#خیابون_خون
#قسمت_شش
*توجه*: به دلایل امنیتی نام و اطلاعات افراد حاضر در اتفاقات تغییر داده شده.
این رمان براساس حادثه تروریستی دیماه ۱۴۰۴ نوشته و تدوین شده است
حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد
۱۴۰۴/۱۰/۱۸ قم، ۲۱:۰۰
حوالی ساعت ۲۱ بود که اراذل به ما رسیده بودند. کارشان از چوب و سنگ گذشته بود. اگر کسی از بچههایمان را تنها گیر میآوردند تکه تکه میکردند. چون جلیقههای ما باز و بسته کردنش سخت بود و اصطلاحا قلق داشت، این جماعت به خود سختی نمیدادند، با همان جلیقه بر تنمان آنقدر کتکمان میزدند که خون بالا میآوردیم. الحمدلله غیر از یک نفر که آسیبش سطحی بود، کسی دیگر آسیب ندیده بود. در سه جبهه رویارویی مستقیم داشتیم. سلاحها جابجا شده بود و کسی نمیتوانست در آن میان سلاحی که بابتش امضا داده بود را پیدا کند.
از همه بدتر مهماتمان بود که خیلی کم بود. پشتیبانی کف میدان یا همان «مهمات بیار»مان با جون و دل در میان نیروها میچرخید و در سریع ترین حالت ممکن مهماتشان را شارژ میکرد. علی با تدبیر بسیار خوبش میدان را اداره کرد بود.
خداروشکر بچههای ما هم همه آموزش دیده در حد گردانهای رزمی بودند و غیر حرفهای بینمان نبود.
در حالی که لانچرم را سمت جمعیت نشانه گرفته بودم نفسم را حبس کردم. قنداق سلاح را به سینه فشردم که نلغزد. با دو دست سلاح را محکم کردم. ماشه را چکاندم و گلوله با سرعت به میان جمعیت با قوسی بلند پرتاب شد. بچههای لباس شخصی در میان جمعیت خیلی خوب اغتشاشگران را میترساندند تا فرار کنند.
به سمت علی و اسماعیل که در حال صحبت بودند رفتم. علی درمانده از پشتیبانی بود. همزمان پشت بیسیم فریاد میزد:
-بابا من یکم دیگه مهماتم تموم میشه سید! اون موقع دیگه اینا با چوب دستی هیچ فرقی نمیکنه!
-عمارجان مقاومت کن! اینا اجازه نمیدن بچههای پشتیبانی نزدیکتون بشن! یکم وقت میبره. تحمل کنید خدا بزرگه
علی رو به اسماعیل کرد و گفت:
-ببین همین الان برو به همه بچهها بگو الکی مهمات هدر ندن، بگو مدیریت کنن. ولی جوری نگو استرس به جونشون بیوفته که بترسن و جا بزنن.
چشمش به من افتاد:
-محسن تو هم برو کمکش.
+باشه. من غرب میدون رو میگم. اسماعیل هم شرق رو بگه که سریع مطلع شن.
-برید یاعلی!
از کنار موتورها گذشتم و به سمت غرب میدان روانه شدم. هر کسی را که میدیدم مطلعش میکردم. مبادا مهماتمان زود ته بکشد و این جماعت مقاومتمان را بشکنند...
تیرهای شبرنگی پینت بال در فضا با سرعت زیاد از میدان به جمعیت روانه بودند. سبز، زرد، سفید. در شب از رنگ روشن استفاده میکردیم تا اغتشاشگران را برای نیروهای اطلاعات مشخص کنیم تا دستگیرشان کنند. اما جدای از اینکه چند لایه لباس پوشیده بودند و کار ما بیفایده بود، باید از مهماتش برای دور کردن این وحوش استفاده میکردیم.
در آن بلبشو و شلوغی ناگهان نفسم بند آمد! صدای شلیک از میان جمعیت بلند شد! تک تیری که همه مان را در بهت فرو برد. یکی از بسیجیان در حالی که به شخصی مبهم اشاره میکرد داد زد:
-دیــدمـــش! تفنگ داشت! آتیششو دیدم!
علی در حال دویدن به سمت ما، نزدیک بسیجی شاهد رسید. یقهاش را گرفت و جلوی خود کشید:
-چی دستش بود؟!
-یه چیزی مثل لوله! سمت محمد...
محمد!! اصلا حواسمان نبود که یک نفر هدف قرار گرفته! سر چرخاندم. یک بسیجی دست راستش را گرفته بود و روی زمین نشسته بود. آستینش به خونش آغشته بود. سریع خودم را به او رساندم. خودش بود.
