سوپ داغ
برف پاکن ماشینا تند تند کار می کرد
هوا انقدر سرد بود که جمجمه ی ادم یخ می کرد.
دخترک با کفشای پاره ای که ۲ سایز براش بزرگ بودن بین اون همه ماشین مدل بالا می دوئید تو دستای یخ زدش فقط دوتا فال بود.
هیچ کس شیشه ی ماشین رو پایین نمی کشید همه تو گرمای ماشینشون غرق بودن و صدای موزیک بلند بود.
رفت گوشه ی تاریک خیابون و بغل دیوار اجری کز کرد دست کرد تو جیبش تا شاید کمی گرمش بشه یاد حرفای مادر مریضش افتاد که امروز صبح با سرفه های خشک می گفت امروز زودتر بیا خونه منم برات سوپ گرم درست می کنم، اما اون بدون حتا یه قرون پول چطور می تونست با دست خالی برگرده؟
تصمیم گرفت یکی از فالارو برای خودش باز کنه کاغذ رو با دستای لرزون پاره کرد و چشاشو اروم بست. ارزوی ی اتاق گرم با یه کاسه سوپ داغ و لبخند مادرش کرد، یهو حس کرد یه نور گرم پیچید دورش چقدر دنیا یهویی قشنگ شده بود....
فردا صبح زود رفتگر پیر محله بدن بی جونشو پیدا کرد با لبخند اروم روی لباش و یه فال باز شده روی دستش.
تو فال نوشته بود: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند.....
ㅤㅤㅤ ⠀ֵ ︶ּ݄ᰰ︶ ͝ ᩙ ⠘ ͝ ᩙ︶ּ݄ᰰ︶⠀ֵ
ㅤ ㅤ بزرگترین و ترند ترین ㅤ۫
⎾꯭፝مجموعه سروش ، الؤ҇̈ریا به ایتا پیوست
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ夢𖫲ᜒㅤㅤ𝖾𝗅𝗎𝗋𝗂𝖺 ִ 𝖾𝗇𝗍
ִ ˑ ּ ࣪⠀ ִ ּ ֗ ִ
سکوت دلنگیز ایسگاه....
ایستگاه، در سکوتِ مطلقِ نیمهشب فرو رفته بود. باد سردی لابلای سکوهای فلزی میپیچید و صدایی شبیه نالهای گنگ از دوردست میآورد. روی نیمکتِ چوبیِ کهنهای نشستم که رنگهایش سالها پیش زیر هجومِ بارانها پوست انداخته بود. چراغهای سوسوزنِ بالای سر، انگار آخرین نفسهایشان را میکشیدند و سایههای کشیدهای روی زمین میانداختند که با هر پلکزدن جابهجا میشدند. اینجا جایی نبود که کسی به دنبالش باشد؛ ایستگاهِ متروکهای که مسیرش سالها پیش از نقشه پاک شده بود. حس میکردم زمان در این نقطه از جهان، روی یک خطِ موازیِ نامرئی متوقف شده است. عجیب بود، اما هیچ ترسی در دلم نبود. شاید چون اینجا، میانِ انبوهی از خاطراتِ جا مانده، دیگر نیازی نبود که کسی باشم؛ نه مسافر بودم و نه مقصدی داشتم. فقط تماشاگرِ عبورِ بیصدایِ لحظهها بودم. انگار تمامِ دلهرههایِ شهر، تمامِ شتابِ بیمعنایِ زندگی، پشتِ درهایِ بسته این ایستگاه جا مانده بود. شاید قطاری دیگر هرگز از اینجا نمیگذشت، اما برای اولین بار، ایستادن در این میانهی خالی، تمامِ چیزی بود که روحم به آن نیاز داشت. بلند شدم، نه برای رفتن، بلکه برای اینکه فقط کمی بیشتر در این سکوتِ عمیق، خودم را میانِ غبارِ خاطرات پیدا کنم.
پناهگاهِ کاغذهای فراموششده...
کتابخانه، در سکوتِ سنگینِ عصرگاهی غرق شده بود. بوی کهنگیِ کاغذ و چوبِ مرده، مثل مِهی نامرئی در فضا معلق بود. نورِ لرزانِ پنجرههای بلند، ستونهای غبار را در هوا به رقص درمیآورد؛ دانههای ریز غبار که انگار ذراتِ زمان بودند که به آرامی سقوط میکنند. قفسههای چوبیِ عظیم و تیره، مثل نگهبانانی بیجان، از دیوار تا سقف کشیده شده بودند و هزاران دنیای خاموش را در دل خود پنهان کرده بودند. اینجا جایی نبود که کسی برای پیدا کردنِ حقیقت به آن بیاید؛ اینجا پناهگاهی بود برای کسانی که میخواستند گم شوند. حس میکردم در میان این ردیفهای بیپایان، مرز میانِ واقعیت و خیال، بسیار نازک و شکننده است. عجیب بود، اما هیچ عجلهای در وجودم نبود. شاید چون در میانِ این انبوهِ کلماتِ خاموش، دیگر نیازی به حرف زدن نبود؛ نه پرسشی داشتم و نه پاسخی میخواستم. فقط شنوندهی زمزمهیِ بیصدایِ صفحهها بودم. انگار تمامِ هیاهویِ جهان، تمامِ داد و فریادهایِ روزمره، پشتِ دیوارهایِ ضخیمِ این سالن جا مانده بود. شاید هیچکس هرگز این کتابهایِ خاکگرفته را باز نمیکرد، اما برای اولین بار، غرق شدن در این سکوتِ مومیاییشده، تنها چیزی بود که قلبم میخواست. دستم را روی جلدِ چرمیِ یک کتابِ قدیمی کشیدم، نه برای خواندن، بلکه برای اینکه فقط کمی بیشتر در این میانهیِ ساکن، با خودم روبرو شوم.