در مهِ بازگشتِ خاطرات...
ساعت دیواری، با ریتمی بیروح و خسته، زمان را در فضای اتاق میکشت. صدای تیکتیکش تنها موسیقیِ حاکم بر این خانهی متروکه بود؛ صدایی که انگار با هر ضربه، لایهای از غبار را بر روحِ اتاق مینشاند. نورِ مایلِ عصر، از میان پردههای نیمهباز، به شکلِ انگشتانی بلند و رنگپریده بر کفِ چوبیِ سالن کشیده شده بود. همه چیز در انتظارِ چیزی بود که دیگر هرگز نمیآمد.
رایحهی تلخِ قهوهی سردشده و بویِ نمِ دیوارها، در فضا تنیده شده بود، مثل خاطرهای که از یاد رفته اما هنوز سنگینیاش را بر شانه حس میکنی. اشیاء، با آن کثرتِ بیمعنای خود، در گوشههای تاریک ایستاده بودند؛ صندلیِ تکپا، آینه شکسته و ساعتِ ایستادهای که انگار در لحظهیِ مرگِ یک رویا، منجمد شده بود. اینجا، زمان دیگر خطی مستقیم نبود؛ زمان در اینجا دایرهای بود که مدام به نقطهیِ شروعِ تنهایی بازمیگشت.
میدانستم که اگر فریاد بزنم، صدایم میانِ این دیوارها گم خواهد شد، نه از ترسِ انعکاس، بلکه از ترسِ اینکه شاید اصلاً کسی برای شنیدنِ آن وجود نداشته باشد. در این سکوتِ مطلق، حتی صدایِ نفس کشیدنِ خودم هم شبیه به هجومِ طوفانی در دلِ یک بیابان به گوش میرسید. احساس میکردم در مرزِ میانِ بودن و نبودن قدم میزنم؛ جایی که سایهها بلندتر از خودِ آدمها هستند و حقیقت، در لایهیِ خاکِ نشسته بر قابِ عکسهای قدیمی، دفن شده است.
نمیخواستم از اینجا بروم، نه برای آنکه چیزی را بیابم، بلکه برای آنکه در این بیخبریِ مطلق، از خودِ حقیقت رها شوم. در این خانهیِ فراموششده، حتی تنهایی هم تکراری نبود؛ تنهایی اینجا، یک حضورِ سنگین بود. با انگشتانم لبهیِ میزِ گردِ چوبی را لمس کردم؛ سرد بود، مثلِ آخرین فکری که پیش از خواب به سر میرسد و سپس در تاریکیِ شب، رنگ میبازد. اینجا، جایی بود برای فرار از خود، در میانِ ویرانههایی که حتی مرگ هم از کنارشان عبور کرده و آنها را به حالِ خود رها کرده بود.
ㅤㅤㅤ ⠀ֵ ︶ּ݄ᰰ︶ ͝ ᩙ ⠘ ͝ ᩙ︶ּ݄ᰰ︶⠀ֵ
ㅤ ㅤ بزرگترین و ترند ترین ㅤ۫
⎾꯭፝مجموعه سروش ، الؤ҇̈ریا به ایتا پیوست
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ夢𖫲ᜒㅤㅤ𝖾𝗅𝗎𝗋𝗂𝖺 ִ 𝖾𝗇𝗍
ִ ˑ ּ ࣪⠀ ִ ּ ֗ ִ