#سفرنامه_اربعین
#قسمت_دو
با صدای سید از خواب بیدار شدم
-پاشو نمازت داره قضا میشه ها!
ساعت حوالی ۵:۰۰ بود
هنوز یک ربع تا طلوع آفتاب مانده است
با عجله به سمت سرویس رفتم و وضو گرفتم...
به سمت قبله ایستادم:اللهاکبر!
*
پک های فرهنگیرا با بچههای کادر جمعآوری کردیم و با تاکسی اینترنتی به سمت دانشگاه راه افتادیم...
*
دور مقبره شهدا همهٔ زائرین حلقه زدهاند
رئیس دانشگاه درحال سخنرانی و یادآوری آخرین نکات سفر است.
فرمانده ظرف اسپند را آماده کرد
عطر و بوی اسپند در فضای معنوی مقبره میپیچد
بچه ها در صفی مرتب به سمت اتوبوسها حرکت میکنند...
***
-سلامتی آقای راننده بلند صلوات!
-اللهم صلی علی...
با سلام و صلوات مبدأ -کرمان- را به مقصدمان یعنی مهران ترک میکنیم
با همه عزیزانم وداع کردم
کسی چمیداند؟
شاید این سفر، سفری بیبازگشت باشد...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از اصلاحات نیوز
📢 تسنیم: آنقدر افراط نکنید؛ سحر امامی را چه به دان یک؟
📝 خبرگزاری اصولگرای تسنیم نوشت:
◀️ اتفاق عجیب اهدای «دان یک» تکواندو به سحر امامی بود؛ حرکتی نمادین اما خالی از معنا، که حتی جامعه ورزش هم با چشمی تردید به آن نگریست. دان یک، نتیجه سالها رنج و مبارزه است؛ نه لوح یادبود برای صدایی که صرفاً درست و بهموقع پخش شد.
◀️ چرا با این نمادها چنین سطحی برخورد میکنیم؟ چرا نمیفهمیم که تحقیر نماد، تحقیر قهرمان است؟!
◀️ قهرمانسازی را از شهدا آغاز کنیم، نه از بیلبوردها. رسانه ملی اگر میخواهد اعتبارش را حفظ کند، باید بیاموزد در برابر وسوسه اغراق، مقاومت کند. از موج نسازد، بلکه از حقیقت بنویسد.
_
اصلاحات نیوز
✅ @Eslahatnews
🔗 Eslahatnews.com
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
📢 تسنیم: آنقدر افراط نکنید؛ سحر امامی را چه به دان یک؟ 📝 خبرگزاری اصولگرای تسنیم نوشت: ◀️ اتفاق
اون موقعی که آقای همتی ادعا میکرد من دان ۶ کاراته دارم مگه ما حرفی زدیم؟
خداوکیلی مدل کمربند بستنشو نکاه کنید
اهدای دان یک تکواندو به خانم امامی یک عمل نمادینه که انجام شده
ینی همه ما میدونیم ایشون تکواندو کار به اون صورت نیست
ولی آقای همتی علنا و به دروغ میگفت من دان ۶ دارم و اون زمان رسانه اصلاحات هیچ حرفی نمیزد!
من خودم کاراته کار کردم
از مدل کمربند بستن این بشر میگم که ایشون حتی یک جلسه هم کاراته کار نکرده
همتی را چه به دان ۶؟؟
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
هدایت شده از باشگاه رسانه گنگ مدیا
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 فیلمای ایرانی معمولاً یه زنگ خطرن برای جامعه 🚨
اما پیر پسر دقیقاً داره چه هشداری میده؟ 🤔
آیا فقط سیاهنماییه یا یه چیز جدی پشتشه؟ 🕵️♂️
نظرتو بنویس، ببینیم تو چی فکر میکنی؟ 🧠💬
#سینما #نقد_فیلم #پیرپسر #گنگ_فریم #گنگ_مدیا
🎬 باشگاه رسانهای گنگ مدیا 🎭 عضو شوید👇
https://eitaa.com/joinchat/409142359C153bb25ee1
هدایت شده از باشگاه رسانه گنگ مدیا
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سفرنامه_اربعین
#قسمت_سه
-داداش اینجا دیگه آخرشه ها! بیدار شو دیگه!
با تشر او از خواب پریدم
چند لحظه گنگ و مبهم بودم.من کجام؟
با دیدن اتوبوس و یادآوری خاطرات سفر به خود آمدم
آنقدر راحت خوابیده بودم که اصلا سختی های سفر از ذهنم برون رفته بود
با همان حالت برزخی که داشتم سریع همه وسایل را جمع کردم و از رکاب اتوبوس پایین پریدم
هوا تاریک شده بود و نور اتوبوسها مسیر را روشن کرده بود
به ساعتم نگاه کردم. ساعت۱:۵۰ بامداد را نشان میداد
با بچهها وسایل و کولهپشتی هارا از بار اتوبوس خارج کردیم و راه افتادیم
باقی راه را باید پیاده میرفتیم
حالم خوش نبود
بدنبال جایی بودم که آبی به صورتم بزنم.
