eitaa logo
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
854 دنبال‌کننده
555 عکس
711 ویدیو
4 فایل
دیدگاه یک دهه‌هشتادی نسبت به مسائل روز دنیا✍️ وابسته به هیچ جناحی نیستیم❌ اینجا قراره به دور از تعصبات بی‌جا و بی‌منطق، یه فضای باز برای گفتگو ایجاد کنیم، امیدوارم به جواب درست برسی🤝 به بقیه هم معرفیمون کن رفیق😉 کپی؟نوش‌جونت☺️ ادمین👇 @Admin_Eilia
مشاهده در ایتا
دانلود
دستش را به سمت اسماعیل گرفت: -اسماعیل یه دیقه بیا اینجا! اسماعیل سراسیمه خود را به نا رساند. شاتگانش را پایین آورد. دیگر گوش‌هایم به صداهای بلند این تسلیحات عادت کرده بود. -بله حاجی؟ -اسماعیل یادته قبل درگیریا چی گفتی؟ -چی گفتم؟ علی دستش را به سمت ساختمان بلند گوشه میدان گرفت: -اونجا گفتی چی نیاز داره؟ اسماعیل بی مقدمه گفت: -تک تیرانداز! -آفرین. ببین اسماعیل ما به مشکل خوردیم. بدجورم به مشکل خوردیم. این بیشرفا سلاح گرم دارن. در ثانی این جماعت مارو به خودمون مشغول می‌کنن. ما یکم دیگه مهماتمون ته می‌کشه. اینام که مارو محاصره کردن. باید لیدرهاشون رو شناسایی و زمین گیر کنیم. این کارو فقط با تک تیـــ... شیٔ که از بالا بین ما افتاد، حرف علی را نیمه تمام گذاشت! علی با چشمانی گرد شده فریاد زد: -اشــــک آور!!!! این اراذل راهکاری یاد گرفته بودند. بعد از شلیک گلوله اشک‌آور آنرا با پارچه‌ای یا لباسی بر میداشتند، سپس به سمت خودمان پرتاب می‌کردند! حال ما از این مسئله غافل بودیم و این تروریست‌ها از این فرصت استفاده کردند. همه پراکنده شدند. اما دیر شده بود. نفسمان، چشم‌هایمان، صورتمان و... همه میسوخت. اولین بارم بود که اشک آور میخوردم. گوش‌هایم سوت می‌کشید. اشک جلوی چشمانم را گرفته بود. سینه‌ام خس خس می‌کرد. روی دو زانو افتادم. صدای ضربان قلبم را به وضوح در آن بلبشو میشنیدم. اسماعیل هم کنار من روی زمین افتاده بود و سرفه می‌کرد... در بد حالتی گیر کرده بودیم. چشمانم سیاهی می‌رفت. راستش را بگویم خیلی ترسیده بودم. چیزی به از پا افتادنم نمانده بود. دستانم را روی زمین گذاشتم. بدنبال لانچرم می‌گشتم. آیا این پایان من و بقیه گروهان بود؟ آیا ما در این مخمصه گیر می‌افتادیم و کارمان تمام میشد. بسیجی‌هایی که کمتر آسیب دیده بودند خود کشان کشان به عقب می‌رفتند... شاید بگویید که سیگار و آتش از عوامل برطرف کننده آسیب دیدگی با اشک آور باشند. اما در آن بلبشو چگونه سیگار پیدا می‌کردیم؟؟ در ثانی همه ما آلوده شده بودیم. شخص سالمی در بین ما نبود که خود را جمع و جور کند. صحنه بسیار دلهره‌آوری بود. دستم به جسمی سنگین خورد. مانند یک لوله بود. چشمانم جایی را نمیدید. سعی کردم با دستم تشخیص بدهم که چیست. آن فرمان موتورسیکلت بود. ناگهان چیزی به ذهنم رسید. با آخرین توانم فریاد زدم: +موتــــور! صورتتونو بگیرید جلو اگزوز! صورت اسماعیل که کم‌کم داشت از هوش می‌رفت را جلوی اگزوز موتور واژگون گرفتم. همزمان با دست مخالفم گاز موتور را چرخاندم. طبیعتا دود حاصل از سوختن بنزین خیلی بدتر از سیگار است! اما خب در آن شرایط چاره‌ای نداشتیم. نفسم درست بالا نمی‌آمد. بعد از گذشت حدود یک دقیقه اسماعیل حالش بهتر شد. سریع خود را پیدا کرد. حالا نوبت من بود. صورتم را جلوی اگزوز گرفتم. اسماعیل شروع به گاز دادن کرد. حال صدای بقیه موتور‌ها هم به گوش میرسید! کل میدان را پر کرده بود. با حرارتی که از اگزوز موتور به صورتم خورد، نفس عمیق کشیدم. آه که چه فاجعه‌ای بود! اما خب چاره‌ای نداشتیم. ما باید سریع خود را در میدان نبرد جمع و جور می‌کردیم... در عرض چند دقیقه همه حالشان خوب شد. به خوبی قبل از آلودگی نبود، اما خب قابل تحمل بود. علی که همچنان سرفه می‌کرد و چشمانش سرخ بود دوباره به سمت من و اسماعیل آمد: -اسماعیل حواستو جمع کن ببین چی میگم. سرفه بدجوری امانمان را بریده بود: -ببین اینا همینجوری دارن پیشروی می‌کنن. الان حاج رضا گفت بچه‌های پشتیبانی تو محاصره گیر کردن و نمی‌تونن مهمات برسونن. اگه بهمون مهمات نرسه باید با تونفا و چاقو از خودمون دفاع کنیم! اسماعیل که حالش دست کمی از علی نداشت با سرفه‌های ریز گفت: -حاج علی... خب پیشنهادت چیه؟ -باید بری و تک تیراندازی که روزای قبلی میومد رو خبر کنی. سریع بری دنبالش و تجهیزش کنی. بعدم ببریش بالای همون ساختمون. از اونجا هر کسی که سلاح داشت رو بزنید، لیدرهارو هم شناسایی کنید و به ما گراشون رو بدید. اسم تک تیراندازمون چی بود؟ بچه‌های گردان امام حسین بود تاجایی که یادمه... علی دستش را روی صورتش کشید: -اسمش محمد بود؟...نه! چی بود؟ +مهدی! مهدی روحانی! اسماعیل و علی به سمت من برگشتند. علی سراسیمه پرسید: -محسن این پسره رو میشناسی؟! +آره رفیقمه. باهاش در ارتباطم. -شماره‌ای چیزی ازش داری؟ +آره خطشو دارم. کمی مکث کرد: -آقا برنامه عوض شد! دستش را روی شانه‌ام گذاشت: -محسن تو خودت همه اینارو انجام میدی. پیداش کن و کاری که گفتمو انجام بده! +رو چشم! ولی از محاصره چجوری بیرون برم؟ ادامه دارد👇
-ما پشتیبانیت می‌کنیم. راهو برات باز می‌کنیم. با موتور از وسط جمعیت خارجت می‌کنیم... اول برو سمت حوزه. ببین اوضاع محاصره چطوره، یه راهی پیدا من که بچه‌ها به ما مهمات برسونن. بعدشم به این پسره زنگ بزن، سریع ببرش و تجهیزش کن. بعدم ببرش بالای همون ساختمون. ساختمونش تجاریه. می‌تونی با مجوز بری بالاش. +خب ما که مجوز نداریم! شاتگان در دستش را بالا آورد: -مجوز همینه که تو دست ماست! الان وقت این حرفا نیست که. زودباش سریع آماده شو که از این جهنم خارجت کنیم... * روی موتور جابجا شدم که راحت تر بنشینم. یک شاتگان را روی دوشم انداخته بودم. درستش این بود یک نفر همراهم باشد، اما نیروهایمان در میدان کم بود. نمیشد کسی را با خودم ببرم. علی به سمتم آمد: -محسن جان آماده‌ای دیگه؟ احتیاجی به مرور نقشه داری یا نه؟ +نه حاجی آمادم. بگو بچه‌ها شروع کنن که من برم بیرون. -حله. جلوتر آمد و روی موتور در آغوشم کشید: -دیگه سفارش نکنما! حواستو جمع کن فقط. چشم بچه‌ها به توئه... شانه‌اش را بوسیدم: +علی جون خیالت راحت. من سریع برمیگردم. مهدیو پیدا می‌کنم و میارمش اینجا. -خدا به همرات... کلاهم را روی سرم گذاشتم. بندش را محکم کردم. فرمان موتور را با دو دست گرفتم. با دستور علی بچه‌ها به سمت خیابان شلیک کردند تا جمعیت متفرق شود. بعد از اینکه راهی باز شد، روانه خیابان شدم. از سمت بلوار کریمی با سرعت رفتم. شتابم خیلی زیاد شد. تا بحال انقدر سریع از بین جمعیت با موتورسیکلت نرفته بودم. گاهی یک نفر پیدا میشد. که چیزی به سمتم پرت کند یا راهم را مسدود کند. اما به لطف خدا از میانه جمعیت عبور کردم. بعد از چند دقیقه در کمال ناباوری جمعیت را پشت سر گذاشتم. لحظه‌ای توقف کردم. تلفنم را سریع در آوردم. «روحانی» را در تلفنم جست‌وجو کردم. شماره‌اش را پیدا کردم و تماس گرفتم. مجدد راهی شدم. فکر می‌کنم روی بوق دوم بود که جواب داد: -الو جانم محسن؟ +سلام حاج مهدی کجایی؟؟ -چطور؟ چیشده مگه؟ +حاجی میگم کجایی؟؟ -هیچی من الان مهمونی‌ام. +حاجی تورو به جدت جمع کن بیا سریع پایگاه! -چرا مگه چیشده؟ چرا داد میزنی؟ +من پشت موتورم. دارم میرم پایگاه، امشب اینا فراخوان دادن ساعت ۸ بیان کف میدون! نمی‌توانستم برخی مطالب رو پشت تلفن بگویم. اینکه چقدر اوضاع بهم ریخته... -الان که ساعت نزدیکای ۱۱ شده، بعدم محسن جان من الان اصلا قم نیستم حقیقتش +حاجی تو رو به فاطمه زهرا پاشو بیا، بچه ها نزدیکای دو ساعته سمت فلکه درگیر شدن، اوضاعشون خوب نیست، نقل و نباتشون تموم شده، این بیشرفام دارن با هر چی میتونن میزنن این طفلکیارو. توروخدا زود برگرد قم. من خودم میام دنبالت سریع بیارمت اینجا. خوبه حاجی؟ پاسخی از طرفش نشنیدم +الو؟... الو مهدی؟؟ تلفن قطع شده بود. به کوچه حوزه رسیدم. سرعتم را کم کردم. چرا تلفن قطع شده بود؟ موبایلم را مجدد درآوردم که شماره‌اش را بگیرم. تعجب کردم! هر دو سیمکارتم آنتنش قطع شده بود! چه دلیلی داشت؟ نکند مخابرات آنتن‌هارا مختل کرده؟ روبروی در حوزه نگه داشتم. زنگ را فشردم. سرباز «کیه‌؟»ای گفت و خود را معرفی کردم. در را باز کرد. پله‌ها را دوتا یکی دویدم. با عجله خود را به اتاق فرماندهی رساندم. در را کوبیدم و وارد شدم. سید و حاج رضا با تعجب به سمتم برگشتند. جلوی سید یک لپ‌تاب بود که گویا تصاویر بچه‌های پهپادی را مشاهده می‌کرد. نفس نفس میزدم: -بفرمایید؟ +محسنم حاجی! کلاهم را درآوردم: +دستم به دامنت حاج رضا یه کاری بکن! بچه‌ها تو بد وضعیتی گیر کردن. مهماتشون داره تموم میشه. تک تیرانداز میخوایم! لیدراشون اسلحه دارن... حرفم را قطع کرد: -خیل خب محسن جان! آروم باش پسرم! توکل کن. شمرده شمرده حرف بزن ببینم چیشده؟ آرامش صدایش قلب مضطربم را آرام می‌کرد. نفس عمیق کشیدم: +حاجی یه لیوان آب داری به من بدی؟ بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
امیدوارم سر مابقی قسمت‌‌ها اذیتمون نکنن🤦‍♂
هدایت شده از ՏᗴᗷᗩՏTIᑎ🇮🇷
روز «گفته بودم هر جلسه می‌پرسم» مبارک @sebastin🇮🇷
جهت مطالعه تمام قسمت های رمان روی هشتگ بزنید
390.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدون شرح😶 این آقا بالاخره یه کنشی نشون داد. اما دریغ از حتی واکنش برخی سلبریتی‌ها🤦‍♂ بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z