-ما پشتیبانیت میکنیم. راهو برات باز میکنیم. با موتور از وسط جمعیت خارجت میکنیم... اول برو سمت حوزه. ببین اوضاع محاصره چطوره، یه راهی پیدا من که بچهها به ما مهمات برسونن. بعدشم به این پسره زنگ بزن، سریع ببرش و تجهیزش کن. بعدم ببرش بالای همون ساختمون. ساختمونش تجاریه. میتونی با مجوز بری بالاش.
+خب ما که مجوز نداریم!
شاتگان در دستش را بالا آورد:
-مجوز همینه که تو دست ماست! الان وقت این حرفا نیست که. زودباش سریع آماده شو که از این جهنم خارجت کنیم...
*
روی موتور جابجا شدم که راحت تر بنشینم. یک شاتگان را روی دوشم انداخته بودم. درستش این بود یک نفر همراهم باشد، اما نیروهایمان در میدان کم بود. نمیشد کسی را با خودم ببرم.
علی به سمتم آمد:
-محسن جان آمادهای دیگه؟ احتیاجی به مرور نقشه داری یا نه؟
+نه حاجی آمادم. بگو بچهها شروع کنن که من برم بیرون.
-حله.
جلوتر آمد و روی موتور در آغوشم کشید:
-دیگه سفارش نکنما! حواستو جمع کن فقط. چشم بچهها به توئه...
شانهاش را بوسیدم:
+علی جون خیالت راحت. من سریع برمیگردم. مهدیو پیدا میکنم و میارمش اینجا.
-خدا به همرات...
کلاهم را روی سرم گذاشتم. بندش را محکم کردم. فرمان موتور را با دو دست گرفتم.
با دستور علی بچهها به سمت خیابان شلیک کردند تا جمعیت متفرق شود. بعد از اینکه راهی باز شد، روانه خیابان شدم. از سمت بلوار کریمی با سرعت رفتم. شتابم خیلی زیاد شد. تا بحال انقدر سریع از بین جمعیت با موتورسیکلت نرفته بودم. گاهی یک نفر پیدا میشد. که چیزی به سمتم پرت کند یا راهم را مسدود کند. اما به لطف خدا از میانه جمعیت عبور کردم. بعد از چند دقیقه در کمال ناباوری جمعیت را پشت سر گذاشتم. لحظهای توقف کردم.
تلفنم را سریع در آوردم. «روحانی» را در تلفنم جستوجو کردم. شمارهاش را پیدا کردم و تماس گرفتم. مجدد راهی شدم. فکر میکنم روی بوق دوم بود که جواب داد:
-الو جانم محسن؟
+سلام حاج مهدی کجایی؟؟
-چطور؟ چیشده مگه؟
+حاجی میگم کجایی؟؟
-هیچی من الان مهمونیام.
+حاجی تورو به جدت جمع کن بیا سریع پایگاه!
-چرا مگه چیشده؟ چرا داد میزنی؟
+من پشت موتورم. دارم میرم پایگاه، امشب اینا فراخوان دادن ساعت ۸ بیان کف میدون!
نمیتوانستم برخی مطالب رو پشت تلفن بگویم. اینکه چقدر اوضاع بهم ریخته...
-الان که ساعت نزدیکای ۱۱ شده، بعدم محسن جان من الان اصلا قم نیستم حقیقتش
+حاجی تو رو به فاطمه زهرا پاشو بیا، بچه ها نزدیکای دو ساعته سمت فلکه درگیر شدن، اوضاعشون خوب نیست، نقل و نباتشون تموم شده، این بیشرفام دارن با هر چی میتونن میزنن این طفلکیارو. توروخدا زود برگرد قم. من خودم میام دنبالت سریع بیارمت اینجا. خوبه حاجی؟
پاسخی از طرفش نشنیدم
+الو؟... الو مهدی؟؟
تلفن قطع شده بود. به کوچه حوزه رسیدم. سرعتم را کم کردم. چرا تلفن قطع شده بود؟ موبایلم را مجدد درآوردم که شمارهاش را بگیرم. تعجب کردم! هر دو سیمکارتم آنتنش قطع شده بود! چه دلیلی داشت؟ نکند مخابرات آنتنهارا مختل کرده؟
روبروی در حوزه نگه داشتم. زنگ را فشردم. سرباز «کیه؟»ای گفت و خود را معرفی کردم. در را باز کرد. پلهها را دوتا یکی دویدم. با عجله خود را به اتاق فرماندهی رساندم. در را کوبیدم و وارد شدم. سید و حاج رضا با تعجب به سمتم برگشتند. جلوی سید یک لپتاب بود که گویا تصاویر بچههای پهپادی را مشاهده میکرد. نفس نفس میزدم:
-بفرمایید؟
+محسنم حاجی!
کلاهم را درآوردم:
+دستم به دامنت حاج رضا یه کاری بکن! بچهها تو بد وضعیتی گیر کردن. مهماتشون داره تموم میشه. تک تیرانداز میخوایم! لیدراشون اسلحه دارن...
حرفم را قطع کرد:
-خیل خب محسن جان! آروم باش پسرم! توکل کن. شمرده شمرده حرف بزن ببینم چیشده؟
آرامش صدایش قلب مضطربم را آرام میکرد. نفس عمیق کشیدم:
+حاجی یه لیوان آب داری به من بدی؟
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
-ما پشتیبانیت میکنیم. راهو برات باز میکنیم. با موتور از وسط جمعیت خارجت میکنیم... اول برو سمت حوز
پوستمون کنده شد که اینو بذاریم تو کانال🥲
هدایت شده از ՏᗴᗷᗩՏTIᑎ🇮🇷
روز «گفته بودم هر جلسه میپرسم» مبارک
@sebastin🇮🇷
390.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر تعبیر زیبایی فرمودند👌
گوش کنید؛ پرمعنا و مفهوم بود👏
#شیخ_اسماعیل_رمضانی
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z