eitaa logo
سالن تأتر آلفا سنتوری⋆˖‧
74 دنبال‌کننده
543 عکس
90 ویدیو
1 فایل
رسانه ی کاملا رندومِ یک دکتر هو فنِ عاشق کتاب،تأتر، موسیقی،هنر،نویسندگی،عسل دیزی هارکنس🌱 در انتظار تاردیس،دکتر ده،جک هارکنس،کستیل✨ همخونه چندلر و داوود مستاجر🌈 دزد ایمپالا دین وینچستر🪐 سالن تأتر با مدیریت کرولی مار سخنگو با موهای قرمز و جان بارومن🍫
مشاهده در ایتا
دانلود
Hi Im Chandler, I make jokes when Im uncomfortable🫠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سالن تأتر آلفا سنتوری⋆˖‧
☾‌‌‌‌‌◯☽︎ من همینم که هستم با این حال نمیدانم کیستم، شاید هیچکس نیستم اما هیچکس نبودن هم ادعایی بزرگ
☾‌‌‌‌‌‧✶ ๋࣭⭑ خورشید گفت: "چرا امروز انقدر کم حرفی؟"...ماه اندکی سکوت کرد و پاسخ داد: "زیرا محو تماشای زیبایی های تو شدم"...لبخندی به خورشید زد اما خورشید با نگاه متعجبی به او چشم دوخت و با شیطنت گفت: "یعنی روز های دیگر محو من نبودی؟"...ماه از این پرسش دستپاچه شد و پیش از آنکه در دفاع از خود حرفی به زبان بیاورد خورشید ملایم خندید و دستی بر گونه ی ماه کشید: "شوخی کردم عزیز دلم"...ماه نفسی را که نمیدانست حبس کرده بیرون داد و صورتش را به سمت لمس خورشیدش خم کرد: "من هر روز لحظه به لحظه محو توام، در طلوع و غروب، در این لحظات میان دنیایی، روشنایی تو مرا از چنگال سیاهی ها و هیولاهای درونشان نجات میده"...لبخند خورشید محو شد و صورت ماه را در نیان دستانش قاب گرفت: "از هیولاهایت برایم بگو، از آنهایی که این چنین ماه مرا غمگین میسازند"...ماه با خجالت سرش را پایین انداخت و نگاه سوزان اما ملایم، ارامش بخش و پر‌مهر خورشید دوری کرد: "تا زمانی که این چنین به من مهر میورزی آنها اهمیتی ندارند"...خورشید دستی به چانه ماه کشید و سرش را بلند کرد و آنگاه دوباره باهم چشم تو چشم شدند: "یک چیزی تو را آزار میدهد که به من نمیگویی، عزیز دلم چرا با من غریبی میکنی؟"...ماه با دیدن اشک های طلایی رنگی که در چشم های خورشید حلقه رد دلش لرزید، فاصله ی میانشان را طی کرد و با عذرخواهی ای خاموش اشک هایش را بوسید: "تو تمام چیزی هستی که دارم نور من، قسم میخورم هیچ چیز میان ما نخواهد آمد"...کمی عقب رفت و دستی نوازش وار بر موهای درخشان خورشیدش کشید: "من می‌ هراسم که تو را از دست دهم، تمام شب ها را با این فکر به صبح میرسانم که نکند به هنگام طلوع دیگر تورا نبینم"...بغض گلویش راه حرف هایش را بست، خورشید دلش تاب نیاورد و ماه را در آغوش گرفت و زیر لب از وعده های ابدیت زمزمه کرد...هیچکس نمیداند خورشید به ماه چه گفت از آن غروب به بعد ماه هر شب به امید دیدار دوباره ی خورشید بیشتر از همیشه درخشید اما همه این را میدانستند که کلماتی سر شار از عشق و امید جانی دوباره به ماه بخشید و شب های تیره و تار را به خاطر خورشیدش روشن تر ساخت...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا