16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌خودتون رو آماده کنید برای روزی که نمیتونید اینترنت رو قطع کنید!
#شیخ_اسماعیل_رمضانی
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
خب رفقا میخوام به مناسبت دهه فجر اون داستان کوتاهی که بهتون گفته بودم رو براتون بذارم ان شاءالله که بخونید و لذت ببرید...
یه کار قشنگ و روایی از #روزگار_ستم...
#بزودی
🔻رهبر معظم انقلاب در آستانه چهل و هفتمین سالگرد انقلاب اسلامی ایران:
اینکه میبینید گاهی صحبت جنگ میکنند که ما هواپیما میآییم و چنین میکنیم و چنان میکنیم، این صحبت جدیدی نیست...
مسئله ایران و آمریکا در دو قسم است، آمریکاییها میخواهند ایران را ببلعند اما ملت رشید ایران محکم ایستاده است
آمریکاییها این را بدانند اگر بخواهند اینبار جنگی راه بیندازند، این جنگ جنگ منطقهای خواهد بود
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
🔻داستان کوتاه #روزگار_ستم ✍بهقلم #ایلیا 🔺بزودی در @EILIA_ZZ
#روزگار_ستم
#قسمت_یک
حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد
-«...ــاه خائن آواره گردی
خاک وطن را ویرانه کردی
کشتی جوانان وطن...»
با عجله خودم رو به خیابان رساندم،
جمعیت خیلی زیاد بود
مردم با عصبانیت و مشت های گره کرده فریاد میزدند
ارتش هم در خیابان بود
سربازان با ژ۳ مردم را نشانه گرفته بودند
مردم هر لحظه امکان داشت هجوم آخر رو ببرند...
-مجید!!
به سمت صدا برگشتم، حمید بود!
+حمید اینجا چیکار میکنی؟
زد تو گوشم!:
-بچه برا چی اومدی تو جمعیت؟!
حالیت نیست اینا اگه بگیرنت چی میشه؟
چشمام پر اشک شد، ولی نگذاشتم سرایز بشوند:
منم میخوام بهتون کمک کنم،میخوام بیام تو تیم شما!
-تیم ما؟ مگه فوتباله؟؟ صددفعه گفتم، این تظاهرات خیلی خطرناکه، برای یه بچه ۱۳ ساله مناسب نیست!! بفهم اینو...
در حین حرف زدنش،چیزی پشت سرش توجهم را جلب کرد
حمید پشتش به اتفاق بود و نمیتوانست صحنه را ببیند
یک افسر ارتشی داشت با سربازش بحث میکرد
سرباز اسلحه را پایین گرفته بود و چیزهایی نامفهموم به افسر میگفت
باقی سربازها همه آماده شلیک بودند
ولی آن یک نفر گویا میخواست از دستور سرپیچی کند...
دست آخر سرباز اسلحهاش را بر زمین انداخت، به مافوقش پشت کرد و رفت
همین لحظه بود که افسر تپانچه ای را که به کمرش بودو درآورد و سرباز بیچاره را از پشت زد!
بعد هم رو به بقیه نیروهایش کرد و دادزد:
-آتش!
-مجید! با تو دارم حرف میزنما به چی داری نگاه میکنی؟
همون لحظه صدای تیراندازی کل خیابان پر کرد
مردم همه فریاد میزدند و برعکس جهتی که حرکت میکردند شروع به دویدن کردند
-بدووووو!
هرجور که پاهایم توان داشت در خیابان میدویدم
حمید هم پشت سرم دست بر شانههایم گذاشته بود و من را به جلو هل میداد که مطمئن شود جا نمیمانم...
داشتم میدویدم که...
-آاااخ!
صدای حمید بود!
برگشتم
+حمید!
-چیزی نیست، میتونم راه برم
+ولی تو تیر خوردی!
تیر از پشت پای راستش وارد شده بود و از جلوی ساقش بیرون زده بود
خون از سوراخ سوخته شلوارش فواره میزد
حیرت زده به تکههای خرد شده استخوانش که با خون تیره از بر زمین ریخته بود نگاه میکردم.
با صدای حمید به خود آمدم:
-تو برو من خودم آروم آروم میام پشت سرت
میدانستم دروغ میگوید تا من را از این جهنم دور کند. حمید اصلا نمیتوانست قدمی بردارد
بازهم چشمانم پر از اشک شد:
+نه نمیرم! کمکت میکنم که باهم بریم
سریع رفتم دستش را گرفتم و سعی کردم بلندش کنم
ولی زورم نمیرسید
-اااااه بسه دیگه مجید!!
گفتم برو!!
+نه تو اینجا نمیونی
-دوباره داری لج بازی میکنیا!
+نه نمیکنم
-میدونستم هنوز بچه ای
بغضم را قورت دادم:
من بچه نیستم!
-خب اگه بچه نیستی وقتی بهت میگم برو باید بری!!
+داداشمو ول کنم به حال خودش و برم؟
-نه ول نمیکنی، کار داداشتو تموم میکنی!!
گوشهایم سوت کشید
کمی مکث کردم و آرام گفتم:
کار داداشمو؟
-آره، خوب گوش کن...میری خونه، وسایل منو جمع میکنی تو از تو اتاقم، هر چی کتاب دارم از تو کتابخونم بر میداری
هر چی اعلامیه دارم جمع میکنی
میری در خونه حسن و باهم وسایل منو میبرید خونه اونا! فهمیدی چی گفتم؟
+آره آره، ولی تورو با خودم میبرم که باهم وسایلتو جمع کنیم
لحن صدایش مهربانتر شد:
مجید، داداش گلم، بفهم، من نمیتونم با این پا کنار تو بیام.منو دستگیر میکنن، ولی اگه با اون وسایل منو دستگیر کنن قطعا حکمم میشه اعدام!
این بار حریف اشکهایم نشدم:
+آخه من نمیتونم تنها برم
-میدونم سخته
ولی باید وسایل منو جمع کنی که دست این نامردا نیوفته،برو
صبر کردم
چیزی نگفتم
-دِ برو دیگه!
بلند شدم و چند قدم دور شدم
باز برگشتم به سمتش
داد زد:
-بهت گفتم برو خونـــــــــــه!
شروع کردم به دویدم
همراه بقیه جمعیت فرار کردم
اشکهایم امان نمیدادند...
بلند بلند زجه میزدم و میدویدم
هر از گاهی برمیگشتم و حمید را نگاه میکردم
خودش را کشان کشان به سمت پیادهرو میبرد...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
🔻داستان کوتاه #روزگار_ستم ✍بهقلم #ایلیا 🔺بزودی در @EILIA_ZZ
پخش و نشر این رمان کوتاه با شما عزیزان🙏🌹