سوزد مرا سازد مرا، در آتش اندازد مرا، وز من رها سازد مرا، بیگانه از خویشم کند.
پروانهای سوخت؛ در دیار غمهایش.
بالهایش را به آتش سپرد و خاکستر شد، بیآنکه کسی بفهمد تمام عمر، فقط به شمعی پناه آورده بود که دوستش نداشت.