هدایت شده از تقدیمی برای ستاره ها
زمان:
حجم:
158.1K
از چایی دارچین تقدیم به این ستاره ها:
🪄https://eitaa.com/DoctorAsalHarkness
🪄https://eitaa.com/joinchat/932120108Cc4eb290caa
سالن تأتر آلفا سنتوری⋆˖‧
از چایی دارچین تقدیم به این ستاره ها: 🪄https://eitaa.com/DoctorAsalHarkness 🪄https://eitaa.com/join
810.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دستت درد نکنهههه مرسیییی بوس بهتتتتت خیلی قشنگهههه خسته نباشیییی🫠💗😭✨
سالن تأتر آلفا سنتوری⋆˖‧
☾◯☽︎ من همینم که هستم با این حال نمیدانم کیستم، شاید هیچکس نیستم اما هیچکس نبودن هم ادعایی بزرگ
☾‧✶ ๋࣭⭑ خورشید گفت: "چرا امروز انقدر کم حرفی؟"...ماه اندکی سکوت کرد و پاسخ داد: "زیرا محو تماشای زیبایی های تو شدم"...لبخندی به خورشید زد اما خورشید با نگاه متعجبی به او چشم دوخت و با شیطنت گفت: "یعنی روز های دیگر محو من نبودی؟"...ماه از این پرسش دستپاچه شد و پیش از آنکه در دفاع از خود حرفی به زبان بیاورد خورشید ملایم خندید و دستی بر گونه ی ماه کشید: "شوخی کردم عزیز دلم"...ماه نفسی را که نمیدانست حبس کرده بیرون داد و صورتش را به سمت لمس خورشیدش خم کرد: "من هر روز لحظه به لحظه محو توام، در طلوع و غروب، در این لحظات میان دنیایی، روشنایی تو مرا از چنگال سیاهی ها و هیولاهای درونشان نجات میده"...لبخند خورشید محو شد و صورت ماه را در نیان دستانش قاب گرفت: "از هیولاهایت برایم بگو، از آنهایی که این چنین ماه مرا غمگین میسازند"...ماه با خجالت سرش را پایین انداخت و نگاه سوزان اما ملایم، ارامش بخش و پرمهر خورشید دوری کرد: "تا زمانی که این چنین به من مهر میورزی آنها اهمیتی ندارند"...خورشید دستی به چانه ماه کشید و سرش را بلند کرد و آنگاه دوباره باهم چشم تو چشم شدند: "یک چیزی تو را آزار میدهد که به من نمیگویی، عزیز دلم چرا با من غریبی میکنی؟"...ماه با دیدن اشک های طلایی رنگی که در چشم های خورشید حلقه رد دلش لرزید، فاصله ی میانشان را طی کرد و با عذرخواهی ای خاموش اشک هایش را بوسید: "تو تمام چیزی هستی که دارم نور من، قسم میخورم هیچ چیز میان ما نخواهد آمد"...کمی عقب رفت و دستی نوازش وار بر موهای درخشان خورشیدش کشید: "من می هراسم که تو را از دست دهم، تمام شب ها را با این فکر به صبح میرسانم که نکند به هنگام طلوع دیگر تورا نبینم"...بغض گلویش راه حرف هایش را بست، خورشید دلش تاب نیاورد و ماه را در آغوش گرفت و زیر لب از وعده های ابدیت زمزمه کرد...هیچکس نمیداند خورشید به ماه چه گفت از آن غروب به بعد ماه هر شب به امید دیدار دوباره ی خورشید بیشتر از همیشه درخشید اما همه این را میدانستند که کلماتی سر شار از عشق و امید جانی دوباره به ماه بخشید و شب های تیره و تار را به خاطر خورشیدش روشن تر ساخت...