با همان حال بد و سرگیجه نزدیک ورودی مرز رسیدیم.
فرمانده دستور توقف داد
یادآوری کرد که مسئولیت کاروان در این ساعت از گردن او و بقیه کادر خارج است و هر کس میخواهد میتواند خودش ادامه مسیر را بصورت جداگانه در خاک عراق ادامه دهد...
*
پاسپورتم را از جیب جلوی کوله در آوردم
صفحه اول آنرا باز کردم و آماده در دست گرفتم تا به مامور نشان دهم
نوبتم که رسید پاسپورت را از من گرفت و مهر خروج از کشور را بر صفحه آن کوبید
از ۸۰نفر کاروان حالا فقط ۲۰نفر همراه ما بودند...
*
مامور عراقی پاسپورت را بدستم داد
-هله بیکم یا زوار
+شکراً
از صف بیرون آمدم
یک جوان عراقی صدایم کرد:
-نجف نجف!
+کم دینار؟
به فارسی دست و پا شکسته گفت:
-هر نفر، عشرة دینار.
به فرمانده نگاه کردم:
+نظرت؟
-به نظرم بریم جلوتر، شاید ارزونتر پیدا کردیم...
از سالن خارج شدیم و وارد پیادهرو شدیم
کمتر از ده دقیقه به اذان صبح مانده بود
تصمیم بر آن شد تجدید وضو کنیم و آماده نماز شویم و بعد ادامه دهیم
***
-السلام علیکم و رحمهالله و برکاته!
نماز را که خواندیم سریع جمع شدیم
برخی از بچهها قصد خرید سیمکارت عراقی داشتند
صبر کردیم.
وقتی نفر بیستم اعلام حضور کرد راه افتادیم
تا گاراژ فاصلهای نبود
به زائرین نگاه میکردم
پیر و جوان،
کوچک و بزرگ،
مرد و زن،
همه زندگی خود را رها کردهاند و به سوی یک نفر با پای پیاده راه افتادند...
«این حسین کیست
که عالم همه دیوانهٔ اوست؟...»
به نزدیکی گاراژ رسیدیم
-نجف!
+کم دینار؟
-نفر بانزداه دینار...
-نجف!
+کم دینار؟
-نفر هیفداه دینار...
در میان جمعیت رانندگان گاراژ یک نفر توجهم را جلب کرد.
بر جدول نشسته بود و با تلفن همراهش کار میکرد، او همان پسر راننده در سالن مرزی بود!
یاد مکالمه با او افتادم(هر نفر عشرة[۱۰] دینار!)
به سمتش رفتم:
+نجف؟
سرش را بالا آورد
-نعم
+کم دینار؟
-عشرة دینار برای هر نفر
با ذوق فرمانده را صدا کردم:
+حاجی قیمتش عالیه! از همه راننده ها پایین تر میگه!
با او توافق کردیم و به سمت گاراژ راه افتادیم، چند دقیقه در مسیر چرخیدیم
احساس کردم رفتار پسر راننده مشکوک است، گویی نمیدانست ماشین را کجا گذاشته!
هر از چند گاهی با یک راننده هم صحبت میشد و چیزی میگفت، بعد دوباره راهی میشد...
کمی گذشت
به او تشر زدم:
+اخی! أینَالسیارة؟ والله نحن تعبنا!
-لااله الا الله! إصبر! صبر من الایمان!
از تیکه ای که به من زد اصلا خوشم نیامد
من چندین ساعت در راه بودم
الان این پسر من را دور خودم میچرخاند!
کمی گذشت
بیشتر دقت کردم،
نه!
حالا فهمیدم قضیه چیست!
این پسر اصلا راننده نیست!
دلال است!
او به ما گفته بود به ازای هر نفر ده دینار عراقی میگیرد، در صورتی که میخواست مارا به راننده ای معرفی کند و چند درصد از این معامله کاسب شود!
از حرکتش اصلا خوشم نیامد!
عصبانی شدم و دستش را گرفتم!
-ابوالسیارة! أ أنت سائق؟ أم انت وسیط(دلال)؟!
پسر دلال ماتش برد و مرا نگاه کرد
دوباره گفت:
-لا أخی، سیارتی فی هذا المکان، قریب، قریب!
+لا أخی! أنت وسیطٌ!...
همان لحظه یک راننده به فارسی گفت:
-چند نفرید؟
+بیست نفر
-چیشده؟
+هیچی این پسر فکر کرده ما حالیمون نیست! این دلال دنبال اینه یه نفر پیدا بشه مارو ببره تا ازش سود بگیره!
-من شمارو با نفری ۱۰دینار میبرم
خشکم زد!
یعنی چه؟
من که از قیمت چیزی نگفته بودم؟
با صدای راننده جدید به خود آمدم:
-چیشد حجی؟ میاید؟
+آره بریم!...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z