𝖠𝗄ּꩌׄ۫ 𝕚
⋆𖦹 مینویسم به نام انکه رفت ، ولی ماند چهره اش در یادم
هرروز خسته تر از روز قبل بود ، روزها طولانی تر میشدند و او سخت تر . هرروز صبح با دلی سنگین تر از دیروز بیدار میشد و هرشب با چشمان اشکی ولی تو خالی به خواب میرفت . هرروز سخن گفتن سخت تر میشد و لحظات طولانی تر ، کلمات نا پیدا تر میشدند و زندگی طاقت فرسا تر . تفکرات هرشبش از این قبیل بود : این زندگی چه معنایی میدهد ؟ این نفس کشیدن اجباری برای چیزی به این بی ارزشی است؟
پرسید ایا ارزشی در زندگی وجود دارد ؟
ּ ׅ____۪___݂
یک روز دیگر بود ، درست شبیه دیگر روزهای بی انتها ؛ ولی این روز متفاوت بود . این روز ، روزی بود که دخترک خورشید خود را ملاقات کرد . مانند ملاقات ها در درام های دهه ۲۰۰۰ نبود ، مانند داستان های عاشقانه امروزی هم نبود . یک <میشه کنارت بشینم؟ِ> ساده بود ، ولی برای دخترک بی اندازه تاثیر گذار بود .
ּ ׅ____۪___݂
هفته ها با خورشیدش میگذشت ، دخترک بیشتر و بیشتر ترغیب میشد تا هرچه زودتر از خانه خارج شود تا او را ببیند . روزی خورشیدش به او گفت < تو درست شبیه ماه میمونی > دخترک تعجب کرد ، تا صبح فردا دفتر دخترک پر شده بود از نقاشی های ماه و خورشید .
ּ ׅ____۪___݂
امروز دخترک اماده بود که به خورشیدش همه چیز را بگویید ، تمام دیشب را تمرین کرده بود تا دستپاچه نشود و حرفش را گم نکند . دست خورشیدش را گرفت ، رو به رویش ایستاد و چنین گفت < من قبل از آشنایی با تو خیلی نا امید بودم و ارزشی در این زندگی نمیدیدم ، تا اینکه تو وارد زندگی من شدی و هرروزم را رنگی تر از دیروزم کردی
من ... من خیلی دوستت دارم ... بیشتر از دوست! >
ּ ׅ____۪___݂
و اینگونه بود که خورشید ، بوسه ای بر گونه ماه زد و هردو زندگی را در یکدیگر یافتند .
ㅤㅤㅤ⠀ֵ ︶ּ݄ᰰ︶ ͝ ᩙ ⠘ ͝ ᩙ︶ּ݄ᰰ︶⠀ֵ
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ بزرگترین و ترند ترین ㅤ۫ ⎾꯭፝مجموعه سروش ، الؤ҇̈ریا به ایتا پیوست
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ夢𖫲ᜒㅤㅤ𝖾𝗅𝗎𝗋𝗂𝖺 ִ 𝖾𝗇𝗍
ִ ˑ ּ ࣪⠀ ִ ּ ֗ ִ