eitaa logo
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
882 دنبال‌کننده
522 عکس
675 ویدیو
4 فایل
دیدگاه یک دهه‌هشتادی نسبت به مسائل روز دنیا✍️ وابسته به هیچ جناحی نیستیم❌ اینجا قراره به دور از تعصبات بی‌جا و بی‌منطق، یه فضای باز برای گفتگو ایجاد کنیم، امیدوارم به جواب درست برسی🤝 به بقیه هم معرفیمون کن رفیق😉 کپی؟نوش‌جونت☺️ ادمین👇 @Admin_Eilia
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻رمان ✍به‌قلم 🔺بزودی در @EILIA_ZZ
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
🔻رمان #آقای_دنیا ✍به‌قلم #ایلیا 🔺بزودی در @EILIA_ZZ
دوربینمو از روی پام برداشتم و برای بار دوم بررسیش کردم. دقیقا یک هفته ست که ایران موندم قرار بود بعد از عکاسی و پوشش خبری سالگرد انقلاب اسلامی ایران با خونوادم برگردم تورنتو... امیلی با لبخند پرسید: -بابا، کی بر میگردیم خونه؟ +میریم دخترم، همین چند روزه که کارامو انجام بدم با مادرت برمیگردیم خونه -اما ویکتور قرار بود بعد از ۱۰ فوریه برگردیم کانادا، نه اینکه یه هفته اضافه تر بمونیم ایران، جدای از اون ما قرار بود تو تهران بمونیم، نه اینکه بیایم اینجا +میدونم عزیزم، منم میخوام زودتر برگردم تورنتو و بقیه کارامو انجام بدم، ولی خودت که میدونی من بی‌تقصیرم... -بهتون تو ایران سخت گذشته؟ به آقای احمدی نگاه می‌کنم +متوجه نشدم. -گفتم تو ایران که موندین اذیت شدین؟ یا مثلا محل اسکانتون نقصی داشته که انقد ناراحتین؟ +نه نه اصلا، اتفاقا از لطف شما خیلی سپاسگزارم، ولی خب همسرم دوست داره زودتر برگردیم خونه.. -متوجه ام، هیچ جا خونه خود آدم نمیشه نشستم کنار همسرم +ببین سوفیا، من فقط خواستم تو این سفر همراه من باشید که یکم بهمون خوش بگذره، از بقیه خبرنگارا شنیده بودم ایران اونجوری که تو رسانه ها میگن نیست، برا همین از مدیر شبکه خواستم که تو و امیلی هم با من بیاین، من فقط میخوام از این تعطیلاتی که داریم خوب استفاده کنیم -میدونم، تو بهترین همسر دنیایی... تو فکر فرو رفتم، واقعا من تونستم پدر خوبی برای خونوادم باشم؟ تنها شخصی که خونوادش همراهش بودن من بودم... تیم ما از یه گزارشگر و فیلمبردار و یک نفر عکاس که من بودم تشکیل شده بود آقای احمدی مسئول نظارت ما و هم مترجم تیم بود که از طرف سفارت همراه ما اومده بود احمدی: خب عزیزان، من برای بار آخر توضیحاتم رو میگم که مطمئن بشم مشکلی پیش نمیاد تا چند دیقه دیگه به محل مورد نظر میرسیم و میتونید از مسیر پیاده روی گزارش تهیه کنید، فقط خواهش میکنم به هیچ وجه بیسیم هاتون رو خاموش نکنید چون در غیر این صورت اگر کسی گم بشه پیدا شدنش خیلی سخته، محل مورد نظر نزدیک مسجد هست و میتونید از نماهای مختلف ازش تصویربرداری بکنید بازم تاکید می‌کنم بیسیم ها به هیچ وجه خاموش نشه! * از ون پیاده شدم، دست امیلی رو گرفتم و کمک کردم با همسرم از ماشین پیاده بشن... پیتر مشغول باز کردن پای های دوربین بود. کریس هم داشت میکروفن رو وصل میکرد، تا چند دیقه دیگه نوبت ما بود تا برای بیننده های CityTv یه گزارش اجمالی از این جشن میدادیم،جشنی که دقیقا تو ۱۵ شعبان بود، سالگرد تولد آخرین پیشوای شیعیان جهان اسلام، مردم یه مسافت طولانی رو آماده کرده بودن برای پذیرایی از مهمان ها، مهمان هایی که از همه دنیا اومده بودن، تایلند، ژاپن، پاکستان، روسیه، آمریکا... تو مسیر همه چیز وجود داشت، انواع خوراکی ها، غذاها، و جالب این بود که همه رایگان بودن، کسی بابت خوراکی ها پولی نمیداد، هر از گاهی یکی از ایستگاه ها نورافشانی میکرد و مردم دست میزدند محو تماشای این سیل بزرگ بودم... -ویکتور با صدای سوفیا به خودم میام +بله عزیزم -من و امیلی همین اطراف میچرخیم، زیاد دور نمیشیم +باشه، فقط زیاد دور نشید، ما همینجا هستیم... سوفیا