eitaa logo
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
866 دنبال‌کننده
546 عکس
689 ویدیو
4 فایل
دیدگاه یک دهه‌هشتادی نسبت به مسائل روز دنیا✍️ وابسته به هیچ جناحی نیستیم❌ اینجا قراره به دور از تعصبات بی‌جا و بی‌منطق، یه فضای باز برای گفتگو ایجاد کنیم، امیدوارم به جواب درست برسی🤝 به بقیه هم معرفیمون کن رفیق😉 کپی؟نوش‌جونت☺️ ادمین👇 @Admin_Eilia
مشاهده در ایتا
دانلود
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 فیلمای ایرانی معمولاً یه زنگ خطرن برای جامعه 🚨 اما پیر پسر دقیقاً داره چه هشداری می‌ده؟ 🤔 آیا فقط سیاه‌نماییه یا یه چیز جدی پشتشه؟ 🕵️‍♂️ نظرتو بنویس، ببینیم تو چی فکر می‌کنی؟ 🧠💬 🎬 باشگاه رسانه‌ای گنگ مدیا 🎭 عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/409142359C153bb25ee1
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعا باید توقیف می‌شد؟ فیلمی که توی جشنواره های خارجی جایزه گرفته ولی توی ایران توقیف شده ⁉️ 🎬 باشگاه رسانه‌ای گنگ مدیا 🎭 عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/409142359C153bb25ee1
دوتا یک دقیقه ای از
-داداش اینجا دیگه آخرشه ها! بیدار شو دیگه! با تشر او از خواب پریدم چند لحظه گنگ و مبهم بودم.من کجام؟ با دیدن اتوبوس و یادآوری خاطرات سفر به خود آمدم آنقدر راحت خوابیده بودم که اصلا سختی های سفر از ذهنم برون رفته بود با همان حالت برزخی که داشتم سریع همه وسایل را جمع کردم و از رکاب اتوبوس پایین پریدم هوا تاریک شده بود و نور اتوبوس‌ها مسیر را روشن کرده بود به ساعتم نگاه کردم. ساعت۱:۵۰ بامداد را نشان میداد با بچه‌ها وسایل و کوله‌پشتی هارا از بار اتوبوس خارج کردیم و راه افتادیم باقی راه را باید پیاده میرفتیم حالم خوش نبود بدنبال جایی بودم که آبی به صورتم بزنم. با همان حال بد و سرگیجه نزدیک ورودی مرز رسیدیم. فرمانده دستور توقف داد یادآوری کرد که مسئولیت کاروان در این ساعت از گردن او و بقیه کادر خارج است و هر کس میخواهد می‌تواند خودش ادامه مسیر را بصورت جداگانه در خاک عراق ادامه دهد... * پاسپورتم را از جیب جلوی کوله در آوردم صفحه اول آنرا باز کردم و آماده در دست گرفتم تا به مامور نشان دهم نوبتم که رسید پاسپورت را از من گرفت و مهر خروج از کشور را بر صفحه آن کوبید از ۸۰نفر کاروان حالا فقط ۲۰نفر همراه ما بودند... * مامور عراقی پاسپورت را بدستم داد -هله بیکم یا زوار +شکراً از صف بیرون آمدم یک جوان عراقی صدایم کرد: -نجف نجف! +کم دینار؟ به فارسی دست و پا شکسته گفت: -هر نفر، عشرة دینار. به فرمانده نگاه کردم: +نظرت؟ -به نظرم بریم جلوتر، شاید ارزون‌تر پیدا کردیم... از سالن خارج شدیم و وارد پیاده‌رو شدیم کمتر از ده دقیقه به اذان صبح مانده بود تصمیم بر آن شد تجدید وضو کنیم و آماده نماز شویم و بعد ادامه دهیم *** -السلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته! نماز را که خواندیم سریع جمع شدیم برخی از بچه‌ها قصد خرید سیم‌کارت عراقی داشتند صبر کردیم. وقتی نفر بیستم اعلام حضور کرد راه افتادیم تا گاراژ فاصله‌ای نبود به زائرین نگاه می‌کردم پیر و جوان، کوچک و بزرگ، مرد و زن، همه زندگی خود را رها کرده‌اند و به سوی یک نفر با پای پیاده راه افتادند... «این حسین کیست که عالم همه دیوانهٔ اوست؟...» به نزدیکی گاراژ رسیدیم -نجف! +کم دینار؟ -نفر بانزداه دینار... -نجف! +کم دینار؟ -نفر هیفداه دینار... در میان جمعیت رانندگان گاراژ یک نفر توجهم را جلب کرد. بر جدول نشسته بود و با تلفن همراهش کار می‌کرد، او همان پسر راننده در سالن مرزی بود! یاد مکالمه با او افتادم(هر نفر عشرة[۱۰] دینار!) به سمتش رفتم: +نجف؟ سرش را بالا آورد -نعم +کم دینار؟ -عشرة دینار برای هر نفر با ذوق فرمانده را صدا کردم: +حاجی قیمتش عالیه! از همه راننده ها پایین تر میگه! با او توافق کردیم و به سمت گاراژ راه افتادیم، چند دقیقه در مسیر چرخیدیم احساس کردم رفتار پسر راننده مشکوک است، گویی نمیدانست ماشین را کجا گذاشته! هر از چند گاهی با یک راننده هم صحبت میشد و چیزی می‌گفت، بعد دوباره راهی میشد... کمی گذشت به او تشر زدم: +اخی! أینَ‌السیارة؟ والله نحن تعبنا! -لااله الا الله! إصبر! صبر من الایمان! از تیکه ای که به من زد اصلا خوشم نیامد من چندین ساعت در راه بودم الان این پسر من را دور خودم میچرخاند! کمی گذشت بیشتر دقت کردم، نه! حالا فهمیدم قضیه چیست! این پسر اصلا راننده نیست! دلال است! او به ما گفته بود به ازای هر نفر ده دینار عراقی میگیرد، در صورتی که میخواست مارا به راننده ای معرفی کند و چند درصد از این معامله کاسب شود! از حرکتش اصلا خوشم نیامد! عصبانی شدم و دستش را گرفتم! -ابوالسیارة! أ أنت سائق؟ أم انت وسیط(دلال)؟! پسر دلال ماتش برد و مرا نگاه کرد دوباره گفت: -لا أخی، سیارتی فی هذا المکان، قریب، قریب! +لا أخی! أنت وسیطٌ!... همان لحظه یک راننده به فارسی گفت: -چند نفرید؟ +بیست نفر -چیشده؟ +هیچی این پسر فکر کرده ما حالیمون نیست! این دلال دنبال اینه یه نفر پیدا بشه مارو ببره تا ازش سود بگیره! -من شمارو با نفری ۱۰دینار میبرم خشکم زد! یعنی چه؟ من که از قیمت چیزی نگفته بودم؟ با صدای راننده جدید به خود آمدم: -چیشد حجی؟ میاید؟ +آره بریم!... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
چشمانم را باز کردم کش و قوسی به بدنم دادم و کمی جابجا شدم صندلی مینی‌بوس به هم نزدیک و کمی این قضیه آزار دهنده است به پشت سرم نگاه کردم بچه ها همه آرام خوابیده بودند... -حاجی...حجی! الان موکب نزدیک،قریب! به سمت راننده برگشتم: +موکب قریب؟ -نعم.کباب موجود، ماء موجود، مرافق موجود... +حسناً... * از ماشین پیاده شدیم. چفیه ام را بر سرم کشیدم. هوا کمی گرم شده بود فضای زیبا و قشنگی بود مردم عراق با جان و دل از زوار اباعبدالله پذیرایی می‌کردند سمت یکی از موکب ها رفتم در لیوان های کوچک،چای غلیظ عراقی درست می‌کرد و به زائرین میداد فریاد «هِله بِزُوّار» در آن مسیر طنین انداز شده بود هر کس سعی می‌کرد به یک شکل رضایت زائرین را جلب کند -تفضل حبیبی! به موکب‌دار نگاه می‌کنم یک لیوان چای عراقی به سمت من گرفته بود و به من لبخند میزد: -تفضل! لیوان کوچک را از او گرفتم: +شکراً حبیبی شکرا کمی چای را مزه کردم آه از شیرینی آن چای تلخ‌ترین و شیرین‌ترین چای عمرم را مزه کرده بودم بسیار غلیظ بود ولی شکر زیاد آن تلخی اش را می‌گرفت و مزه اش را وصف نکردنی می‌کرد... بعد از پذیرایی در موکب سوار مینی‌بوس شدیم راننده گفت کمتر از دو ساعت دیگر به نجف میرسیم... در جاده به فکر فرو رفتم بسیار شاکر خدا بودم از امنیتی که در کشورم دارم از زیبایی‌های سرزمینم از فرهنگ مردم ایران از همدلی هموطنانم... انسان وقتی