7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روزگار_ستم
#قسمت_دو
حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد
مغرم سوت کشید!
حس درد و سرما با هم در سرم پیچید
+هیــــــــــــــی
نفسم بالا نمیآمد، چند سرفه کردم که بتوانم نفس بکشم
-خب خب خب! بیدار شدی؟
چشمانم را به سختی باز کردم
نور لامپ چشم را میزد
مردی با محاسن تراشیده و موهای جو گندمی به من نگاه میکرد
کراوات سرمه ای و یک پیراهن سفید که در شلوارش بود.
یک سیگار هم که انگار تازه روشن کرده بود گوشه لبش بود
دست به سینه با آستینهای بالازده و با دستانی پشمالو به میز تکیه داده بود و من را نگاه میکرد
دستانم را به دسته های صندلی بسته بودند
+من کجام؟
-شما الان جایی هستی که باید حرف بزنی!
+حرف بزنم؟از چی حرف بزنم؟
-از هر چیزی که میدونی
+خب چی بگ...
داد زد:
کف خیابون چه غلطی میکردی پدرسوخته؟!
+خیابون؟من فقط داشتم رد میشدم!
همکاراتون میتونن تایید کنن که من تو پیاده رو داشتم قدم میزدم که...
زد تو گوشم!
موهای جلوی سرم را محکم در مشتش گرفت:
پدرسگ منو بازی نده!
چه غلطی می کردی تو خیابون؟هـــا؟!
+هیچی بخدا.داشتم میرفتم خونه...
موهایم را ول کرد و پشت به من کرد
چند قدم دور شد
جعبه سیگارش را از روی میز برداشت
با صدایی آرام تر گفت:
-پات بهتره؟
به پایم نگاه کردم
گلوله دقیقا از وسط ساقم بیرون زده بود
زخمش اصلا وضع خوبی نداشت
-سیگار میکشی؟
+نه اهلش نیستم
-اهلیت میکنم!
+آقا من که گفتم کاری نکردم.من که چیزی نداشتم با خودم!
-یه بار دیگه ازت میپرسم! تو خیابون چیکار میکردین؟ کی بهتون دستور داده بود بیاین تو خیابون؟رهبر مبارزات مسلحانه تون کیه؟!
+آقا من بخدا هیچی نمیدونم
تو خیابون داشتم رد میشدم که برم خونه بعد...
سیگارش را پایین آورد
-خب؟ پس کاری نمیکردی؟
+نه والا، من اهل این کارا نیستم
سیگارش را نزدیک زخم پایم آورد
+آقا نه! نه بخدا من کاری نکردم!
هیچی نمیگفت
خیلی آرام آتیش سیگارش گذاشت روی زخم پایم
درد در کل وجودم پیچید
+آااااااای
درد پام کم بود، سوزش آتیش سیگار هم بهش اضافه شد
+آقاااا بخدا من کاری نکردم
-خفه شو!! حرف میزنی یا جور دیگه ازت حرف بکشم؟
خودمو زدم به ضعف:
+آقا بخدا من یه جوون سادم
سرم تو درس و کتابای خودمه
دانشجو ام میرم و میام
اصلا اهل این خرابکاریا نیستم
از شانس بدی که داشتم اشتباهی تیر همکاراتون خورده به پای منه بدبخت.
اصن برید همه خونمو بگردید
من نه چیزی با خودم تو خیابون داشتم
نه تو خونه چیزی دارم...
دلم شور میزد
یعنی مجید توانسته وسایلم را جمع کند؟
به بازجو پرونده نگاه کردم
دست به سینه و آرام نگاهم میکرد
دوباره زد تو گوشم:
خمینی خوب توله هایی رو تربیت کرده!
+آقا خمینی کیه؟من که گفتم چیکارم
-اسمت حمید بود؟
گوش هایم وحشتناک سوت کشید!
+آ.. آره آقا
-مگه یه داداش نداری به اسم مجید؟
دستانم یخ کرده بود
+درسته!
-خب دیگه! پس رفیقات درست لوت دادن!
نه! یعنی واقعا رفقا من را لو دادند؟
کدامشون این کار را کرده بود؟
نکند این نامرد بلوف میزند؟
+کمالـــــــــی!
در اتاق بازشد و کمالی وارد شد
مردی بود در هیبت خودش، چون خودش وحشی بود...
-اون وسایل منو بیار با این کار دارم
+نه میگــــــــم! هر چی بپرسید میگم!!
کمالی در اتاق را بست و رفت
با خنده ای که بوی پلیدی میداد گفت:
-نه حمید جون! تو داری وقتمو تلف میکنی! نمیذاری من درست کارمو بکنم!
از اول باید با اسباب بازیام ازت حرف میکشیدم!
در اتاق باز شد و کمالی با یک جعبه سوزن داخل شد
-بذارش رو میزم و برو بیرون
کمالی جعبه رو گذاشت و رفت
بازجو قدم برداشت به سمت جعبه
از ترس بدنم میلرزید
تظاهر به گریه کردم:
+آقا بخدا من هیچ کاری نکردم!من دانشجو ام.بذارید برم!
به سمتم آمد
-فحش بده به خمینی ببینم!
ساکت شدم و لبمو گاز گرفتم
-هـــا!دیدی؟ دیدی تو هم از اون پدرسوخته هایی؟گفتم فحش بدههه!!
+نمیدم
دوباره بهم سیلی زد
-به موقعش قشنگ از همه چی برام مث بلبل حرف میزنی!
دستمو محکم گرفت
دیگه توانی برای تقلا کردن نداشتم
خودم را تکان میدادم بلکه نتواند کاری کند، اما فایدهای نداشت...
سوزن در دستش زیر نور لامپ برق میزد
گذاشت نوک انگشتم
-حرف بزن بیشرفففف!
+نمیگمممم
سوزن را هل داد در انگشتم!
کاملا حس کردم که به ناخنم کشیده میشد
درد از انگشتم پیچید به همه تنم
بدنم از درد میلرزید
نامرد قهقهه میزد
بیشتر فشار داد
نوک تیز سوزن به آخرای بند انگشتم رسیده بود...
توان نداشتم حتی داد بزنم
عرق از سر و صورتم میچیکد و فقط چشمهایم را بهم فشار میدادم که چیزی نبینم
سوزن محکم فشار داد
احساس کردم تا وسط انگشتم فرو شد
لحظهای چشمم را باز کردم
انگشتم قرمز شده بود و ورم کرده بود
صدای قهقهه آن نامرد در سرم بود
فندکش را که در آورد، دیگر چیزی نفهمیدم...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
#روزگار_ستم #قسمت_دو حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z )
نظراتتونو تو ناشناس بهم بگید در رابطه با این قسمت
نظراتتونو تو ناشناس بنویسید برای #روزگار_ستم که بخونم
اگر ترغیب شدم زودتر قسمت بعدیو میذارم😄
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا