با خودم مهربون نبودم،چون مهرم پرت توبود حواسش.
نمیگم منتی نیست،هست.من از روح خودم رنگ زدم تا سیاه نباشه پس زمینهٔروزات.تو چیکار کردی در عوض؟
آسمونمو با این همه شب،تنهاگذاشتن؟
وقتی اون رو دیدم طوری لبخند زدم که انگار هیچ وقت براش گریه ای نکرده بودم.
اگه احساس کردی دوست ندارم فقط به صدای قاصدکا گوش بده،کسی ندونه اونا میدونن چقد آرزوت کردم.
من نمیگم تو زیبایی،بهجاش آرزو میکنم کاش یکی از قطرههای اشکت بودم،میتونستم توی چشمات بهدنیا بیام،روی گونههات سر بخورم و روی لب هات بمیرم.