در حالی که محمد به خود میپیچید کنارش نشستم. سعی میکرد با بند پوتینش راه شریان دستش را ببندد. با دست چپ و دندانش بالای بازویش را گره میزد.
+وایسا زخمتو ببینم.
چاقویم را از کنار ساق پایم کشیدم. از سوراخ آستینش انداختم و تا زخم پارهاش کردم. خدایا شکرت! زخمش عمیق نبود. به شریان اصلی هم نخورده بود. کمی عمیقتر از یک خراش بود. اما طفلک از استرس اینکه در میان نبرد جان ندهد، برای خود «تورنیکت» میساخت. گره بندش را باز کردم:
+نمیخواد ببندی دستتو. زخمت عمیق نیست. به رگ اصلی هم نخورده.
علی که بالای سرم رسیده بود، دست محمد را چک کرد تا خیالش راحت شود.
+با چی زدنش علی؟
-همون همیشگی!
+شاهکُش؟؟
-آره. بیپدر مادرا!
«شاهکش» سلاحی دست ساز بود. شبیه خودکار استیل. یک گلوله بیشتر نمیخورد. مخصوص ترور خیابانی و از فاصله نزدیک ابداع شده بود.
+ندیدی کی بود؟
-گیریم دیده باشم! مگه اینا با همون شکل و شمایل میمونن؟ طرف دو دیقه دیگه لباسشو عوض میکنه...
زیر لب چند فحش نثار آن ضارب بیشرف کردم.
+خب چیکار کنیم؟
-نمیدونم محسن دارم فکر میکنم. چندتا کار باید انجام بدیم. اول باید حلقه محاصره رو بشکنیم. دوم هم باید مهمات بیاریم، سوم هم...
دستی به سرش کشید
ادامه دارد👇
دستش را به سمت اسماعیل گرفت:
-اسماعیل یه دیقه بیا اینجا!
اسماعیل سراسیمه خود را به نا رساند. شاتگانش را پایین آورد. دیگر گوشهایم به صداهای بلند این تسلیحات عادت کرده بود.
-بله حاجی؟
-اسماعیل یادته قبل درگیریا چی گفتی؟
-چی گفتم؟
علی دستش را به سمت ساختمان بلند گوشه میدان گرفت:
-اونجا گفتی چی نیاز داره؟
اسماعیل بی مقدمه گفت:
-تک تیرانداز!
-آفرین. ببین اسماعیل ما به مشکل خوردیم. بدجورم به مشکل خوردیم. این بیشرفا سلاح گرم دارن. در ثانی این جماعت مارو به خودمون مشغول میکنن. ما یکم دیگه مهماتمون ته میکشه. اینام که مارو محاصره کردن. باید لیدرهاشون رو شناسایی و زمین گیر کنیم. این کارو فقط با تک تیـــ...
شیٔ که از بالا بین ما افتاد، حرف علی را نیمه تمام گذاشت! علی با چشمانی گرد شده فریاد زد:
-اشــــک آور!!!!
این اراذل راهکاری یاد گرفته بودند. بعد از شلیک گلوله اشکآور آنرا با پارچهای یا لباسی بر میداشتند، سپس به سمت خودمان پرتاب میکردند! حال ما از این مسئله غافل بودیم و این تروریستها از این فرصت استفاده کردند.
همه پراکنده شدند. اما دیر شده بود. نفسمان، چشمهایمان، صورتمان و... همه میسوخت. اولین بارم بود که اشک آور میخوردم. گوشهایم سوت میکشید. اشک جلوی چشمانم را گرفته بود. سینهام خس خس میکرد. روی دو زانو افتادم. صدای ضربان قلبم را به وضوح در آن بلبشو میشنیدم. اسماعیل هم کنار من روی زمین افتاده بود و سرفه میکرد...
در بد حالتی گیر کرده بودیم. چشمانم سیاهی میرفت. راستش را بگویم خیلی ترسیده بودم. چیزی به از پا افتادنم نمانده بود. دستانم را روی زمین گذاشتم. بدنبال لانچرم میگشتم. آیا این پایان من و بقیه گروهان بود؟ آیا ما در این مخمصه گیر میافتادیم و کارمان تمام میشد. بسیجیهایی که کمتر آسیب دیده بودند خود کشان کشان به عقب میرفتند...
شاید بگویید که سیگار و آتش از عوامل برطرف کننده آسیب دیدگی با اشک آور باشند. اما در آن بلبشو چگونه سیگار پیدا میکردیم؟؟ در ثانی همه ما آلوده شده بودیم. شخص سالمی در بین ما نبود که خود را جمع و جور کند.
