انگار هر بار که مردمکهایت به من میرسیدند، جهان برای چند ثانیه دست از چرخیدن میکشید تا ببیند فرماندهای که هیچکس نتوانسته بود خمش کند، چگونه مقابل نگاه یک سرباز، بیصدا زانو میزند.
و چه درد شیرینی بود؛
اینکه تمام دنیا مرا با زانو نزدنم به خاطر داشت، اما هیچکس نفهمید من سالهاست در معبد خاموش چشمهای تو زندگی میکنم؛ جایی که هر نگاهت، عبادت بود و هر بار پلک زدنت، پایان یک دعا.
وارث خـاکـسـتـر.
ماندنی اگر نیستید، دچارش نکنید.
مثل اینکه اینو خیلی دوست دارید.