همهچیز تاریکه. درحال حاضر فقط یه امید سهحرفی داره منو زنده نگه میداره و وادار به نفسکشیدن میکنه.
شدم شبیه کسایی که دارن توسط گردباد بلعیده میشن و تقلا میکنن تا یهجایی سفت بچسبن. تا تکیه کنن بهش. که زنده بمونن. ولی هیچ تکیهگاهی وجود نداره. سر انگشتام زخم شده. شاید باید رها کنم؟ شاید وقتشه جسمم رو تقدیم اون گردباد کنم؟ اگه دردم رو تسکین نداد چی؟ اگه درد بیشتری تقدیمم کرد چی؟
انگار نه میتونم انگشتامو ول کنم نه میتونم بگیرمشون. درست مثل وایسادن رو طنابیه که هر دو طرفش درهست.
چه این ور بیوفتی سقوط میکنی چه اونور.
و بدترین بخشش اینه که تو نه جرئت وایسادن رو اون طناب رو داری و نه رها کردن و تقدیم کردن خودت به اون سقوط.
رسیدن به اون مرحله از درد که حتی نمیتونی جملهت رو کامل کنی مزخرفترین حسه.