صحنه بسیار دلهرهآوری بود. دستم به جسمی سنگین خورد. مانند یک لوله بود. چشمانم جایی را نمیدید. سعی کردم با دستم تشخیص بدهم که چیست. آن فرمان موتورسیکلت بود. ناگهان چیزی به ذهنم رسید. با آخرین توانم فریاد زدم:
+موتــــور! صورتتونو بگیرید جلو اگزوز!
صورت اسماعیل که کمکم داشت از هوش میرفت را جلوی اگزوز موتور واژگون گرفتم. همزمان با دست مخالفم گاز موتور را چرخاندم. طبیعتا دود حاصل از سوختن بنزین خیلی بدتر از سیگار است! اما خب در آن شرایط چارهای نداشتیم. نفسم درست بالا نمیآمد. بعد از گذشت حدود یک دقیقه اسماعیل حالش بهتر شد. سریع خود را پیدا کرد. حالا نوبت من بود. صورتم را جلوی اگزوز گرفتم. اسماعیل شروع به گاز دادن کرد. حال صدای بقیه موتورها هم به گوش میرسید! کل میدان را پر کرده بود. با حرارتی که از اگزوز موتور به صورتم خورد، نفس عمیق کشیدم.
آه که چه فاجعهای بود! اما خب چارهای نداشتیم. ما باید سریع خود را در میدان نبرد جمع و جور میکردیم...
در عرض چند دقیقه همه حالشان خوب شد. به خوبی قبل از آلودگی نبود، اما خب قابل تحمل بود. علی که همچنان سرفه میکرد و چشمانش سرخ بود دوباره به سمت من و اسماعیل آمد:
-اسماعیل حواستو جمع کن ببین چی میگم.
سرفه بدجوری امانمان را بریده بود:
-ببین اینا همینجوری دارن پیشروی میکنن. الان حاج رضا گفت بچههای پشتیبانی تو محاصره گیر کردن و نمیتونن مهمات برسونن. اگه بهمون مهمات نرسه باید با تونفا و چاقو از خودمون دفاع کنیم!
اسماعیل که حالش دست کمی از علی نداشت با سرفههای ریز گفت:
-حاج علی... خب پیشنهادت چیه؟
-باید بری و تک تیراندازی که روزای قبلی میومد رو خبر کنی. سریع بری دنبالش و تجهیزش کنی. بعدم ببریش بالای همون ساختمون. از اونجا هر کسی که سلاح داشت رو بزنید، لیدرهارو هم شناسایی کنید و به ما گراشون رو بدید. اسم تک تیراندازمون چی بود؟ بچههای گردان امام حسین بود تاجایی که یادمه...
علی دستش را روی صورتش کشید:
-اسمش محمد بود؟...نه! چی بود؟
+مهدی! مهدی روحانی!
اسماعیل و علی به سمت من برگشتند. علی سراسیمه پرسید:
-محسن این پسره رو میشناسی؟!
+آره رفیقمه. باهاش در ارتباطم.
-شمارهای چیزی ازش داری؟
+آره خطشو دارم.
کمی مکث کرد:
-آقا برنامه عوض شد!
دستش را روی شانهام گذاشت:
-محسن تو خودت همه اینارو انجام میدی. پیداش کن و کاری که گفتمو انجام بده!
+رو چشم! ولی از محاصره چجوری بیرون برم؟
ادامه دارد👇
-ما پشتیبانیت میکنیم. راهو برات باز میکنیم. با موتور از وسط جمعیت خارجت میکنیم... اول برو سمت حوزه. ببین اوضاع محاصره چطوره، یه راهی پیدا من که بچهها به ما مهمات برسونن. بعدشم به این پسره زنگ بزن، سریع ببرش و تجهیزش کن. بعدم ببرش بالای همون ساختمون. ساختمونش تجاریه. میتونی با مجوز بری بالاش.
+خب ما که مجوز نداریم!
شاتگان در دستش را بالا آورد:
-مجوز همینه که تو دست ماست! الان وقت این حرفا نیست که. زودباش سریع آماده شو که از این جهنم خارجت کنیم...
*
روی موتور جابجا شدم که راحت تر بنشینم. یک شاتگان را روی دوشم انداخته بودم. درستش این بود یک نفر همراهم باشد، اما نیروهایمان در میدان کم بود. نمیشد کسی را با خودم ببرم.
علی به سمتم آمد:
-محسن جان آمادهای دیگه؟ احتیاجی به مرور نقشه داری یا نه؟
+نه حاجی آمادم. بگو بچهها شروع کنن که من برم بیرون.