با اون روسری خیلی زیباتر شده بود -بابا ازت ممنونم که مارو همراه خودت آوردی بغلش کردم و بوسیدمش +من ازت ممنونم که بابارو تنها نذاشتی دختر قشنگم -خیلی دوستت دارم بابا +منم همینطور عسلم * لنز دوربین رو تمیز کردم و محافظ لنز رو روش قرار دادم. بچه ها پنج دقیقه پیش گزارش مستقیم از مراسم دادن و حالا مشغول جمع کردن وسایل بودند. من هم از سوژه هایی که تو مسیر دیده بودم عکس گرفته بودم. بچه هایی که مشغول بازی بودن، سرود هایی که مردم با دست زدن همراهی میکردن، غذاهای متنوعی که تو مسیر بود، افرادی که در خلوت اشک میریختن، از آقای احمدی علت گریه اونهارو پرسیده بودم، بهم گفت اینا منتظر اند، منتظراند تا پیشوای آخر شیعیان ظهور کنه و دنیا رو نجات بده... جالب تر این بود که میگفت عیسای شما مسیحیا کشته نشده و طبق آیات کتاب ما عیسی زندست و قراره با ظهور این آقا اون هم برگرده... -چای میخوری؟ +وای بله ممنونم تو این هوای سرد خیلی بهش نیاز داشتم -خواهش می‌کنم، دیگه باید راه بیوفتیم... +باشه حتما -همسرت و دخترت رو ندیدم این اطراف +احتمالا دارن تو مسیر... -ویکتور! ویکتــور!! +سوفیا! من اینجام! سوفیا از دور به من نزدیک شد صورتش خیس از اشک بود و گریه اجازه نمیداد حرف بزنه. حالش خیلی بد بود، انقدری بد که چند قدم مونده به ما تعادلش بهم خورد و افتاد زمین... +چیشده عزیزم...چه اتفاقی افتاده؟ امیلی کجاست؟ -امیلی... امیلـــــی... +امیلی چی؟! -گمش کردم!! بدنم سرد شد... لیوان چای از دستم افتاد... چشمام سیاهی میرفت... عقب عقب رفتم و به ماشین تکیه دادم.. پاهام توان نداشت... رو زانو هام افتادم... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
🔻رمان #آقای_دنیا ✍به‌قلم #ایلیا 🔺بزودی در @EILIA_ZZ
یعنی چی؟ یعنی چی که امیلی گم شده؟ تو این جمعیت شلوغ چطور پیداش کنم؟ حتما الان کلی ترسیده... به سوفیا نگاه میکنم... از شدت گریه نفسش بالا نمیومد آقای احمدی یه آب معدنی آورد و باز کرد و گرفت جلوی سوفیا... حالا بقیه بچه های تیم هم جمع شده بودن دور ما پیتر منو تکون میداد و حرف میزد ولی من گوشام سوت میکشید و نمیفهمیدم چی میگه، صدای نفس‌هام به وضوح توی گوشم میشنیدم بقیه مردم رهگذر هم با تعجب به ما نگاه میکردن، چند تا خانم اومدن جلو که به سوفیا کمک کنن، آقای احمدی براشون به فارسی توضیح داد که چه اتفاقی افتاده، نشونی ظاهر دخترم رو به مردم گفت به خودم اومدم صدای پیتر واضح تر شده بود -ویکتور!! +بله...بله -خوبی رفیق؟ +نه اصلا، امیلی... -نگران نباش، میگردیم باهم پیداش میکنیم +اما این جمعیت... -نه رفیق این حرفو نزن قول میدم پیدا میشه... * دو ساعت از گمشدن امیلی گذشته بود هیچ خبری ازش نداشتیم سوفیا با بقیه تیم رفته بودن تو جمعیت به امید پیدا اینکه امیلی رو پیدا کنن فقط آقای احمدی پیشم مونده بود رو سقف ون نشسته بودم رو به جمعیت بودم احمدی از نردبون ون بالا اومد کنارم نشست و دستش رو گذاشت رو دستم گرمای دستش بهم آرامش میداد -ببین ویکتور! میدونم سخته برات، گمشدن یه دختر بچه تو یه مکان به این بزرگی خیلی سخته، درکت میکنم بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: دختر من خیلی کوچیکه... اون زبون شمارو بلد نیست... حتما الان داره گریه میکنه که مارو گم کرده... -میدونم ویکتور... به مسجد اشاره کرد: -اون مسجدو ببین، مسجد به اسم امام ما شیعه هاست، ایشون دستور داده که اینجارو بسازن... این آقا خیلی مهربونه، خونواده این آقا تجربه بدی دارن تو پیدا کردن دخترشون +مگه این آقا هم دخترش گمشده؟... -دختر خودش که نه... ولی از همین خاندان بوده... وسط صحبتش دیدم از گوشه چشمش یه قطره اشک چکید.. -خواستم بهت بگم... این آقا خیلی بخشش داره، دست افراد زمینگیر رو میگیره. بهش بگو، باهاش درد و دل