eitaa logo
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
867 دنبال‌کننده
546 عکس
689 ویدیو
4 فایل
دیدگاه یک دهه‌هشتادی نسبت به مسائل روز دنیا✍️ وابسته به هیچ جناحی نیستیم❌ اینجا قراره به دور از تعصبات بی‌جا و بی‌منطق، یه فضای باز برای گفتگو ایجاد کنیم، امیدوارم به جواب درست برسی🤝 به بقیه هم معرفیمون کن رفیق😉 کپی؟نوش‌جونت☺️ ادمین👇 @Admin_Eilia
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از اصلاحات نیوز
✍️ توصیه حسام الدین آشنا به سعید جلیلی _ اصلاحات نیوز ✅ @Eslahatnews 🔗 Eslahatnews.com
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
✍️ توصیه حسام الدین آشنا به سعید جلیلی _ اصلاحات نیوز ✅ @Eslahatnews 🔗 Eslahatnews.com
ایشون همونه که صحبت های رهبری رو بارها و بارها برای خودش و مخاطباش به مدل های مختلف خوانش می‌کرد... همون صحبت معروف: «مذاکره با آمریکا هوشمندانه، ،شرافتمندانه و عاقلانه نیست»
این ساعت از شب و کنتاکی ؟؟😋
پهلو به پهلو شدم ناگهان به خود آمدم و از جا پریدم من خوابیده بودم؟! نه من نباید به خواب میرفتم! وظیفهٔ من حفاظت از وسایل کاروان بود... با عجله کیف هارا شمردم و وسایل را چک کردم. آهی کشیدم و خداراشکر کردم به لطف خدا وسایل همه سر جایش بود و کسی در زمان خواب من به آنها دست نزده بود ساعت را نگاه کردم حوالی ۵بعد از ظهر بود کش و قوسی به خودم دادم و از جا بلند شدم الان «بیت‌الامیر» کاملا خلوت است. هیچکس در حسینیه نبود. بچه ها احتمالا حوالی ۱۰ شب میرسیدند و هنوز ۵-۶ساعتی به بازگشتشان مانده بود قصد حمام کردم. اما آب بیت‌الامیر قطع شده و امکان حمام وجود ندارد. شامپو و چفیه ام را برداشتم تا حداقل سرم را در بیرون از بیت الامیر بشویم. دقیقا کنار حسینیه یک «مرافق» وجود دارد دو عدد وان زیر شیر های آب گذاشته بودند و آن‌دو حکم روشویی داشتند شیر آب را باز کردم فشار آب بد نیست و میشود سر را شست دمای آب هم خنک است و در هوای گرم نجف واقعا جسم را جلا میدهد سرم را زیر شیر بردم... * به حسینیه بازگشتم بسیار خلوت بود. به ندرت شخصی را میدیدی که در کناری خوابیده باشد. در جلوی کیف‌ها نشستم و با چفیه مشغول به خشک کردن موهایم شدم طولی نگذشت که بانگ اذان مغرب بلند شد. وضو گرفتیم و در صفوفی آماده نماز شدیم امام جماعت رسید عمامه سپیدش را کمی جابجا و عبایش را مرتب کرد. جلوی سجاده ایستاد و دستانش را کنار گوشش برد: -الله‌اکبر! * بعد از نماز مشغول زیارت «امین‌الله» شدیم فرازی از دعا نظرم را جلب کرد: «اللّٰهُمَّ فَاجْعَلْ نَفْسِي...مُشْتاقَةً إِلىٰ فَرْحَةِ لِقائِكَ» چقدر زیبا! چقدر ادبی... یعنی دعا می‌کنم که پروردگارا! مرا مشتاق به شادی ملاقاتت کن! زمزمه مرا مست خودش کرده و بود. به معنا و مفهوم آن توجه می‌کردم و به وجد می‌آمدم... * پس از دعا نوبت به شام رسید شام «جغور بغور» داشتیم! غذایی کاملا ایرانی و اصیل! زائرین به سلیقه آشپز آفرین می‌گفتند و اورا تحسین می‌کردند ظرف غذا را پیش رویم گذاشتم به یک تکه نان اکتفا کردم. اندکی از غذا را در لقمه پیچیدم و در دهانم گذاشتم طعم جگر سرخ شده، سیب زمینی و سس مخصوص آن هوش از سرم پراند! من در عمرم تا به حال «جغور بغور» نخورده بودم و این تجربه برایم به یاد ماندنی شد تا آخر غذا را خوردم و خداراشکر کردم بسیار خوشمزه و لذیذ بود همین الان که این را برای شما می‌نویسم می‌توانم طعم آنرا در زیر زبانم بچشم... * مشغول چک کردن فضای مجازی بودم که محمدحسین دست بر شانه‌ام گذاشت: +عه برگشتین؟ -نه! فقط منو محمد اومدیم +خب محمد کو؟ -بیرون وایساده، برات شام آوردیم. برو ازش بگیر بیار تو +بابا دم مرامتون گرم داداشیا! از جا بلند شدم و به سمت در ورودی رفتم محمد بیرون ایستاده بود و مرا نگاه می‌کرد: -اینارو بگیر بریم تو +بده بیاد دوتا ظرف همراهش بود فلافل و تخم مرغ سه نفره مثلثی تشکیل دادیم و ظرف‌ها را وسط گذاشتیم و مشغول خوردن شدیم من شام خورده بودم ولی دوباره اشتهایم برگشته بود و توان خوردن پیدا کرده بودم... *** «شام آخر» را که خوردیم، ظرف‌ها را جمع کردیم و دور انداختیم هر کس کیف خود را زیر سر گذاشت و مشغول چک کردن موبایل خود شد... درحال نوشتن بودم که فرمانده و بقیه بچه‌ها از راه رسیدند خسته و کوفته بودند... ساعت تعجبم را برانگیخت! حوالی ۲۳:۳۰را نشان میداد و من آنقدر در بحر نوشتن غرق شده بودم که فراموش کرده بودم فرمانده و بقیه دیر کرده‌اند... قرار بود که بعد از بازگشت بچه‌ها از زیارت به سمت طریق برویم و «مشایه» را شروع کنیم. اما آنقدر خسته بودند که جز خواب به چیز دگری فکر نمی‌کردند همه در یک صف دراز کشیدیم تا بقیه زائرین هم بتوانند به داخل بیایند... کمی سر و صدا بود اما به قدری خسته بودم که نفهمیدم چشمانم کِی گرم خواب شد... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
به کربلا خوش آمدید!
32.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬واقعا مثل اسمش روی مخاطب تاثیر می‌ذاره 😳 فیلمی که مثل اسمش می‌تونه مخاطب جوان رو هم مثل یک پیرمرد، ناامید کنه.👨‍🦳 🕶 قسمت ششم گنگ فریم رو اختصاص دادیم به فیلم پر سر و صدای پیر پسر 🎬 باشگاه رسانه‌ای گنگ مدیا 🎭 عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/409142359C153bb25ee1
15.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 تابو شکنی به سبک هالیوود 😬 فیلمی که پا جا پای فیلمای هالیوودی گذاشته؛ نه تو جلوه های ویژه بلکه تو تابو شکنی و قبح شکنی از مسائلی که در فرهنگ ایرانی هیچ جایی ندارن😵 🇮🇷 حالا به نظر شما اینا تابو شکنی هست یا نه؛ نظرتو برام بنویس... 🎬 باشگاه رسانه‌ای گنگ مدیا 🎭 عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/409142359C153bb25ee1
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 مثلث عشقی تو فیلم ایرانی ⁉️ چیزی که قبلاً تو فیلم های ترکیه ای می‌دیدیم حالا به راحتی میشه تو این فیلم دید.😕 🎬 باشگاه رسانه‌ای گنگ مدیا 🎭 عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/409142359C153bb25ee1
اینم قسمتای جدید از
