اینکه تو بتونی راحت احساساتت رو پیشش بیان کنی. و اون کاملا منظورت رو بگیره.
هدایت شده از رودخانهءموجدار
امروز صبح تا مرز بیهوشی رفتم. عرق سرد تمام بدنم رو گرفته بود و عملا دیگه مرده بودم.
جدیدا شبا از خواب میپرم، نفسم بالا نمیاد و چند دقیقه طول میکشه تا وضعیت بدنیم به حالت نرمال خودش برسه.
وقتایی که میخوابم مدام کابوس میبینم. هر روز، مدلای مختلف. اما فقط با یه پایان واحد.