eitaa logo
وارث خـاکـسـتـر.
408 دنبال‌کننده
75 عکس
0 ویدیو
0 فایل
فرمانده را گلوله‌ها نکشتند؛ گذشته‌ به زانو دراورد او را. 𝖣︎𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝖺𝗇︎𝗍 𝗍𝗈 𝗍𝖺𝗅︎𝗄︎ 𝗍𝗈 𝗆︎𝖾? https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6een2a&btn=آینی https://daigo.ir/secret/doomedsct
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝗠𝗼𝘂𝗿𝗻𝗳𝘂𝗹★ᯓ
The Neighbourhood1_25382946636.mp3
زمان: حجم: 10.5M
هدایت شده از 𝗠𝗼𝘂𝗿𝗻𝗳𝘂𝗹★ᯓ
من هنوز دارم سعی میکنم فراموشت کنم دارم تلاش میکنم که بدونی اینبار باید بفهمم که پدرم کجا رفت؟ من کاملا اینجا نیستم نیمی از من ناپدید شده
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝘉𝘶𝘵 𝘸𝘩𝘺?
هدایت شده از 𝘉𝘶𝘵 𝘸𝘩𝘺?
صداش رو به صورت واضح میشنید. همراهش بود ولی انگار که نه تو ریه‌هاش، بلکه توی سرش جریان داشتن. هر دم خواستار پس ندادن بازدم بود. و هر بازدم خواستار پایان دم. دیگه اون نبود که در برابر درد سر خم می‌کرد، این درد بود که با دیدن اون تعظیم می‌کرد و نصف جونش رو می‌گرفت. دردی که خلاص شدن رو به دنبال نداشت. نه کاهش میداد و نه افزایش. فقط ذره‌ذره روحش رو به چنگ میگرفت؛ مشکل اینجا بود که نه اون رو به بند میکشید و نه از بند آزاد میکرد. آره، اسمش شکنجه‌ بود. این دنیا کلا دو جور شکنجه داره، جسم روشن با روح‌ تاریک، جسم خاموش و روح روشن. ولی چرا کسی نمی‌خواست از دست این جسم، خلاصش کنه؟ چرا توی تمام زندگیش باید وسط میموند؟ نه به سمت پایان، نه به سمت آغاز. نه به سمت تولد و نه به سمت مرگ. دیگه خسته شده بود. خسته. حتی این کلمه هم در توصیفش ناتوان بود. شقیقه هاش، جوری با نبض وحشتناک‌شون با ضربان تند قلبش همراهی می‌کردن انگار جفتشون توی دوی ماراتن شرکت کرده بودن. بهش قول داده بود به اندازه تمام عمری که اون نکرده زندگی کنه. ولی الان تنها خواسته‌ش همین زندگی نکردن جبرانی بود. نمی‌تونست. کابوس هایی که هر سری یه لایه‌ی سنگین روی قلبش می‌پوشوندن هم حتی شاهد مقابله‌ و مبارزه‌ی مغزش علیه اون بودن. دیگه حتی اعضای بدنش هم اعلام موافقت باهاش نداشتن و هر کدوم به ضرب و زور خودشون اعتراض می‌کردن، تا شاید حکم عوض شه. ولی مگه نمی‌دونستن که اون محکومه به اون حکم ِمحکومیت. تقاص چی رو داشت پس می‌داد اصلا؟ تقاص زندگی بدون اون؟ تقاص دردی که نخواست؟ تقاص مرگی که به زندگی ترجیحش می‌داد؟ شاید اون حتی از مرگ می‌ترسید؛ اما چی به روزگارش گذشته بود که تلخی ترس رو به دردی که توی زندگی کردن میچشید ترجیح می‌داد؟ می‌دونست یه روز بخاطر همین تموم می‌کرد. بخاطر همین افکار. بخاطر همین سنگینی قلبش که هرشب دلش می‌خواست اون عضله رو از حفاظش بیرون بیاره و پرتش کنه یه جای دور تا بدون اون نفس بکشه. اون حفره‌های قلبی که پر از تاریکی و درد بود به چه دردش می‌خورد؟ کل بدنش سیستم اعتراض رو فعال کرده بودن. نفس هاش تند بود، عرق سرد روی بدنش نشسته بود، صورتی که از فرط خون از دست دادن به رنگ پریدگی رو آورده بود، دست هاش یخ بود. طوری که بند بند انگشت هاش رو حس نمیکرد. -تو نمی‌تونی محکوم به باطل کردن حکمت باشی. -کاش تظاهر رو بس کنی، و برای ادعای دردت اثباتی به وجود بیاری. محض‌رضای‌خدا تو حتی متوجه قانون زندگی نشدی؟ درد مامور مرگ و دردمند محکوم به اونه. اگه انقدر ادعاش رو می‌کنی چرا به خواسته‌ات نمی‌رسی؟ عضله‌های صورتش حتی جونی برای تکون خوردن نداشتن. معلومه هنوز اونقدری این درد رو نکشیدن که متوجه بشن گاهی زندگی برای شکنجه ات به جای مرگ، فرصت زندگی میده. فرصت زندگی ای که نمی‌خوایش. چون ناخواسته‌ها خاموشی عظیم‌تری برای روحت به ارمغان میارن تا خواسته‌هایی که خودشون در تاریک‌ترین حالتن. و زندگی همیشه می‌خواد بهت ثابت کنه که باید برای خواسته‌هات بجنگی، وقتی پایان می‌خوای بهت آغاز میده و وقتی آغاز می‌خوای بهت پایان میده. و همین مخالفت خودش تمومت می‌کنه. اون می‌خواست تمومش کنه اما زندگی گفت باید برای پایان از اول راه بدویی. و اون همچنان داره می‌دوه. میره و میره اما، خسته تر از اونه که بتونه ادامه بده. نفسش بریده و دیگه نمی‌تونه تکون بخوره. توی مسیری دراز می‌کشه که اونو به این حال انداخته. چشم‌هاش رو می‌بنده، دم عمیقی می‌کشه. بی‌خبر از اینکه بدنش اون نفس آخر رو از هوا می‌دزده و قصد بازپس دادن نداره. و اون، سقوط می‌کنه. از دل ِزمین، به دل ِزمین. پایان.
وقتی پایان می‌خوای بهت آغاز میده و وقتی آغاز می‌خوای بهت پایان میده.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه نفر برید اینو رند کنید