از خواب میپرم نمیدانم چه خوابی دیدم، ولی فهمیدم بیدار شدنم بخاطر آن خواب بود گرچه به موقع کابوس دیدم چون چند ساعتی از اذان صبح گذشته و وقت نماز است از جا برمی‌خیزم و به سمت وضوخانه می‌روم... * بعد از نماز همگی بار و بندیل بسته و عازم مشایه شدیم فرمانده همه چیز را بررسی کرد و وقتی خیالش راحت شد حرکت کرد پشت سرش به راه افتادیم... من زیارت نکرده بودم یعنی نمی‌خواستم زیارت بکنم... باور من این است که در این ایام نباید زیاد در اماکن زیارتی ماند و درست این است که سریع جای خود را به دیگران بدهیم هدف این است که این مسیر شلوغ باشد، ما سیاهی‌لشکریم! به سمت کوچه‌های حرم باباعلی راه افتادیم فقط می‌خواستم از دور گنبد را ببینم و سلامی به بابا بدم بعد از گذر چند کوچه فرمانده ایستاد و ورودی ایست بازرسی خیابان اشاره کرد: -از این کوچه حرم پیداست رو به من کرد و گفت: -اگه میخوای وداع کنی برو به سمت ایست حرکت کردم چند قدمی برداشته بودم که باریکه طلایی گنبد بابا چشمم را نوازش کرد... از میان ساختمان‌ها و سایه‌بان‌ها میشد گنبد را دید بی‌اراده چشمانم پر از اشک شد، جلوی رود چشمم را گرفتم و با پلک‌هایم سدی ساختم تا سرازیر نشود گرچه دلم می‌خواست ساعت‌ها جلوی ورودی حرم بشینم و بگویم «کفن کنید مرا رو به قبلهٔ حرمش... نجف چه جای قشنگی برای تدفین است...» در صحن باباعلی مشغول مناجات با «حاج منصور» بودم که صدای فرمانده مرا به خود آورد: -بریم؟ بدون اینکه به سمتش برگردم تا اشک‌هایم را نبیند گفتم: +بریم... * در امتداد خیابان منتهی به حرم شروع به «مشایه» کردیم گرچه تا «مشایه» خیلی راه مانده بود قرار شد «توک‌توکی» کرایه کنیم تا سریع تر به عمود۱ برسیم. کمی پیاده رفته بودیم که شخصی جلو آمد و گفت: -عمود اول؟ +نعم -کم نفرات؟ +ثمانیه نفر -جَیّد! مِنّا! پشت سرش به راه افتادیم و وارد کوچه فرعی شدیم کمی جلوتر «توک‌توکی» را پارک کرده بود توک‌توکی نوعی موتور سه چرخ است که یه کابین چند نفره در پشت خود دارد به صرفه و سریع است نفری یک دینار کرایه ما بود همه پشت کابین نشستیم. رفیق راننده در کنار ما نشست ولی آنقدر کابین سنگین شد که وقتی راننده حرکت کرد، چرخ جلوی موتور بلند شد! عزرائیل را دیدم که سلام‌علیکی گفت و رفت همان لحظه چرخ جلو به زمین رسید. تا چند لحظه همه در شوک بودیم! رفیق راننده بدون اینکه چیزی بگوید پیاده شد و کنار راننده نشست. «توک‌توکی» راه افتاد تعادلش بهتر شده بود. ولی خب هنوز هم کمی خطر داشت... * بعد از چند دقیقه «ترک نشینی» به عمود۱ رسیدیم همگی پیاده شدیم. ۸ دینار به راننده دادیم و به سمت عمود۱ قدم برداشتیم اینجا شروع مسیر عاشقی‌ست به اطراف نگاه کردم یک ورزشگاه که در چند متری ما بود و یک مسیری که انتهایش پیدا نیست... بچه‌ها زیر عمود یک جمع شدند و یک عکس یادگاری گرفتیم... اولین قدم را که گذاشتم شور عجیبی در من افتاد شوری که هر سال در عمود اول مشایه در دلم میوفتد انگیزه‌ای که در دلم میگوید با تمام مسیر را بروم و چشمم پنجه در پرچم «اباعبدالله» بی‌اندازد چشمانم را بستم «مای بارد» ، «شای عراقی» ، «هله‌بیکم» ، «تفضل زایر» کلماتی بود که در آن لحظه به گوشم میرسید و از آن کلمات جادویی لذت میبردم... * حوالی عمود ۲۰۰ بود که بچه‌ها کمی خسته به نظر میرسیدند قرار بر استراحت شد. رفتم تا جایی برای استراحت پیدا کنم در کوچه پس کوچه‌های آنجا مکانی یافتم چون بهشت! یک «مضیف» که بعد از چند پله به آن رسیدم بسیار خلوت با تشک های آماده و کولری کمی از هوای جنت را برایمان به ارمغان آورده‌بود... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
امیدوارم خالق این اثر پیش سیدالشهدا در بهشت باشه... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z