کن ویکتور، بگو دخترتو پیدا کنه. به دخترشون قسمش بده که دخترت پیدا بشه... این بار من چشمام خیس شده بود: +آخه... آخه من که مثل شما مسلمون نیستم، حرف من رو که گوش نمیده -اصلا به مسلمونی ربطی نداره، این آقا آقای همه دنیاست... تو ازش بخواه... ازش بخواه که کمکت کنه دخترت پیدا بشه... +آخه چطوری بهش بگم که بشنوه -اون میشنوه تو از همینجا رو به گنبد باهاش حرف بزن... با زبون خودتم بگی می‌شنوه منم میرم پایین که راحت باهاش حرف بزنی... احمدی بلند شد و رفت... رو کردم به مسجد یه مکثی کردم و گفتم: +آقا... ببخشید، من زیاد شمارو نمیشناسم، ینی اصلا نمیشناسم. من مسلمون نیستم... من به دین شما اعتقادی ندارم ولی خودم دیدم که الان چقد از مردم برای شما گریه می‌کردن... بغض گلومو گرفت: آقا ولی خواهش دارم از شما... من اینجا مسافر بودم، قرار بود که برگردم کشورم، ولی... ولی بخاطر مشکلاتی که پیش اومد نشد... من همسرم و دخترمو آوردم اینجا که بهشون خوش بگذره... ولی آقا من الان دخترم گمشده، حالم اصلا خوب نیست، شنیدم یه دختری هم از خاندان شما گمشده... پس میدونید چقد الان شرایط برام سخته.. میشه خواهش کنم بخاطر دختری که از شما گمشد، دختر منو پیدا کنید و منو بهش برسونید؟ من دخترم فقط چهار سالشه، بچه ست... بدون من دووم نمیاره... بغضم ترکید و اشکام جاری شد نمیخواستم کسی اشکامو ببینه. دستامو گذاشتم جلوی دهنم که کسی صدامو نشنوه... آروم اشکامو پاک کردم و روی سقف ایستادم چشم دوختم به جمعیت خیلی دیر شده بود ولی همچنان جمعیت با شور و شوق به سمت مسجد حرکت میکرد تو جمعیت یه چیزی توجهم رو جلب کرد... یه لحظه احساس کردم چشمم خورد به امیلی... چشمامو تنگ کردم خودش بود!! همراه یه مردی بود که به سمت ما میومدن. مرد یه لباس بلند سبز عربی تن کرده بود و صورتش رو پوشونده بود. دست امیلی رو گرفته بود و به سمت ما میومدن مرد سبز پوش با دست به من اشاره کرد و من رو به امیلی نشون داد، نفسم از خوشحالی بند اومده بود مرد ناشناس وایساده بود و امیلی سمت من میدوید مرد، وقتی که مطمئن شد امیلی من رو دیده به ما پشت کرد و تو جمعیت گمشد... از ون پایین پریدم و رفتم به سمت امیلی داد زدم: احمــــدی!!! دختـــــرم!!! دخترم پیدا شد!!! احمدی با عجله از ون بیرون اومد سریع بیسیم زد به بچه های تیم و خبرشون کرد امیلی از میون جمعیت ظاهر شد سریع پرید تو آغوشم و محکم منو بغل کرد بوی موهاشو استشمام کردم -بابا... +بله عزیز دلم -من خیلی ترسیده بودم +میدونم بابا، میدونم تو حال خودم بودم و امیلی رو محکم به سینم چسبونده بودم نمیدونستم چطور از این آقایی که نمیشناختم تشکر کنم خیلی برام عجیب بود ساعت ها دنبال امیلی گشته بودیم و بالاخره پیدا شده بود راستی؟ اون مرد سبزپوش کی بود؟!... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
ولش کنید...💔 #استوری #اختصاصی_کانال #دی_ماه_خونین #روضه_مصیبت #شهادت_حافظان_امنیت #مظلوم بزن رو لی
دمتون گرم بابت نشر این کلیپ خیلی ویو خورده تو این ۲۴ ساعتی که گذشته امیدوارم اگر کسی حالش عوض شد و گریه کرد، منم میون گریه‌هاش دعا کنه...
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مومنین می‌گویند الان وقت نصرت خداست، زمان باز کردن گره فرا رسیده بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
هدایت شده از سجودی
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینو فرستادم که بگم اشتباه میکنن اونایی که میگن طلبه ها خشک هستن و شادی ندارن
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
https://eitaa.com/EILIA_Z_nashenas چنل ناشناس
بَه داداشم به میادین بازگشت😃 ناشناس قبلی لینکش درست شد برمیگردیم به روال قبل... لینک موقتی پاک میشه... مجددا اگر صحبتی بود اونجا بفرمایید