، ایدئالگرایی و رؤیاپردازی با زبانی شاعرانه و رمانتیک در شبهای روشن روایت میشود.
---------------------------------------
https://eitaa.com/joinchat/2692154474C0de754557d
«همین طور که از تپه بالا میرفتم چشمانم پر از اشک شد برای مادرم یا خودم و حتی آن فقیر بی خانمان گریه نمیکردم برای همه گریه میکردم. همه جا پر از درد است و ما فقط چشمهایمان را به رویشان میبندیم. واقعیت این است که همهی ما وحشت زدهایم و همدیگر را میترسانیم من خودم را و مادرم مرا.»
- بیمار خاموش / الکس مایکلیدیس
«قبلا وقتی به سرم میزد سر از دنیای کسی یا خودم درآورم، به جای اعمال و رفتار او، که در آنها همه چیز مشروط و نسبی است، به خواسته های او توجه نشان میدادم. به من بگو چه میخواهی تا بگویم چه آدمی هستی.»
- داستان ملال انگیز / آنتوان چخوف