eitaa logo
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
891 دنبال‌کننده
522 عکس
676 ویدیو
4 فایل
دیدگاه یک دهه‌هشتادی نسبت به مسائل روز دنیا✍️ وابسته به هیچ جناحی نیستیم❌ اینجا قراره به دور از تعصبات بی‌جا و بی‌منطق، یه فضای باز برای گفتگو ایجاد کنیم، امیدوارم به جواب درست برسی🤝 به بقیه هم معرفیمون کن رفیق😉 کپی؟نوش‌جونت☺️ ادمین👇 @Admin_Eilia
مشاهده در ایتا
دانلود
خب رفقا میخوام به مناسبت دهه فجر اون داستان کوتاهی که بهتون گفته بودم رو براتون بذارم ان شاءالله که بخونید و لذت ببرید... یه کار قشنگ و روایی از ...
🔻داستان کوتاه ✍به‌قلم 🔺بزودی در @EILIA_ZZ
🔻رهبر معظم انقلاب در آستانه چهل و هفتمین سالگرد انقلاب اسلامی ایران: اینکه میبینید گاهی صحبت جنگ می‌کنند که ما هواپیما می‌آییم و چنین می‌کنیم و چنان می‌کنیم، این صحبت جدیدی نیست... مسئله ایران و آمریکا در دو قسم است، آمریکایی‌ها میخواهند ایران را ببلعند اما ملت رشید ایران محکم ایستاده است آمریکایی‌ها این را بدانند اگر بخواهند اینبار جنگی راه بیندازند، این جنگ جنگ منطقه‌ای خواهد بود بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
🔻داستان کوتاه #روزگار_ستم ✍به‌قلم #ایلیا 🔺بزودی در @EILIA_ZZ
حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد -«...ــاه خائن آواره گردی خاک وطن را ویرانه کردی کشتی جوانان وطن...» با عجله خودم رو به خیابان رساندم، جمعیت خیلی زیاد بود مردم با عصبانیت و مشت های گره کرده فریاد میزدند ارتش هم در خیابان بود سربازان با ژ۳ مردم را نشانه گرفته بودند مردم هر لحظه امکان داشت هجوم آخر رو ببرند... -مجید!! به سمت صدا برگشتم، حمید بود! +حمید اینجا چیکار می‌کنی؟ زد تو گوشم!: -بچه برا چی اومدی تو جمعیت؟! حالیت نیست اینا اگه بگیرنت چی میشه؟ چشمام پر اشک شد، ولی نگذاشتم سرایز بشوند: منم میخوام بهتون کمک کنم،میخوام بیام تو تیم شما! -تیم ما؟ مگه فوتباله؟؟ صددفعه گفتم، این تظاهرات خیلی خطرناکه، برای یه بچه ۱۳ ساله مناسب نیست!! بفهم اینو... در حین حرف زدنش،چیزی پشت سرش توجهم را جلب کرد حمید پشتش به اتفاق بود و نمیتوانست صحنه را ببیند یک افسر ارتشی داشت با سربازش بحث می‌کرد سرباز اسلحه را پایین گرفته بود و چیزهایی نامفهموم به افسر میگفت باقی سربازها همه آماده شلیک بودند ولی آن یک نفر گویا میخواست از دستور سرپیچی کند... دست آخر سرباز اسلحه‌اش را بر زمین انداخت، به مافوقش پشت کرد و رفت همین لحظه بود که افسر تپانچه ای را که به کمرش بودو درآورد و سرباز بیچاره را از پشت زد! بعد هم رو به بقیه نیروهایش کرد و دادزد: -آتش! -مجید! با تو دارم حرف میزنما به چی داری نگاه میکنی؟ همون لحظه صدای تیراندازی کل خیابان پر کرد مردم همه فریاد میزدند و برعکس جهتی که حرکت میکردند شروع به دویدن کردند -بدووووو! هرجور که پاهایم توان داشت در خیابان میدویدم حمید هم پشت سرم دست بر شانه‌هایم گذاشته بود و من را به جلو هل میداد که مطمئن شود جا نمی‌مانم... داشتم میدویدم که... -آاااخ! صدای حمید بود! برگشتم +حمید! -چیزی نیست، میتونم راه برم +ولی تو تیر خوردی! تیر از پشت پای راستش وارد شده بود و از جلوی ساقش بیرون زده بود خون از سوراخ سوخته شلوارش فواره میزد حیرت زده به تکه‌های خرد شده استخوانش که با خون تیره از بر زمین ریخته بود نگاه می‌کردم. با صدای حمید به خود آمدم: -تو برو من خودم آروم آروم میام پشت سرت میدانستم دروغ میگوید تا من را از این جهنم دور کند. حمید اصلا نمیتوانست قدمی بردارد بازهم چشمانم پر از اشک شد: +نه نمیرم! کمکت میکنم که باهم بریم سریع رفتم دستش را گرفتم و سعی کردم بلندش کنم ولی زورم نمیرسید -اااااه بسه دیگه مجید!! گفتم برو!! +نه تو اینجا نمیونی -دوباره داری لج بازی می‌کنیا! +نه نمی‌کنم -میدونستم هنوز بچه ای بغضم را قورت دادم: من بچه نیستم! -خب اگه بچه نیستی وقتی بهت میگم برو باید بری!! +داداشمو ول کنم به حال خودش و برم؟ -نه ول نمیکنی، کار داداشتو تموم می‌کنی!! گوش‌هایم سوت کشید کمی مکث کردم و آرام گفتم: کار داداشمو؟ -آره، خوب گوش کن...میری خونه، وسایل منو جمع می‌کنی تو از تو اتاقم، هر چی کتاب دارم از تو کتابخونم بر میداری هر چی اعلامیه دارم جمع می‌کنی میری در خونه حسن و باهم وسایل منو میبرید خونه اونا! فهمیدی چی گفتم؟ +آره آره، ولی تورو با خودم میبرم که باهم وسایلتو جمع کنیم لحن صدایش مهربان‌تر شد: مجید، داداش گلم، بفهم، من نمیتونم با این پا کنار تو بیام.منو دستگیر میکنن، ولی اگه با اون وسایل منو دستگیر کنن قطعا حکمم میشه اعدام! این بار حریف اشک‌هایم نشدم: +آخه من نمیتونم تنها برم -میدونم سخته ولی باید وسایل منو جمع کنی که دست این نامردا نیوفته،برو صبر کردم چیزی نگفتم -دِ برو دیگه! بلند شدم و چند قدم دور شدم باز برگشتم به سمتش داد زد: -بهت گفتم برو خونـــــــــــه! شروع کردم به دویدم همراه بقیه جمعیت فرار کردم اشک‌هایم امان نمیدادند... بلند بلند زجه میزدم و میدویدم هر از گاهی برمیگشتم و حمید را نگاه میکردم خودش را کشان کشان به سمت پیاده‌رو میبرد... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
📮پیام جدید: نه الان بگو نظر بدید تا نظر بدیم __ 😑
بقیه مطالب ایشالا برا بعدا که طرف سکته نکنه...😂
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این فیلمو حیفم اومد برای شماها نذارم ❌چه بسا که خیلی از اختلافات دقیقا بخاطر نفهمیدن حرف طرف مقابله... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⛓ هجوم به منازل و دستگیری گروهی از عوامل اغتشاشات با تیتر: به سراغ تک‌تک شما می‌آییم✌️ بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد مغرم سوت کشید! حس درد و سرما با هم در سرم پیچید +هیــــــــــــــی نفسم بالا نمی‌آمد، چند سرفه کردم که بتوانم نفس بکشم -خب خب خب! بیدار شدی؟ چشمانم را به سختی باز کردم نور لامپ چشم را میزد مردی با محاسن تراشیده و موهای جو گندمی به من نگاه میکرد کراوات سرمه ای و یک پیراهن سفید که در شلوارش بود. یک سیگار هم که انگار تازه روشن کرده بود گوشه لبش بود دست به سینه با آستین‌های بالازده و با دستانی پشمالو به میز تکیه داده بود و من را نگاه می‌کرد دستانم را به دسته های صندلی بسته بودند +من کجام؟ -شما الان جایی هستی که باید حرف بزنی! +حرف بزنم؟از چی حرف بزنم؟ -از هر چیزی که میدونی +خب چی بگ... داد زد: کف خیابون چه غلطی می‌کردی پدرسوخته؟! +خیابون؟من فقط داشتم رد میشدم! همکاراتون میتونن تایید کنن که من تو پیاده رو داشتم قدم میزدم که... زد تو گوشم! موهای جلوی سرم را محکم در مشتش گرفت: پدرسگ منو بازی نده! چه غلطی می کردی تو خیابون؟هـــا؟! +هیچی بخدا.داشتم میرفتم خونه... موهایم را ول کرد و پشت به من کرد چند قدم دور شد جعبه سیگارش را از روی میز برداشت با صدایی آرام تر گفت: -پات بهتره؟ به پایم نگاه کردم گلوله دقیقا از وسط ساقم بیرون زده بود زخمش اصلا وضع خوبی نداشت -سیگار میکشی؟ +نه اهلش نیستم -اهلیت می‌کنم! +آقا من که گفتم کاری نکردم.من که چیزی نداشتم با خودم! -یه بار دیگه ازت می‌پرسم! تو خیابون چیکار میکردین؟ کی بهتون دستور داده بود بیاین تو خیابون؟رهبر مبارزات مسلحانه تون کیه؟! +آقا من بخدا هیچی نمیدونم تو خیابون داشتم رد میشدم که برم خونه بعد... سیگارش را پایین آورد -خب؟ پس کاری نمی‌کردی؟ +نه والا، من اهل این کارا نیستم سیگارش را نزدیک زخم پایم آورد +آقا نه! نه بخدا من کاری نکردم! هیچی نمیگفت خیلی آرام آتیش سیگارش گذاشت روی زخم پایم درد در کل وجودم پیچید +آااااااای درد پام کم بود، سوزش آتیش سیگار هم بهش اضافه شد +آقاااا بخدا من کاری نکردم -خفه شو!! حرف میزنی یا جور دیگه ازت حرف بکشم؟ خودمو زدم به ضعف: +آقا بخدا من یه جوون سادم سرم تو درس و کتابای خودمه دانشجو ام میرم و میام اصلا اهل این خرابکاریا نیستم از شانس بدی که داشتم اشتباهی تیر همکاراتون خورده به پای منه بدبخت. اصن برید همه خونمو بگردید من نه چیزی با خودم تو خیابون داشتم نه تو خونه چیزی دارم... دلم شور میزد یعنی مجید توانسته وسایلم را جمع کند؟ به بازجو پرونده نگاه کردم دست به سینه و آرام نگاهم میکرد دوباره زد تو گوشم: خمینی خوب توله هایی رو تربیت کرده! +آقا خمینی کیه؟من که گفتم چیکارم -اسمت حمید بود؟ گوش هایم وحشتناک سوت کشید! +آ.. آره آقا -مگه یه داداش نداری به اسم مجید؟ دستانم یخ کرده بود +درسته! -خب دیگه! پس رفیقات درست لوت دادن! نه! یعنی واقعا رفقا من را لو دادند؟ کدامشون این کار را کرده بود؟ نکند این نامرد بلوف میزند؟ +کمالـــــــــی! در اتاق بازشد و کمالی وارد شد مردی بود در هیبت خودش، چون خودش وحشی بود... -اون وسایل منو بیار با این کار دارم +نه میگــــــــم! هر چی بپرسید میگم!! کمالی در اتاق را بست و رفت با خنده ای که بوی پلیدی می‌داد گفت: -نه حمید جون! تو داری وقتمو تلف می‌کنی! نمیذاری من درست کارمو بکنم! از اول باید با اسباب بازیام ازت حرف میکشیدم! در اتاق باز شد و کمالی با یک جعبه سوزن داخل شد -بذارش رو میزم و برو بیرون کمالی جعبه رو گذاشت و رفت بازجو قدم برداشت به سمت جعبه از ترس بدنم میلرزید تظاهر به گریه کردم: +آقا بخدا من هیچ کاری نکردم!من دانشجو ام.بذارید برم! به سمتم آمد -فحش بده به خمینی ببینم! ساکت شدم و لبمو گاز گرفتم -هـــا!دیدی؟ دیدی تو هم از اون پدرسوخته هایی؟گفتم فحش بدههه!! +نمیدم دوباره بهم سیلی زد -به موقعش قشنگ از همه چی برام مث بلبل حرف میزنی! دستمو محکم گرفت دیگه توانی برای تقلا کردن نداشتم خودم را تکان می‌دادم بلکه نتواند کاری کند، اما فایده‌ای نداشت... سوزن در دستش زیر نور لامپ برق میزد گذاشت نوک انگشتم -حرف بزن بیشرفففف! +نمیگمممم سوزن را هل داد در انگشتم! کاملا حس کردم که به ناخنم کشیده میشد درد از انگشتم پیچید به همه تنم بدنم از درد میلرزید نامرد قهقهه میزد بیشتر فشار داد نوک تیز سوزن به آخرای بند انگشتم رسیده بود... توان نداشتم حتی داد بزنم عرق از سر و صورتم میچیکد و فقط چشم‌هایم را بهم فشار میدادم که‌ چیزی نبینم سوزن محکم فشار داد احساس کردم تا وسط انگشتم فرو شد لحظه‌ای چشمم را باز کردم انگشتم قرمز شده بود و ورم کرده بود صدای قهقهه آن نامرد در سرم بود فندکش را که در آورد، دیگر چیزی نفهمیدم... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z