انگار نه میتونم انگشتامو ول کنم نه میتونم بگیرمشون. درست مثل وایسادن رو طنابیه که هر دو طرفش درهست.
چه این ور بیوفتی سقوط میکنی چه اونور.
و بدترین بخشش اینه که تو نه جرئت وایسادن رو اون طناب رو داری و نه رها کردن و تقدیم کردن خودت به اون سقوط.
رسیدن به اون مرحله از درد که حتی نمیتونی جملهت رو کامل کنی مزخرفترین حسه.