-حله.
جلوتر آمد و روی موتور در آغوشم کشید:
-دیگه سفارش نکنما! حواستو جمع کن فقط. چشم بچهها به توئه...
شانهاش را بوسیدم:
+علی جون خیالت راحت. من سریع برمیگردم. مهدیو پیدا میکنم و میارمش اینجا.
-خدا به همرات...
کلاهم را روی سرم گذاشتم. بندش را محکم کردم. فرمان موتور را با دو دست گرفتم.
با دستور علی بچهها به سمت خیابان شلیک کردند تا جمعیت متفرق شود. بعد از اینکه راهی باز شد، روانه خیابان شدم. از سمت بلوار کریمی با سرعت رفتم. شتابم خیلی زیاد شد. تا بحال انقدر سریع از بین جمعیت با موتورسیکلت نرفته بودم. گاهی یک نفر پیدا میشد. که چیزی به سمتم پرت کند یا راهم را مسدود کند. اما به لطف خدا از میانه جمعیت عبور کردم. بعد از چند دقیقه در کمال ناباوری جمعیت را پشت سر گذاشتم. لحظهای توقف کردم.
تلفنم را سریع در آوردم. «روحانی» را در تلفنم جستوجو کردم. شمارهاش را پیدا کردم و تماس گرفتم. مجدد راهی شدم. فکر میکنم روی بوق دوم بود که جواب داد:
-الو جانم محسن؟
+سلام حاج مهدی کجایی؟؟
-چطور؟ چیشده مگه؟
+حاجی میگم کجایی؟؟
-هیچی من الان مهمونیام.
+حاجی تورو به جدت جمع کن بیا سریع پایگاه!
-چرا مگه چیشده؟ چرا داد میزنی؟
+من پشت موتورم. دارم میرم پایگاه، امشب اینا فراخوان دادن ساعت ۸ بیان کف میدون!
نمیتوانستم برخی مطالب رو پشت تلفن بگویم. اینکه چقدر اوضاع بهم ریخته...
-الان که ساعت نزدیکای ۱۱ شده، بعدم محسن جان من الان اصلا قم نیستم حقیقتش
+حاجی تو رو به فاطمه زهرا پاشو بیا، بچه ها نزدیکای دو ساعته سمت فلکه درگیر شدن، اوضاعشون خوب نیست، نقل و نباتشون تموم شده، این بیشرفام دارن با هر چی میتونن میزنن این طفلکیارو. توروخدا زود برگرد قم. من خودم میام دنبالت سریع بیارمت اینجا. خوبه حاجی؟
پاسخی از طرفش نشنیدم
+الو؟... الو مهدی؟؟
تلفن قطع شده بود. به کوچه حوزه رسیدم. سرعتم را کم کردم. چرا تلفن قطع شده بود؟ موبایلم را مجدد درآوردم که شمارهاش را بگیرم. تعجب کردم! هر دو سیمکارتم آنتنش قطع شده بود! چه دلیلی داشت؟ نکند مخابرات آنتنهارا مختل کرده؟
روبروی در حوزه نگه داشتم. زنگ را فشردم. سرباز «کیه؟»ای گفت و خود را معرفی کردم. در را باز کرد. پلهها را دوتا یکی دویدم. با عجله خود را به اتاق فرماندهی رساندم. در را کوبیدم و وارد شدم. سید و حاج رضا با تعجب به سمتم برگشتند. جلوی سید یک لپتاب بود که گویا تصاویر بچههای پهپادی را مشاهده میکرد. نفس نفس میزدم:
-بفرمایید؟
+محسنم حاجی!
کلاهم را درآوردم:
+دستم به دامنت حاج رضا یه کاری بکن! بچهها تو بد وضعیتی گیر کردن. مهماتشون داره تموم میشه. تک تیرانداز میخوایم! لیدراشون اسلحه دارن...
حرفم را قطع کرد:
-خیل خب محسن جان! آروم باش پسرم! توکل کن. شمرده شمرده حرف بزن ببینم چیشده؟
آرامش صدایش قلب مضطربم را آرام میکرد. نفس عمیق کشیدم:
+حاجی یه لیوان آب داری به من بدی؟
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
-ما پشتیبانیت میکنیم. راهو برات باز میکنیم. با موتور از وسط جمعیت خارجت میکنیم... اول برو سمت حوز
پوستمون کنده شد که اینو بذاریم تو کانال🥲
هدایت شده از ՏᗴᗷᗩՏTIᑎ🇮🇷
روز «گفته بودم هر جلسه میپرسم» مبارک
@sebastin🇮🇷