او باور داشت آدمها همیشه با گلوله نمیمیرند؛ بعضیها خیلی زودتر، با یک خبر، یک نبودن یا یک خداحافظی ِناتمام، چیزی در وجودشان دفن میشود و بعد از آن، فقط راه رفتن را ادامه میدهند.
او بیش از آنچه حقش بود، داغ دید. بیش از آنچه باید، از دست داد. و با این حال، هیچوقت اجازه نداد تلخی ِجهان، آخرین چیزی باشد که از او به جا میماند. برای همین، رنجش را به کلمه تبدیل کرد؛ شاید کسی، جایی، میان سطرهایش خودش را پیدا کند و احساس نکند تنهاست.