eitaa logo
- دُچـٰار -
3.1هزار دنبال‌کننده
59 عکس
1 ویدیو
43 فایل
[🤍📚] - همیشه فاصله ای هست؛ دچار باید بود..!💛🪴 ————————————— - کتابخونه ی دچار؛🤎☕️ • تیکه های قشنگ و جمله های خاص کتاب ها و نویسنده های معروف ادبیات کلاسیک!!📜✨ • معرفی کتاب + فایل پی دی اف برای مطالعه‌؛📚👀 • جهت تبادل و تبلیغات شما: @Docharad
مشاهده در ایتا
دانلود
«می‌خواستم فریاد بزنم و از او بخواهم که نرود اما چه حقی داشتم که او را از رفتن باز دارم وقتی خوشبختی‌اش در آغوش کَس دیگری بود.» - شب‌های روشن - داستایفسکی
وای ناستنکا! تنها ماندن سخت محزون خواهد بود.. محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک هیچِ احمقانه و بی معنی، همه خواب بوده است.. -- شب‌های روشن - داستایفسکی
حرفم را برید که.. + چطور زندگی‌تان داستانی ندارد؟ پس چطور زندگی کرده اید؟ - چطور ندارد! بی داستان! همینطور! به قول معروف دیمی! تک و تنها! شما می‌فهمید "تنها" یعنی چه؟ + یعنی چه؟ یعنی هیچوقت هیچکس را نمی‌دیدید؟ - نه، دیدن که چرا! همه را میبینم، ولی با این‌همه تنهاام. - شب‌های روشن - داستایفسکی
فقط کسی را میتوانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد. - شب‌های روشن - داستایفسکی
شب های روشن - فئودور داستایوفسکی.pdf
حجم: 1.8M
- شب‌های روشن!🤎☕️ نوشته: فئودور داستایفسکی تعداد صفحات: ۶۸ دسته بندی: داستان روسی | ادبیات کلاسیک --------------------------------------- 📚: - این داستان روایت کوتاهی از بیان احساسات مرد رؤیاپرداز تنهایی است که به‌طور اتفاقی با دختری آشنا می‌شود که او هم از تنهایی خود رنج می‌کشد. رنجِ تنهایی، عشق راستین، سادگی، ایدئال‌گرایی و رؤیاپردازی با زبانی شاعرانه و رمانتیک در شب‌های روشن روایت می‌شود. --------------------------------------- https://eitaa.com/joinchat/2692154474C0de754557d
«همین طور که از تپه بالا می‌رفتم چشمانم پر از اشک شد برای مادرم یا خودم و حتی آن فقیر بی خانمان گریه نمی‌کردم برای همه گریه می‌کردم. همه جا پر از درد است و ما فقط چشم‌هایمان را به رویشان می‌بندیم. واقعیت این است که همه‌ی ما وحشت زده‌ایم و همدیگر را می‌ترسانیم من خودم را و مادرم مرا.» - بیمار خاموش / الکس مایکلیدیس
«قبلا وقتی به سرم می‌زد سر‌ از دنیای کسی یا خودم درآورم، به جای اعمال و رفتار او، که در آن‌ها همه چیز مشروط و نسبی است، به خواسته های او توجه نشان می‌دادم. به من بگو چه می‌خواهی تا بگویم چه آدمی هستی.» - داستان ملال انگیز / آنتوان چخوف
- فردا "بامداد خمار" از فتانه حاج سید جوادی رو داشته باشیم؟!🤎☕️
ولی فقط دلم نبود که او را میخواست، قطره قطره ی خونم بود، بند بند وجودم بود، تک تک سلول هایم بودند، و تنها مخالف در سراسر بدنم، مغزِ بیچاره ام بود. - بامداد خمار
دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا.. - بامداد خمار
گفت: « من این همه یادگاری به تو داده ام، زلفم را...خون تنم را...تو به من چه یادگاری می‌دهی؟ گفتم: « اول که من به تو یادگاری داده ام!» تعجب کرد: « چه یادگاری ای؟» «دلم را!» - بامداد خمار
اگر ما خودمان سرمان را بالا بگیریم و توی دهان مردم بزنیم، مردم غلط میکنند حرف بزنند. - بامداد خمار