چیزی را از دست میدهد قدر آنرا میداند... وقتی در مکانی کثیف و بدبو قدم بگذاری، قدر نظافت و پاکیزگی را میدانی... وقتی در مکانی که همه مردم باقی مانده و ظرف غذایشان را در آنجا می‌اندازند وارد می‌شوی، قدر فرهنگ باارزش مردم خودت را میدانی بگذریم... * بعد از حدود یک ساعت و نیم به نجف رسیدیم ساعت ۱۱:۴۵ را نشان میداد با راننده تسویه کردیم و به سمت موکب راه افتادیم فرمانده از گوشی خود نقشه را نگاه می‌کرد و مارا به سمت موکب هدایت می‌کرد بعد از چرخیدن در کوچه پس کوچه های پشت حرم پدرجان، فرمانده گفت: -رسیدیم! جهت انگشت فرمانده را دنبال کردم -محل اسکان ما همونجاست به سر در موکب نگاه کردم: «مسجد جامع بن مذبوب» * در پذیرش اسامی همراهان را دادیم و به طبقه بالا رفتیم اینجا محل اسکان اهالی فرهنگیان بود طبقه پایین بشدت خنک بود در حدی که افراد پتو بر خود می‌کشیدند و استراحت می‌کردند وارد چارچوب در شدم نه! طبقه بالا هیچ شباهتی به طبقه پایین ندارد بسیار گرم بود کولرها اصلا توانایی خنک کردن هوا را نداشتند فضا بسیار بد بود نه جایی برای استراحت وجود داشت، نه هوایی برای نفس کشیدن! * هوا بشدت افتضاح بود بچه ها طاقتشان تمام شده بود تنها امیدمان این بود که گروهی از افراد طبقه پایین زودتر تخلیه کنند و ما در جای آنها مستقر شویم... فرمانده آنقدر گرمش شده بود که با یک رکابی به خواب رفته بود لباسش از تعریق خیس شده بود و به بدنش چسبیده بود من هم حالم دست کمی از بقیه نداشت هر دقیقه با چفیه عرق جبینم را پاک می‌کردم و خودم را با یک تکه مقوا باد میزدم... با همان اوضاع و احوال ایستادیم به خواندن نماز... * وقت ناهار که شد به پایین رفتیم چند سفره بلند پهن کرده بودند مردم بر سر سفره می‌نشستند، غذایشان را میل می‌کردند و سریع جای خود را به نفر بعدی می‌دادند بر سر سفره نشستیم... در بشقاب های ملامین برایمان عدس‌پلو آوردند. بشدت گرسنه بودیم در کمتر از چند دقیقه بشقاب همهٔ بچه‌ها خالی شد! بشقاب هارا بر هم گذاشتیم و سریع از سر سفره بلند شدیم تا بقیه اشخاص جای ما بنشینند... * بالاخره بعد از چند ساعت گروهی از گروه‌ها طبقه پایین را تحویل داد و رفت سریع با بقیه بچه‌ها بجای آنها مستقر شدیم کولر‌های آبی و گازی فضای اتاق را واقعا خنک کرده بود وقتی مستقر شدیم بچه‌ها تصمیم بر زیارت گرفتند وسایل‌مان زیاد بود نمیتوانستیم با این همه وسایل وارد حرم شویم قرار شد یک نفر بماند و از وسایل مراقبت کند تا بقیه زیارت کنند عطش زیارت را در چشمان بچه‌ها میدیدم برخی اربعین اولشان بود تا به حال به زیارت نرفته بودند... به فرمانده گفتم که می‌مانم تا آنها با خیال راحت زیارت کنند بعد از کمی مکث کردن قبول کرد و با بچه‌ها به سمت حرم باباعلی راه افتادند... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
هدایت شده از اصلاحات نیوز
✍️ توصیه حسام الدین آشنا به سعید جلیلی _ اصلاحات نیوز ✅ @Eslahatnews 🔗 Eslahatnews.com
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
✍️ توصیه حسام الدین آشنا به سعید جلیلی _ اصلاحات نیوز ✅ @Eslahatnews 🔗 Eslahatnews.com
ایشون همونه که صحبت های رهبری رو بارها و بارها برای خودش و مخاطباش به مدل های مختلف خوانش می‌کرد... همون صحبت معروف: «مذاکره با آمریکا هوشمندانه، ،شرافتمندانه و عاقلانه نیست»
این ساعت از شب و کنتاکی ؟؟😋